{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۹۶

شب فوق العاده اي بود و حسابي بهمون خوش گذشت..
براي جوزفم خيلي خوشحال بودم..
به نظرم اینبار درست تصمیم گرفته.
کیت دختر خوبیه و میتونه همه ناآرومي هاي بین ببره.
گذشته
رفتم پیش جیمین که پشت میز کارش نشسته بود. با دیدنم لبخند زد و گفت خسته نباشي...
رفتم پشت سرش و دستامو انداختم دورش و گفتم:خسته نیستم..خيلي دیگه کار داري؟
دستمو نوازش کرد و با محبت گفت: خيلي نه..چطور؟ خودمو کشیدم جلو و رو پاش نشستم و گفتم:هيچي.
و بوسه نرم و کوتاهي رو لباش نشوندم..
لبخند عميقي زد و تو چشمام نگاه کرد و اونم بوسه کوتاهي رو لبام زد و گفت این نگاه چیه تو چشمات؟
چشمامو باريك كردم و گفتم کدوم نگاه؟
خبیث گفت نگاه به همسر عاشق و گرسنه.. نرم خندیدم و گفتم گرسنه عاشق شايد ولي گرسنه فك نکنم..شام زیاد خوردم...
جوري شيطون و داغ نگام کرد که همون لحظه ذهنم به منظور كثيفش جرقه زد و سرخ شدم.
بلند خندید و دو طرف گردنم رو گرفت و لبامو بوسید و گفت: جااانم..چه خجالتی کشید.
با حرص گفتم: اصلا هم اینطور نیست..
جیمین : عه..انکار؟
با غیض گفتم انکار نمیکنم.. واقعیته..
سر تکون داد و ریلکس گفت: يعني تو الان هیچ کششي به من نداري؟ از اینکه تو احساساتم گیرم بندازه عصبي شدم و با خشم گفتم: اصلاً.. دوستم ندارم.
شيطون گفت:مطميني؟
شك ندارم.
و خواستم پاشم که پهلوهامو محکم گرفت و نگهم داشت
و گردنم رو بوسید..
اروم اومد پایین تر.
لرزي به تنم افتاد.
دکمه بالاي پیرهنم رو باز کرد و زیرش رو بوسید.
نفسم بند اومد.
دونه دونه دکمه هامو باز میکرد و لبهاشو خيلي گرم روي
پوست تنم زیر دکمه ها میکشید.
قلبم داشت از جا درمیومد.
اروم و پر عطش گفت: گفتي مطميني ديگه اره؟
بي قرار و تند سرشو بالا کشیدم و خواستم لباشو ببوسم که خبیثانه سرشو عقب کشید و گفت: نچ نچ..تو که مطمین بودي..
خشن به موهاش چنگ زدم و لرزون خواستم ببوسمش که گردنم رو گرفت و سرمو عقب کشید.
با نفس هاي خيلي دلتنگ و سنگين بغض کردم و به زور
گفتم: جیمین..
با عشق و پر عطش گفت:جانم..
و لباشو روي لبام گذاشت.
اخ..
تند سرشو گرفتم و پرعطش همراهیش کردم.
دستاشو برد پشت کمرم و بلندم کرد و همونجور که غرق بوسه ام میکرد روی قالیچه وسط اتاق خوابوندم و خودشو کشید و عشق و دیونگي آغاز شد..
براي سومين صبح متوالي موقع بيدار شدن جیمین صبح زود و حاضر شدنش بیدار بودم و نگاش میکرد. ۵ ماه از ازدواج دوممون گذشته بود.. از تصور روزهای قشنگ و عاشقونه اي که پشت سر
گذاشته بودیم ناخوداگاه لبخند زدم..
۳ روز بود که بیخواب شده بودم و یه جوري كسل.. 
خودمم نمیدونستم فقط .. خوب نبودم.
زل زدم بهش.


جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
دیدگاه ها (۳۵)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۷پیرهنش رو مرتب کرد و اروم ک...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۸اصلا فکر بالا رفتن از پلهها...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۵از شادي و تعجب چشمام گرد شد...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۴فين دوناتو کنار تختم بود. ن...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۶چشماي خاکستری خوشگلش خيلي د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط