{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۸۹

هول گفتم حس میکنم به زمان بیشتری نیاز دارم. مظلومانه گفتم همه چيز خيلي يهويي و سریع داره پیش
میره.. من.. من فقط یه کم زمان میخوام تا با همه چیز کنار بیام..
یهو خندید و صورتشو کشید نزديك صورتم آورد و خبیث گفت: نگفتم همین الان که... همین لحظه
با حرص گفتم نه اینکه تو این جور موارد همون که تصمیم میگیرین عمل میکنین و به نتیجه میرسین
ترسیدم.
خندید و سيني رو کنار گذاشت و گفت: انقدر سریع العمل به نظر میرسم؟
با خشم گفتم هنوز مبارکه اون دفعه ات یادمه... نرم با لبخند عميقي منو تو بغلش کشید و گفت: دختر کوچولو اون یه چیز طبيعي بود. اولا دقیقا نمیدونستم و دوماً چند رابطه مطمین تو بهترین زمان جسمیت.. احتمالش
خيلي بالا بود خب..
دندونامو به هم فشردم.
تند گفت: ببین منو
تو چشماي خوش رنگ و خاکستریش نگاه کردم. عمیق گفت: دوست داری اینبار دختر باشه یا پسر؟ ناباور چشمامو گرد کردم و گفتم: جیمینننن..
دست به موهام کشید و گفت: خب دوست دارم زودتر بابا شم..
و شیطون دست رو شکمم کشید و عمیق گفت: فکرشو
بكن..یه کوچولو اینجا
با حرص زدم تو سینهاش و گفتم چه هول..تازه دیشب ازدواج کردیمااا...
اخم کرد و گفت: محض اطلاعتون ما ٦ماهه ازدواج کردیم خانوم
با حرص گفتم اون قبول نیست..اروزه
همونجور با اخم نگام کرد و شاکي گفت:يعني بايد چند ماه دیگه صبر کرد؟
از این همه هول و بي صبر بودنش خنده ام گرفت و به زور سعی کردم نخندم و شیطون :گفتم شایدم چند سال
با اخم غلیظی نگام کرد.
خندیدم و بین ابروهاشو بوسیدم.
گردنم رو گرفت و شیطون گفت میبینیم. با حرص وسط پیشونیشو گاز گرفتم که تند و جدي با
غیض گفت الا...
شيطون گفتم میبینیم
و خودمو کشیدم عقب...
اي جانم پیشونیش سرخ شده بود..
دلسوزانه و مهربون دست به جايي که گاز گرفته بودم کشیدم که لبخند زد و گفت: حالا دختر یا پسر؟ خندیدم و گفتم حق انتخاب بهم ميدي؟
سر تكون داد و گفت اره
شیطون :گفتم اونوقت چطوری؟
جدي گفت: اینطوری که وقتي به دنيا اومد و اوني نبود که تو میخواستي براي سري بعد تلاش میکنیم که همون بشه.. با پخ زدم زیر خنده و صورتمو تو سینه اش پنهون کردم و گفتم: خيلي مسخره اي..خيلي..گفتم زوده..
سرمو عمیق بوسید و گفت: میترسم دیر بشه.. لبخند روي لبم ماسید و ناباور و لرزون سرمو بلند کردم و.
به زور گفتم:چی؟
هيچي نگفت.
ضربان قلبم بالا رفت و هول :گفتم: چرا دیر بشه؟ جیمین
چيزي هست که من ندونم؟
لبخند زد و دو طرف صورتم رو گرفت و گفت اره...هست..
نفسم حبس شد و بيقرار و منتظر نگاش کردم و
گفتم:چي؟ عمیق گفت: اینکه قراره خیلی خوشبخت بشیم و دور تا دورمون رو ۷،۸ تا بچه خوشگل چشم قهوه اي و چشم خاکستری بگیرن..
نفسم رو اروم بیرون دادم و لرزون و گنگ گفتم:۷،۸تاااا؟ بلند خندید و مطمین گفت اگه تو دوست داشته باشي
میتونه بیشترم بشه. اما کمتر نه..
شوکه و گیج چشمامو گرد کردم. بیشتر؟
اصلا کپ کرده بودم



جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
دیدگاه ها (۹)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۰با خنده بلندي سرشو توي گردن...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۱جیمین اروم بود. منم اروم بو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۸دستاش خيلي محکم بود و بدن ن...

پارت ۶۸۷ با نور شديدي که توی چشمام میخورد خواب آلود و به زو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۶و از اتاق اومدم بیرون. نابا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۶چشماي خاکستری خوشگلش خيلي د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط