ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۶۹
مکث بدون نگاه کردن به صورت بهت زده و
شوکه هیچ کس از سالن زدم بیرون
دویدم بیرون
از شدت بغض داشتم خفه میشدم.
اخ.. اخ خداا...قلبم..
قلبم داشت آتیش میگرفت.
یه دفعه دستی دستم رو از پشت سر گرفت و ناباور و
شوکه گفت: الا...
جیمین..
اخ.. جیمین...
توي پاگرد پله ها تند چرخیدم سمتش و بدون مکث خودمو انداختم تو بغلش و دستامو دورش حلقه کردم و
بلند زدم زیر گریه.
ناباور و گنگ دستاشو انداخت دورم و منو تو آغوشش
فشرد. بلند گریه کردم.
تند تند موهامو نوازش شد ولرزون با نفس سنگيني ناباور
گفت : چیکار کردي عزيز دلم؟
بلند و پردرد زار زدم و گفتم فقط بي گناهي پدرمو میخواستم... مجازات اون ارومم نمیکنه..مجازاتش قلب تو رو میشکونه..منو داغون تر میکنه. با خشم اروم نمیشم..با
درد اون دردم اروم نمیشه.
سفت سرمو به سینه فشرد و درمونده نالید:اخ..اخ الاي من.. فرشته مهربونم.. تمام مدت میدونستم قلب مهربونت طاقت نمیاره..میدونستم قلب پاکت درگیر این کینه کثیف نمیشه..
محکم بغلش کردم و چشمامو محکم به هم فشردم. ناراحت گفت: واقعا پشیمون نميشي؟ الا اون..
له کردن یه آدم منو اروم نمیکنه..من... الان ارومم..زندگي تقاص کاراشو ازش میگیره. این مجازات چيزي رو عوض نمیکنه.. پدرم مرده..مادرم مرده..فقط با اثبات بي
گناهیشون میتونم ارومشون کنم.همین.
هق هق کردم و لرزون گفتم قلب تو رو هم نمیشکونم که..با مدارک خودت پدرت متهم شه..
سرمو محکم بوسید و با عشق و محبت
گفت: ممنونم...خيلي ممنونم الا..
دست به کمرم کشید و با بغض گفت:نميدونم چي بگم..تو از... حق خودت گذشتي.. من...هیچ وقت این فداکاریتو فراموش نمیکنم عزیزترینم... تو..فرشته مني..فرشته اي که درد ادما خوشحالت نمیکنه.. اگه حقشون باشه.. این... عین پاکیه... ممنونم... من... فقط میخواستم تو به حقت برسي و اروم بشي اما كينه..بیشتر آزارت میده..
و سرمو با عشق بوسید.
اشکم جاري شد و لبخند پردردي زدم و با بغض گفتم بریم.. فقط از اینجا بریم...میخوام.
صدام لرزید و گفتم میخوام برم سر خاك مامان و بابام.. تند و گرفته :گفت باشه خانومم...باشه.. بریم..
و شونه مو فشرد و تا ماشین همراهیم کرد. دیگه برام مهم نبود دادگاه چه تصميمي براي فين ميگيره.. دیگه طاقت فضاي سنگین اینجا رو ندارم..
دارم خفه میشم..
باید برم.. جیمین دوتا دسته گل خيلي خوشگل و بزرگ خرید و رفتیم قبرستون..
اشکم از دور با دیدن قبر مامان جاري شد.
اخ..
لرزون کنارش زانو زدم و یه دسته گل رو روي خاکش گذاشتم و هق هق کردم و نالیدم تموم شد مامان..بي گناهي بابامو ثابت کردم..همه شنیدنش..همه فهمیدن..
داغون گفتم حالا راحت بخوابین..
نفسم در نمیومد.
اخ.. چقدر سخت بود که نبودن تا تو این شادي با من شريك باشن.
تمام تنم بیجون بود.
به زور بینیمو بالا کشیدم و بلند شدم.
رفتم سر قبر بابا...
گناه باباي بي و معصوم من..
چقدر بهت سخت گذشت..
( فصل سوم ) پارت ۶۶۹
مکث بدون نگاه کردن به صورت بهت زده و
شوکه هیچ کس از سالن زدم بیرون
دویدم بیرون
از شدت بغض داشتم خفه میشدم.
اخ.. اخ خداا...قلبم..
قلبم داشت آتیش میگرفت.
یه دفعه دستی دستم رو از پشت سر گرفت و ناباور و
شوکه گفت: الا...
جیمین..
اخ.. جیمین...
توي پاگرد پله ها تند چرخیدم سمتش و بدون مکث خودمو انداختم تو بغلش و دستامو دورش حلقه کردم و
بلند زدم زیر گریه.
ناباور و گنگ دستاشو انداخت دورم و منو تو آغوشش
فشرد. بلند گریه کردم.
تند تند موهامو نوازش شد ولرزون با نفس سنگيني ناباور
گفت : چیکار کردي عزيز دلم؟
بلند و پردرد زار زدم و گفتم فقط بي گناهي پدرمو میخواستم... مجازات اون ارومم نمیکنه..مجازاتش قلب تو رو میشکونه..منو داغون تر میکنه. با خشم اروم نمیشم..با
درد اون دردم اروم نمیشه.
سفت سرمو به سینه فشرد و درمونده نالید:اخ..اخ الاي من.. فرشته مهربونم.. تمام مدت میدونستم قلب مهربونت طاقت نمیاره..میدونستم قلب پاکت درگیر این کینه کثیف نمیشه..
محکم بغلش کردم و چشمامو محکم به هم فشردم. ناراحت گفت: واقعا پشیمون نميشي؟ الا اون..
له کردن یه آدم منو اروم نمیکنه..من... الان ارومم..زندگي تقاص کاراشو ازش میگیره. این مجازات چيزي رو عوض نمیکنه.. پدرم مرده..مادرم مرده..فقط با اثبات بي
گناهیشون میتونم ارومشون کنم.همین.
هق هق کردم و لرزون گفتم قلب تو رو هم نمیشکونم که..با مدارک خودت پدرت متهم شه..
سرمو محکم بوسید و با عشق و محبت
گفت: ممنونم...خيلي ممنونم الا..
دست به کمرم کشید و با بغض گفت:نميدونم چي بگم..تو از... حق خودت گذشتي.. من...هیچ وقت این فداکاریتو فراموش نمیکنم عزیزترینم... تو..فرشته مني..فرشته اي که درد ادما خوشحالت نمیکنه.. اگه حقشون باشه.. این... عین پاکیه... ممنونم... من... فقط میخواستم تو به حقت برسي و اروم بشي اما كينه..بیشتر آزارت میده..
و سرمو با عشق بوسید.
اشکم جاري شد و لبخند پردردي زدم و با بغض گفتم بریم.. فقط از اینجا بریم...میخوام.
صدام لرزید و گفتم میخوام برم سر خاك مامان و بابام.. تند و گرفته :گفت باشه خانومم...باشه.. بریم..
و شونه مو فشرد و تا ماشین همراهیم کرد. دیگه برام مهم نبود دادگاه چه تصميمي براي فين ميگيره.. دیگه طاقت فضاي سنگین اینجا رو ندارم..
دارم خفه میشم..
باید برم.. جیمین دوتا دسته گل خيلي خوشگل و بزرگ خرید و رفتیم قبرستون..
اشکم از دور با دیدن قبر مامان جاري شد.
اخ..
لرزون کنارش زانو زدم و یه دسته گل رو روي خاکش گذاشتم و هق هق کردم و نالیدم تموم شد مامان..بي گناهي بابامو ثابت کردم..همه شنیدنش..همه فهمیدن..
داغون گفتم حالا راحت بخوابین..
نفسم در نمیومد.
اخ.. چقدر سخت بود که نبودن تا تو این شادي با من شريك باشن.
تمام تنم بیجون بود.
به زور بینیمو بالا کشیدم و بلند شدم.
رفتم سر قبر بابا...
گناه باباي بي و معصوم من..
چقدر بهت سخت گذشت..
- ۵.۶k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط