Wild rose cabaret
• Wild rose cabaret •
#part219
#paniz
زهرا خانم دستی به صورت دلا کشید تا اشکاش رو پاک کنه اما دلا بازم گریه میکرد
زهرا: چرا نشه الان آماده میکنیم شما برین طفلک هلاک شد
همینه اومدیم بیرون بابا اومد سمتون با دست باز سمت ما اومد
بابا: ببین کی خونه رو گذاشته سرش اول صبحی هان خوشگل من گذاشته آره
_نکنه شما هم بیدار کرده
بابا: صداش میومد اما بچه اس دیگه ...برگشتنی از باغ دیدمتون
سری تکون دادم با خنده لب زدم
_با لجبازی های دلا امروز تو باغ صبحونه میخوریم
بابا: چه بهتر ....تو برو به کارت برسم من با عروسکم میرم باغ
دلا با بابا رفت و صدای گریه هاش هم حتی نمیومد دیگه سری به نشونه تاسف تکون دادم رفتم بالا وارد اتاقی که بودیم شدم
این همه سر و صدا بود هنوز خواب بود بازم ، یکم مثل قبل بودن که عیب نداشت
با شیطنت بافت رو از تنم بیرون آوردم و روش قرار گرفتم
به یاد روزای قدیم اما یکم متفاوت
خم شدم از بازوش گازی گرفتم
که فکر کنم عربده اش کله عمارت رو گرفت سریع پسم زد و بلند شد
رضا: چیکار میکنی وحشی گوشتم رو کندی
بالشتی سمتش پرت کردم و اون یکی رو محکم کوبیدم تو صورتش
_همش نمیشه که تو بخوابی بیعضو ، اصلا میدونی من از کی بیدارم هان
با چشای گرد نگام میکرد و نگاهی به ساعت کردم
رضا: ۸ صبحه دیونه ی وحشی چی میگی
_آره وحشی قبل اینکه با من ازدواج کنی میدونستی دخترت ۵ صبح بیدار شده ... به جای اینکه با تو طلوع صبح رو تماشا کنم با دخترم نگاه کردم
با دو انگشت چشماش رو فشرد و خنده ای کرد
رضا: دیونه ای
خنده ای کردم و بالشت رو محکم تر کوبیدم
_چیه مگه تا حالا دیونه ندیدی
بالشت رو از دستم گرفت و بغلم کردم
رضا: یه شب پیش عزا گرفته بودی الان دقیقه مثل ۲ پیش شدی
با صورت مظلوم یه بند انگشتم رو نشونم دادم و صدام بچگونه کردم
_انقدر شیطونی که میتونستم کنم
رضا: بله ما خر کی باشیم
از اتاق بیرون زدیم و رفتیم اتاق خودمون
_خر منی
قهقهه ای زد و وارد سرویس شد ، سریع لباسی عوض کردم و موهام رو شونه کردم با صدای آب متوجه شدم رفته دوش بگیره
منم بعد صبحونه باید دوش میگرفتم
وارد سرویس شدم و صورتم رو شستم، کارم که تموم شد
_لفتش ندیاا
باشه ای گفت و اومدم بیرون رفتم پایین سینی برداشتم تا از کارا کم بشه
رفتم سمت باغ فرانک هم بیدار شده بود ، دلا با دیدم با ذوق دستاش رو باز کرد که بابا بغلم دادم
نشستم رو صندلی
_بیا عسلم بیا
همینکه بغلم رفت سر رو سینه ام گذاشت با دستاش با بابا بازی میکرد
_نیکا کجاست
فرانک: الان میاد رضا کو
_اونم میاد.فکر کنم آخر با هم بیان
زهرا خانم قهوه رو آورد
فرانک: دستت درد نکنه عزیزم
بابا: فرانک خانم امروز رو مدیون دلا خانومیم که ما رو دعوت کرده بیرو
#panleo
#mehrashad
#ardiya
#پانلئو
#محراشاد
#اردیا
#part219
#paniz
زهرا خانم دستی به صورت دلا کشید تا اشکاش رو پاک کنه اما دلا بازم گریه میکرد
زهرا: چرا نشه الان آماده میکنیم شما برین طفلک هلاک شد
همینه اومدیم بیرون بابا اومد سمتون با دست باز سمت ما اومد
بابا: ببین کی خونه رو گذاشته سرش اول صبحی هان خوشگل من گذاشته آره
_نکنه شما هم بیدار کرده
بابا: صداش میومد اما بچه اس دیگه ...برگشتنی از باغ دیدمتون
سری تکون دادم با خنده لب زدم
_با لجبازی های دلا امروز تو باغ صبحونه میخوریم
بابا: چه بهتر ....تو برو به کارت برسم من با عروسکم میرم باغ
دلا با بابا رفت و صدای گریه هاش هم حتی نمیومد دیگه سری به نشونه تاسف تکون دادم رفتم بالا وارد اتاقی که بودیم شدم
این همه سر و صدا بود هنوز خواب بود بازم ، یکم مثل قبل بودن که عیب نداشت
با شیطنت بافت رو از تنم بیرون آوردم و روش قرار گرفتم
به یاد روزای قدیم اما یکم متفاوت
خم شدم از بازوش گازی گرفتم
که فکر کنم عربده اش کله عمارت رو گرفت سریع پسم زد و بلند شد
رضا: چیکار میکنی وحشی گوشتم رو کندی
بالشتی سمتش پرت کردم و اون یکی رو محکم کوبیدم تو صورتش
_همش نمیشه که تو بخوابی بیعضو ، اصلا میدونی من از کی بیدارم هان
با چشای گرد نگام میکرد و نگاهی به ساعت کردم
رضا: ۸ صبحه دیونه ی وحشی چی میگی
_آره وحشی قبل اینکه با من ازدواج کنی میدونستی دخترت ۵ صبح بیدار شده ... به جای اینکه با تو طلوع صبح رو تماشا کنم با دخترم نگاه کردم
با دو انگشت چشماش رو فشرد و خنده ای کرد
رضا: دیونه ای
خنده ای کردم و بالشت رو محکم تر کوبیدم
_چیه مگه تا حالا دیونه ندیدی
بالشت رو از دستم گرفت و بغلم کردم
رضا: یه شب پیش عزا گرفته بودی الان دقیقه مثل ۲ پیش شدی
با صورت مظلوم یه بند انگشتم رو نشونم دادم و صدام بچگونه کردم
_انقدر شیطونی که میتونستم کنم
رضا: بله ما خر کی باشیم
از اتاق بیرون زدیم و رفتیم اتاق خودمون
_خر منی
قهقهه ای زد و وارد سرویس شد ، سریع لباسی عوض کردم و موهام رو شونه کردم با صدای آب متوجه شدم رفته دوش بگیره
منم بعد صبحونه باید دوش میگرفتم
وارد سرویس شدم و صورتم رو شستم، کارم که تموم شد
_لفتش ندیاا
باشه ای گفت و اومدم بیرون رفتم پایین سینی برداشتم تا از کارا کم بشه
رفتم سمت باغ فرانک هم بیدار شده بود ، دلا با دیدم با ذوق دستاش رو باز کرد که بابا بغلم دادم
نشستم رو صندلی
_بیا عسلم بیا
همینکه بغلم رفت سر رو سینه ام گذاشت با دستاش با بابا بازی میکرد
_نیکا کجاست
فرانک: الان میاد رضا کو
_اونم میاد.فکر کنم آخر با هم بیان
زهرا خانم قهوه رو آورد
فرانک: دستت درد نکنه عزیزم
بابا: فرانک خانم امروز رو مدیون دلا خانومیم که ما رو دعوت کرده بیرو
#panleo
#mehrashad
#ardiya
#پانلئو
#محراشاد
#اردیا
- ۳.۸k
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط