زندگی دوباره
زندگی دوباره...
پارت چهارم
-------------------------------
ویو جونگکوک
ا.ت: خب من فکر کردم شاید اینجوری راحت تر باشی...ببخشید
ـ ممنون ...ولی لطفا دیگه دخالت نکن
ات:شرمنده ...
ا.ت بلند شد و رفت
@چرا باهاش اینجوری رفتار میکنی !
جونگکوک بلند شد
ـ خیلی داره فضولی میکنه
@اون گناهی نداره جونگکوک
ـ چه ربطی داره ...من فقط ازش خوشم نمیاد
@دلیل نمیشه اینجوری حرف بزنی ...
ـ دوسش داری؟!
@نه ...
ـ من میرم بالا ...
با تهیونگ به دفتر خودش رفت که دید رونا نیست
ـ رونا کو؟!
@کجا گذاشتیش؟!
ـ همینجا بود !...بهش گفتم جایی نره...
جونگکوک سریع از اتاق بیرون رفت
ـ رونااا...
@هیچ جا نیست....
صدای خنده بچه ایی اومد
جونگکوک نگاهی به تهیونگ انداخت
ـ صدای روناعه...
سمت دفتر ا.ت رفت...
در دفتر رو آروم باز کرد که دید ا.ت و رونا دارن بازی میکنن و رونا داره غش غش میخنده
@ جونگکوک!...
ـ اون دختر منه...
جونگکوک سمت ا.ت رفت
ـ رونا ؟!
رونا با لبخند نگاهی به جونگکوک انداخت
&بابایی خاله ا.ت خیلی خوبه...نمیشه با ما زندگی کنه؟!
جونگکوک اخمی کرد
ـ نه بلند شو رونا باید بریم
& اما من میخوام پیش مامان ا.ت باشم
ـ رونااا(داد) اون مامان تو نیست ...بلند شو ...
رونا رو بغل کرد سمت ا.ت برگشت
ـ بهت گفتم دخالت نکن!
ات:من فقط ...
جونگکوک نزاشت حرف ا.ت تمام بشه و از در بیرون رفت
ته یونگ برگشت سمت ا.ت
@ من واقعا متاسفم اون عصبانی شد چون بچش تو رو مامان خطاب کرد و ...
ات:م،مشکلی نیست ....بفرمایید
ا.ت لبخند ریزی زد ، تهیونگ به احترام کمی خم شد و از دفتر ا.ت بیرون رفت
جونگکوک رونا رو تو اتاق کار خودش گذاشت
ـ. چرا به اون خانم گفتی مامان؟؟
&چ،چون شبیه مامان بود بابایی...خندش و نوع حرکاتش،رفتارش همه مثل مامانی بود
ـ رونای من ...نباید اون خانم رو مامان صدا کنی شاید خوشش نیاد ...
&ببخشید...
تهیونگ وارد اتاق شد
@باید بریم دفتر رئیس چو....
با هم دیگه وارد دفتر شدن و روی صندلی نشستند جونگکوک نگاهی به ا.ت کرد و سریع نگاهش رو برگردوند
#میریم سر اصل مطلب بچه ها ...امشب نا بک جین میره بار و شما هم باید برید...
نگاهی به بچه های انداخت
#جونگکوک وا.ت شما مسئول رفتند به بار هستید
ـ ....
نظر یادت نره رفیق !
#bts#army#fake#BTS#ARMY#BANGTAN#JUNGKOOK
پارت چهارم
-------------------------------
ویو جونگکوک
ا.ت: خب من فکر کردم شاید اینجوری راحت تر باشی...ببخشید
ـ ممنون ...ولی لطفا دیگه دخالت نکن
ات:شرمنده ...
ا.ت بلند شد و رفت
@چرا باهاش اینجوری رفتار میکنی !
جونگکوک بلند شد
ـ خیلی داره فضولی میکنه
@اون گناهی نداره جونگکوک
ـ چه ربطی داره ...من فقط ازش خوشم نمیاد
@دلیل نمیشه اینجوری حرف بزنی ...
ـ دوسش داری؟!
@نه ...
ـ من میرم بالا ...
با تهیونگ به دفتر خودش رفت که دید رونا نیست
ـ رونا کو؟!
@کجا گذاشتیش؟!
ـ همینجا بود !...بهش گفتم جایی نره...
جونگکوک سریع از اتاق بیرون رفت
ـ رونااا...
@هیچ جا نیست....
صدای خنده بچه ایی اومد
جونگکوک نگاهی به تهیونگ انداخت
ـ صدای روناعه...
سمت دفتر ا.ت رفت...
در دفتر رو آروم باز کرد که دید ا.ت و رونا دارن بازی میکنن و رونا داره غش غش میخنده
@ جونگکوک!...
ـ اون دختر منه...
جونگکوک سمت ا.ت رفت
ـ رونا ؟!
رونا با لبخند نگاهی به جونگکوک انداخت
&بابایی خاله ا.ت خیلی خوبه...نمیشه با ما زندگی کنه؟!
جونگکوک اخمی کرد
ـ نه بلند شو رونا باید بریم
& اما من میخوام پیش مامان ا.ت باشم
ـ رونااا(داد) اون مامان تو نیست ...بلند شو ...
رونا رو بغل کرد سمت ا.ت برگشت
ـ بهت گفتم دخالت نکن!
ات:من فقط ...
جونگکوک نزاشت حرف ا.ت تمام بشه و از در بیرون رفت
ته یونگ برگشت سمت ا.ت
@ من واقعا متاسفم اون عصبانی شد چون بچش تو رو مامان خطاب کرد و ...
ات:م،مشکلی نیست ....بفرمایید
ا.ت لبخند ریزی زد ، تهیونگ به احترام کمی خم شد و از دفتر ا.ت بیرون رفت
جونگکوک رونا رو تو اتاق کار خودش گذاشت
ـ. چرا به اون خانم گفتی مامان؟؟
&چ،چون شبیه مامان بود بابایی...خندش و نوع حرکاتش،رفتارش همه مثل مامانی بود
ـ رونای من ...نباید اون خانم رو مامان صدا کنی شاید خوشش نیاد ...
&ببخشید...
تهیونگ وارد اتاق شد
@باید بریم دفتر رئیس چو....
با هم دیگه وارد دفتر شدن و روی صندلی نشستند جونگکوک نگاهی به ا.ت کرد و سریع نگاهش رو برگردوند
#میریم سر اصل مطلب بچه ها ...امشب نا بک جین میره بار و شما هم باید برید...
نگاهی به بچه های انداخت
#جونگکوک وا.ت شما مسئول رفتند به بار هستید
ـ ....
نظر یادت نره رفیق !
#bts#army#fake#BTS#ARMY#BANGTAN#JUNGKOOK
- ۷.۴k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط