معجزه زندگی )
معجزه زندگی )
پارت دوم
ات: اخخخ دردم اومد
نکنه یکی رو زخمی کرده باشه تند سر بلند کرد سپس به مرد جلوش خیره شد با ترس گفت
ات: آقا شما خوبید حالتون خوبه ؟
مرد پیر زل زد به دخترک جلو سپس سری تکون داد و چوبی که در دستش بود را روی زمین گذاشت تا راحت تر راه برود خیلی آروم گفت: من خوبم دخترم انگار تو زخمی تر شدی هرچی باشه سرت خورد به عصاء
دخترک نرم لبخند زد سپس با مهربانی گفت
ات: نه هرچی باشه من جوونم و شما سن گذشته منم دلم نمیاد که بگم زخمی شدم چون اصلا زخمی نشدم
در آخر لبخند پرنگی زد مرد پیر آروم سمت دریاچه رفت سپس خیلی آروم گفت : ببینم زخمی شدی ولی میگی نشدی آدم مثل تو کم پیدا میشن ..
دخترک با دیدن سنگی جلو عصاء را دید تند سمتش هجوم بد و برداشت کرد پیر شوکه بود ولی با دیدن سنگی تو دست دخترک لبخند زد
ات: نزدیک بود پدر بزرگ
مرد پیر بیشتر لبخند زد سپس آروم گفت : دنیا به وجود تو نیاز داره
ات : نه منم مثل همه مردم زندگی میکنم و هیچ فرقی باهاش ندارم
مرد پیر کمی ته دریا را نگاه کرد و لبه ایستاد آروم گفت : میخواهم امروز به پسرم نشون بدم که منم مثل بقیه میمیرم میخواهم خودمو بندازم تو این دریا
دخترک تند سمتش هجوم برد و شوکه آرنج پیر مرد را گرفت و تند ترس گفت
ات: نه این کارو نکنید مهم نیست که بقیه چی فکر میکنند
مرد پیر همچنان با بغض گفت : نه امروز باید یکی تو این دریا چه بیوفته فقد همینو میخواهم و پسرم فکر بکنه که منم ولی همچین کسی رو پیدا نکردم
با ناامیدی زل زد به آن آب ها دخترک نمیخواست یک آدم به این خوبی آن هم به سن زیاد خودش را درون آب بندازد سپس اولین چیزی که به ذهنش اومد را به زبون مهربونش آورد ...
ات: من خودمو میندازم تو آب بعدشم شما میگید تو آب بودید اینجوری شما آسیب نمیبیند و منم زود میام بیرون
مرد پیر لبخند ای زد سپس با سپاس گذاری و آروم گفت: واقعا کمکم میکنید
دخترک بسیار دل مهربون گفت
ات: معلومه
پارت دوم
ات: اخخخ دردم اومد
نکنه یکی رو زخمی کرده باشه تند سر بلند کرد سپس به مرد جلوش خیره شد با ترس گفت
ات: آقا شما خوبید حالتون خوبه ؟
مرد پیر زل زد به دخترک جلو سپس سری تکون داد و چوبی که در دستش بود را روی زمین گذاشت تا راحت تر راه برود خیلی آروم گفت: من خوبم دخترم انگار تو زخمی تر شدی هرچی باشه سرت خورد به عصاء
دخترک نرم لبخند زد سپس با مهربانی گفت
ات: نه هرچی باشه من جوونم و شما سن گذشته منم دلم نمیاد که بگم زخمی شدم چون اصلا زخمی نشدم
در آخر لبخند پرنگی زد مرد پیر آروم سمت دریاچه رفت سپس خیلی آروم گفت : ببینم زخمی شدی ولی میگی نشدی آدم مثل تو کم پیدا میشن ..
دخترک با دیدن سنگی جلو عصاء را دید تند سمتش هجوم بد و برداشت کرد پیر شوکه بود ولی با دیدن سنگی تو دست دخترک لبخند زد
ات: نزدیک بود پدر بزرگ
مرد پیر بیشتر لبخند زد سپس آروم گفت : دنیا به وجود تو نیاز داره
ات : نه منم مثل همه مردم زندگی میکنم و هیچ فرقی باهاش ندارم
مرد پیر کمی ته دریا را نگاه کرد و لبه ایستاد آروم گفت : میخواهم امروز به پسرم نشون بدم که منم مثل بقیه میمیرم میخواهم خودمو بندازم تو این دریا
دخترک تند سمتش هجوم برد و شوکه آرنج پیر مرد را گرفت و تند ترس گفت
ات: نه این کارو نکنید مهم نیست که بقیه چی فکر میکنند
مرد پیر همچنان با بغض گفت : نه امروز باید یکی تو این دریا چه بیوفته فقد همینو میخواهم و پسرم فکر بکنه که منم ولی همچین کسی رو پیدا نکردم
با ناامیدی زل زد به آن آب ها دخترک نمیخواست یک آدم به این خوبی آن هم به سن زیاد خودش را درون آب بندازد سپس اولین چیزی که به ذهنش اومد را به زبون مهربونش آورد ...
ات: من خودمو میندازم تو آب بعدشم شما میگید تو آب بودید اینجوری شما آسیب نمیبیند و منم زود میام بیرون
مرد پیر لبخند ای زد سپس با سپاس گذاری و آروم گفت: واقعا کمکم میکنید
دخترک بسیار دل مهربون گفت
ات: معلومه
- ۱۵.۶k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط