پرسه در جنگل...
پرسه در جنگل...
عصر...
نسیم خنکی میان درختهای باغ میوزید.
ات و کوک آرام کنار هم قدم میزدند.
این بار...
هیچکدام عجلهای نداشتند.
ات یک گل کوچک از کنار مسیر چید.
ات: کوک...
کوک: هوم؟
ات: یه بازی کنیم؟
کوک ابرویش را بالا برد.
کوک: چه بازی؟
ات: من سؤال میپرسم، تو باید راستشو بگی.
کوک: اگه نخواستم؟
ات: نه، باید جواب بدی.
کوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
کوک: باشه.
ات با ذوق دست زد.
ات: سؤال اول...
غذای مورد علاقت چیه؟
کوک: استیک.
ات: فقط؟
کوک: آره.
ات: رنگ مورد علاقت؟
کوک: مشکی.
ات: معلوم بود.
کوک نگاهش کرد.
کوک: نوبت منه.
ات صاف ایستاد.
ات: بپرس.
کوک: چرا اینقدر حرف میزنی؟
ات چند ثانیه ساکت ماند.
بعد خندید.
ات: این چه سؤالی بود؟
کوک: جواب بده.
ات: چون سکوت حوصلهمو سر میبره.
کوک آرام سر تکان داد.
کوک: فهمیدم.
ات با شیطنت گفت:
ات: سؤال بعدی...
تا حالا عاشق شدی؟
کوک همان لحظه ایستاد.
نگاهش چند ثانیه روی ات ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: نه.
ات: حتی یه بارم نه؟
کوک: نه.
ات: عجیبه...
کوک بیتفاوت گفت:
کوک: چرا؟
ات: چون...
با این قیافه فکر کنم خیلیا ازت خوششون اومده باشه.
کوک شانهای بالا انداخت.
کوک: مهم نبوده.
ات لبخند زد.
ات: خودخواه.
کوک خندهی کوتاهی کرد.
کوک: شاید.
...
چند دقیقه بعد...
به کنار برکهی کوچکی رسیدند.
آب کاملاً زلال بود.
ات روی لبهی سنگی نشست.
کف دستش را داخل آب برد.
ات: خیلی قشنگه...
کوک کنار او ایستاده بود.
ات ناگهان با شیطنت، کمی آب به سمتش پاشید.
چند قطره روی کت مشکی کوک افتاد.
سکوت...
ات آرام لبش را گاز گرفت.
ات: اوپس...
کوک به قطرههای آب روی آستینش نگاه کرد.
بعد خیلی آرام سرش را بلند کرد.
کوک: این کارو کردی؟
ات خندهاش گرفت.
ات: شاید...
کوک خم شد.
مشتی آب برداشت...
و یکدفعه روی ات پاشید.
ات: آاااا!
سرد بود!
کوک برای اولین بار با صدای بلند خندید.
ات با تعجب به او نگاه کرد.
ات: وای...
تو خندیدی!
آنم اینجوری!
کوک هنوز لبخند روی صورتش بود.
کوک: حقته.
ات دوباره آب به سمتش پاشید.
ات: اینم حق تو!
چند دقیقه بعد...
هر دو مثل بچهها کنار برکه همدیگر را خیس کرده بودند و صدای خندهشان تمام باغ را پر کرده بود.
بعد از چند دقیقه...
هر دو نفسنفس میزدند.
ات موهای خیسش را کنار زد.
ات: ببین چه بلایی سر لباسام آوردی.
کوک با لبخند گفت:
کوک: خودت شروع کردی.
ات: قبول...
ولی ارزششو داشت.
کوک چند لحظه به خندهی ات نگاه کرد.
بعد خیلی آرام، طوری که خودش هم متوجه نشد، زیر لب گفت:
کوک: آره...
ارزششو داشت.
ات نشنید.
فقط لبخند زد و دوباره به آب برکه خیره شد.
خورشید هم کمکم پشت درختها پنهان میشد و غروب آرامی روی باغ نشسته بود.
...
عصر...
نسیم خنکی میان درختهای باغ میوزید.
ات و کوک آرام کنار هم قدم میزدند.
این بار...
هیچکدام عجلهای نداشتند.
ات یک گل کوچک از کنار مسیر چید.
ات: کوک...
کوک: هوم؟
ات: یه بازی کنیم؟
کوک ابرویش را بالا برد.
کوک: چه بازی؟
ات: من سؤال میپرسم، تو باید راستشو بگی.
کوک: اگه نخواستم؟
ات: نه، باید جواب بدی.
کوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
کوک: باشه.
ات با ذوق دست زد.
ات: سؤال اول...
غذای مورد علاقت چیه؟
کوک: استیک.
ات: فقط؟
کوک: آره.
ات: رنگ مورد علاقت؟
کوک: مشکی.
ات: معلوم بود.
کوک نگاهش کرد.
کوک: نوبت منه.
ات صاف ایستاد.
ات: بپرس.
کوک: چرا اینقدر حرف میزنی؟
ات چند ثانیه ساکت ماند.
بعد خندید.
ات: این چه سؤالی بود؟
کوک: جواب بده.
ات: چون سکوت حوصلهمو سر میبره.
کوک آرام سر تکان داد.
کوک: فهمیدم.
ات با شیطنت گفت:
ات: سؤال بعدی...
تا حالا عاشق شدی؟
کوک همان لحظه ایستاد.
نگاهش چند ثانیه روی ات ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: نه.
ات: حتی یه بارم نه؟
کوک: نه.
ات: عجیبه...
کوک بیتفاوت گفت:
کوک: چرا؟
ات: چون...
با این قیافه فکر کنم خیلیا ازت خوششون اومده باشه.
کوک شانهای بالا انداخت.
کوک: مهم نبوده.
ات لبخند زد.
ات: خودخواه.
کوک خندهی کوتاهی کرد.
کوک: شاید.
...
چند دقیقه بعد...
به کنار برکهی کوچکی رسیدند.
آب کاملاً زلال بود.
ات روی لبهی سنگی نشست.
کف دستش را داخل آب برد.
ات: خیلی قشنگه...
کوک کنار او ایستاده بود.
ات ناگهان با شیطنت، کمی آب به سمتش پاشید.
چند قطره روی کت مشکی کوک افتاد.
سکوت...
ات آرام لبش را گاز گرفت.
ات: اوپس...
کوک به قطرههای آب روی آستینش نگاه کرد.
بعد خیلی آرام سرش را بلند کرد.
کوک: این کارو کردی؟
ات خندهاش گرفت.
ات: شاید...
کوک خم شد.
مشتی آب برداشت...
و یکدفعه روی ات پاشید.
ات: آاااا!
سرد بود!
کوک برای اولین بار با صدای بلند خندید.
ات با تعجب به او نگاه کرد.
ات: وای...
تو خندیدی!
آنم اینجوری!
کوک هنوز لبخند روی صورتش بود.
کوک: حقته.
ات دوباره آب به سمتش پاشید.
ات: اینم حق تو!
چند دقیقه بعد...
هر دو مثل بچهها کنار برکه همدیگر را خیس کرده بودند و صدای خندهشان تمام باغ را پر کرده بود.
بعد از چند دقیقه...
هر دو نفسنفس میزدند.
ات موهای خیسش را کنار زد.
ات: ببین چه بلایی سر لباسام آوردی.
کوک با لبخند گفت:
کوک: خودت شروع کردی.
ات: قبول...
ولی ارزششو داشت.
کوک چند لحظه به خندهی ات نگاه کرد.
بعد خیلی آرام، طوری که خودش هم متوجه نشد، زیر لب گفت:
کوک: آره...
ارزششو داشت.
ات نشنید.
فقط لبخند زد و دوباره به آب برکه خیره شد.
خورشید هم کمکم پشت درختها پنهان میشد و غروب آرامی روی باغ نشسته بود.
...
- ۱۵۷
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط