رمان:#دخترم_باش

رمان:#دخترم_باش
#پارت_۱۲
یه روز به خودم اومدم دیدم شدم بزرگ یه محل، یه
کله خراب که همه روش حساب باز میکنن !
تا این که با یه حماقت گند زدم به همه چیز !
سپهر چند بار به شونه م کوبید و گفت : همه میرن
زندون لاغر میشن تورو انگار ورزت دادن مرد !
خنده م گرفت از یقهش گرفتم و کشیدمش عقب .
_ بزرگ شدی ، قلدر شدی ، شیک و پیک میگردی !
دلم برات تنگ شده بود بچه !
بلند خندید .
توی صداش بغض موج میزد .
_دیگه بدم نمباد بهم بگی بچه !
لبخند زدم .
امروز تعداد لبخندام از دستم در رفته بود .
دیگه برام مهم نبود همیشه اخم رو پیشونیم باشه تا ازم حساب ببرن .
اون حس غرور کاذب جوونی از بین رفته بود و
حاال دیگه چیزی جز کسایی که برام مهم بودن برام
ارزش نداشت .
از بازوش گرفتم و کشیدمش بیرون از اتاق
سرم هنوز خیس بود ولی خاله مهم تر بود بزرگ بود
و احترامش واجب !
با دیدنم با هول از جا پرید .
_ آخ خاله قربون قد و بلات بره الاهی من دورت
بگردم پسرم بیا اینجا ببینم .
قبل نزدیک شدنم خودش به سمتم اومد و بغلم کرد
خاله همیشه خیلی احساساتی بود و اشکش دم مشکش .
به زور خمم کرد و چند بار صورت و سرم رو
بوسید .
کمی خودم رو ازش دور کردم .
_ خوبی خاله جان؟
در اصل زیاد رابطه خوبی با خاله نداشتم شاید بخاطر
زیادی شهری بودن اون و زیادی شر بودن من بود !
لبخندی بهم زد .
با شنیدن صدای دخترونه ای با تعجب به عقب
برگشتم .
_ سلام داداش خوش اومدین .
با دیدن مینا دختر کوچیکه ی خاله لبخندی زدم .
_ احوال مینا خانوم !
از وقتی پامو گذاشتم توی این خونه همه ش دارم
تعجب میکنم والله انگار دیگه کسیرو نمیشناسم .
لبخند محجوبی زد .
_شما هم خیلی تغییر کردید .
سپهر با خنده گفت : منظورش اینه که داغون تر از قبل
شدی خان داداش .
اخمی بهش کردم، فقط اون حق داشت اینجوری با من
حرف بزنه و بس !
ولی بعضی وقتا حسابی از دستش در میرفت و واسه
خودش کتک جور می کرد .
دایه با لحنی که شادی توش موج میزد گفت : دخترا
بیاید کمک کنید سفره رو بچینم بچم از ظهری چیزی
نخورده گشنهس !
سها چشم هاش رو چپ کرد .
_خدا بده شانس هیچی دیگه کلا من فراموش شدم.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۵

«نفرت و عشق».  پارت سوم🚬 [از زبان پریسا]ماشین جلوی یه ساختمو...

وقتی برادر ناتنیت بود...(پایانی)با سرعت زیادی رانندگی میکردد...

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 24جین دوباره به حرف های مینجه فکر کرد...

پارت ۲۳

در ون ها باز شد که با عمه هام ودوتا دیگه از عمو هام مواجه شد...

لب از لب باز نکرد. دلش نمی‌خواست الان چیزی بگه. نه حالا که ی...

Why Did I Fall in Love with You?P¹⁶ | چند روز بعد | ویو خونه...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

𝐎𝐧𝐥𝐲 𝐘𝐨𝐮 \ part² "توصیف در یک جمله:حقیقت و طوفانِ محبت"تهیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط