رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۷۴
_اگه بفهمم یه روز،یه وقت،یه کسی،این لبتو بوسیده و طعمشو چشیده،بیچارش میکنم کاری میکنم به غلط کردن بیوفته.
به لبم نزدیکتر شد.
-میفهمی که چی میگم؟
سري تکون دادم
تند تند قند تو دلم آب میکردن.
-خوبه.
لبشو آروم روي لبم گذاشت که چشمهامو بستم.
آروم میبوسیدم.
دستمو توي موهاش فرو و با تموم احساسم
همراهیش کردم.
یه دفعه جدا شد و روي دوشش انداختم که از ترس
جیغی کشیدم.
مشتهامو به کمرش کوبیدم و با تقلا گفتم: ترسیدم
روانی، بذارم زمین.
سیلیاي به باسنم زد که اوفی گفتم و مشت محکمی
به کمرش کوبیدم.
_وحشی!
#فردا_شب
عطیه و محدثه از ماشین پیاده شدند.
نالید: منم بیام؟
ابروهامو بالا انداختم.
-نوچ، میاي دخترا میبیننت میگند...
اداشونو درآوردم: بیا باهامون عکس بگیر.
خندید و لپمو کشید.
-خیلوخب، خواستید برگردید بهم زنگ بزن.
منم لپشو کشیدم.
-باشه.
باز خندید.
_حالا ببوسم برو.
نگاهی به عطیه و محدثه انداختم که سریع
نگاهشونو به اطراف دوختند.
زود خم شدم و بوسهاي به لبش زدم.
لبخندي زد.
-خداحافظ.
با لبخند گفتم: خداحافظ.
پیاده شدم و در رو بستم.
دستی براش تکون دادم که خندید و دستشو تکون
داد، بعدم رفت.
به سمت اون دوتا چرخیدم.
عطیه: لعنتیا عجیب به هم میاین.
اینبار برخلاف همیشه گفتم: تا چشم حسودا کور.
تعجب کردند اما به ثانیه نکشیده خندیدند و به
کمرم زدند.
به سمت پاساژي که طبقهی زیرینش سالن بولینگ و
بیلیارد داره رفتیم.
بعد از اینکه بلیطهامونو تحویل دادیم وارد سالن
شدیم.
محدثه دستهاشو به هم کوبید.
-بریم که ببازونمتون.
من و عطیه پشت چشمی نازك کردیم.
_میبینیم کی میبازه
خواستم قدمی بردارم اما با کسی که دیدم تعجب کردم اما لبخندي روي لبم نشست.
محدثه: چرا وایسادي؟
بیحرف به سمت ایمان رفتم.
یه جورایی به عنوان برادر نداشتم دوسش دارم.
عطیه با چشمهاي ریز شده گفت: بدجور شیفتهی
این ایمان شدیا!
اخم کردم.
_زر نزن، مثل برادرمه.
تا خواستم ایمانو صدا بزنم با کسی که چشم تو
چشم شدم شدید اخمهام درهم رفت.
ابروهاش بالا پریدند و دست به جیب نگاهی به سر تا
پام انداخت.
وقتی میگم شانسم گنده باور کن که هست.
از بین این همه سالن بولینگ توي تهران این نیماي
دزد باید جایی باشه که ما اومدیم، اونم امشب!
اصلا راهمو به سمت دیگه کج کردم تا ازش دور
بشم.
محدثه متعجب گفت: پشیمون شدي بري پیش
ایمان؟
-بذار اون غزمیت از اون طرف...
با شنیدن صداش دندونهامو روي هم فشار دادم.
-مطهره خانم واقعا زشته که رئیس شرکت رقیبو
ببینی و سلام نکنی!
اون دوتا با تعجب چرخیدند.
سعی کردم نگاهمو بیحس و خونسرد کنم.
دست به سینه به سمتش چرخیدم.
دست به جیب بهم نزدیک شد.
-آدم به یه دزد سلام نمیکنه.
اما این حرفم خونسردي نگاهشو کم نکرد.
رو به روم وایساد و خندید.
#پارت_۱۷۴
_اگه بفهمم یه روز،یه وقت،یه کسی،این لبتو بوسیده و طعمشو چشیده،بیچارش میکنم کاری میکنم به غلط کردن بیوفته.
به لبم نزدیکتر شد.
-میفهمی که چی میگم؟
سري تکون دادم
تند تند قند تو دلم آب میکردن.
-خوبه.
لبشو آروم روي لبم گذاشت که چشمهامو بستم.
آروم میبوسیدم.
دستمو توي موهاش فرو و با تموم احساسم
همراهیش کردم.
یه دفعه جدا شد و روي دوشش انداختم که از ترس
جیغی کشیدم.
مشتهامو به کمرش کوبیدم و با تقلا گفتم: ترسیدم
روانی، بذارم زمین.
سیلیاي به باسنم زد که اوفی گفتم و مشت محکمی
به کمرش کوبیدم.
_وحشی!
#فردا_شب
عطیه و محدثه از ماشین پیاده شدند.
نالید: منم بیام؟
ابروهامو بالا انداختم.
-نوچ، میاي دخترا میبیننت میگند...
اداشونو درآوردم: بیا باهامون عکس بگیر.
خندید و لپمو کشید.
-خیلوخب، خواستید برگردید بهم زنگ بزن.
منم لپشو کشیدم.
-باشه.
باز خندید.
_حالا ببوسم برو.
نگاهی به عطیه و محدثه انداختم که سریع
نگاهشونو به اطراف دوختند.
زود خم شدم و بوسهاي به لبش زدم.
لبخندي زد.
-خداحافظ.
با لبخند گفتم: خداحافظ.
پیاده شدم و در رو بستم.
دستی براش تکون دادم که خندید و دستشو تکون
داد، بعدم رفت.
به سمت اون دوتا چرخیدم.
عطیه: لعنتیا عجیب به هم میاین.
اینبار برخلاف همیشه گفتم: تا چشم حسودا کور.
تعجب کردند اما به ثانیه نکشیده خندیدند و به
کمرم زدند.
به سمت پاساژي که طبقهی زیرینش سالن بولینگ و
بیلیارد داره رفتیم.
بعد از اینکه بلیطهامونو تحویل دادیم وارد سالن
شدیم.
محدثه دستهاشو به هم کوبید.
-بریم که ببازونمتون.
من و عطیه پشت چشمی نازك کردیم.
_میبینیم کی میبازه
خواستم قدمی بردارم اما با کسی که دیدم تعجب کردم اما لبخندي روي لبم نشست.
محدثه: چرا وایسادي؟
بیحرف به سمت ایمان رفتم.
یه جورایی به عنوان برادر نداشتم دوسش دارم.
عطیه با چشمهاي ریز شده گفت: بدجور شیفتهی
این ایمان شدیا!
اخم کردم.
_زر نزن، مثل برادرمه.
تا خواستم ایمانو صدا بزنم با کسی که چشم تو
چشم شدم شدید اخمهام درهم رفت.
ابروهاش بالا پریدند و دست به جیب نگاهی به سر تا
پام انداخت.
وقتی میگم شانسم گنده باور کن که هست.
از بین این همه سالن بولینگ توي تهران این نیماي
دزد باید جایی باشه که ما اومدیم، اونم امشب!
اصلا راهمو به سمت دیگه کج کردم تا ازش دور
بشم.
محدثه متعجب گفت: پشیمون شدي بري پیش
ایمان؟
-بذار اون غزمیت از اون طرف...
با شنیدن صداش دندونهامو روي هم فشار دادم.
-مطهره خانم واقعا زشته که رئیس شرکت رقیبو
ببینی و سلام نکنی!
اون دوتا با تعجب چرخیدند.
سعی کردم نگاهمو بیحس و خونسرد کنم.
دست به سینه به سمتش چرخیدم.
دست به جیب بهم نزدیک شد.
-آدم به یه دزد سلام نمیکنه.
اما این حرفم خونسردي نگاهشو کم نکرد.
رو به روم وایساد و خندید.
- ۱.۶k
- ۰۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط