{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#دخترم_باش

رمان:#دخترم_باش
#پارت_۱۱
_بریم داخل براتون قیمه گذاشتم پر گوشت خوراک
امیر کوردم .
لبخند زدم .
با هم به سمت خونه راه افتادیم .
غریبی میکردم !
با همه چیز، خونه و اتاقی که شبیه به اتاق من بود و
انگار نبود .
نگاه کلی به خونه انداختم، نقلی بود و با صفا حداقل
واسه دل ما خوب بود .
یه حال و پذیرایی تر و تمیز با مبالیی قدیمی ، سه تا
اتاق خواب که تفاوت دکورشون زمین تا آسمون بود،
اتاق من بایه کیسه بوکس آویزون کلی کارد و قمه و
یه تخت مشکی ساده .
اتاق سها با یه دکور دخترونه ی ظریف که هیچ جوره
به من نمیساخت !
و اتاق دایه بدون هیچ تخت و وسایل امروزی ، نصف
وسایل آقام هنوز توی اون اتاق بود .
پابه سنگر دایه گذاشتم، بوی قیمه مستم کرده بود،
هنوز چند ساعتی جا داشت تا بشه باب میل من !
باید دوش میگرفتم و خودم رو رو به راه میکردم .
مهمون داشتیم !
همین جوریش هم پنج سال از همه چیز عقب بودم
نمیخواستم با این سر و شکل جلوی بقیه حاضر بشم !
در اتاقم رو باز کردم و نگاهی بهش انداختم .
همه ی لباسام تمیز و مرتب توی کمد بودن .
لباس ها رو از تنم کندم، حوله و لباسای تمیز رو
برداشتم و پا به حموم گذاشتم .
روی بدنم جای زخم زیاد بود .
ولی بدترینش جای چاقویی بود که از شونه تا پایین
کمرم به صورت اریب کشیده شده بود .
سر دعوایی بود که با بچه های بند داشتیم !
صدای در و سر و صدا از بیرون میومد حدس میزدم
سپهر رسیده باشه .
دستی به موهای کوتاهم کشیدم و به سمت حوله رفتم .
با کوبیده شدن چیزی به در سریع به سمتش برگشتم .
_ بعد پنج سال اومدی باید دم در حموم منتظرت باشم؟
د بیا بیرون دیگه بی مصب !
اخم رو پیشونیم نشست سریع لباسم رو پوشیدم و به
سمت در رفتم .
_ وایسا بینم بی شرف دم در واسه من شاخ و شونه
میکشی ؟
در رو که باز کردم قبل از هر حرفی به جلو کشیده
شدم و یه نفر با ضرب توی آغوشم فرو رفت .
با خنده به سپهر نگاه کردم .
_ جمع کن خودت رو بچه جون این چه حالو روزیه !
شونه هاش و پهن تر و هیکلش یغور تر شده بود ولی
هنوز از من کوتاه تر و الغرتر بود .
من به آقا خدا بیامرزم رفتم .
به قول دایه مثل یه مرد کورد درشت و قد بلند بودم .
دستی به سر سپهر کشیدم .
میفهمیدم عمق دلتنگیش رو چون منم به همون اندازه دلتنگ بودم برای کسی که حکم همه چیزم رو داشت .
دوست، رفیق، برادر پشت و پناه !
جفت آقاهامون راننده کامیون بودن با هم روی یه
کامیون کار میکردن یکی شاگرد بود و یکی راننده .
از بخت بد یه روز کامیونشون چپ میکنه و جفتشون
در دم تموم میکنن .
هیفده هیجده سالم بود که شدم خرج درار و نون آور
دوتا خانواده !
از سپهر بزرگتر بودم و هرجا می رفتم دمم بود .
کله خر بودم و حسابی سرم باد داشت دست به
هرکاری می زدم به جز حروم خوری .
دیدگاه ها (۰)

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۲یه روز به خودم اومدم دیدم شدم بزرگ یه...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۳دستی به سرش کشیدم . _ تو دختر کوچولوی...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۴_اگه بفهمم یه روز،یه وقت،یه کسی،ا...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۳با قهر نگاهمو ازش گرفتم.لپمو کشید...

پلیس در آستانه مافیا پارت 13ویو سنا آمد داخل و در هم پشت سرش...

Crown~P9بعد چندبار گم کردن ادرس و کلافه شدن، بالاخره محله رو...

پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط