{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶۸۱

پارت ۶۸۱


دستامو دور گردن جیمین قفل کرده بودم و اون کمرم رو گرفته بود و خیره تو چشماي هم نرم و با لذت و با احساس
میرقصیدیم.. انگار تمام دنیا الان تو اغوشمون بود و دیگه اصلا هیچ کس
جز من و جیمین اهمیت نداشت..
اروم گفتم از لباسم خوشت میاد؟
با لبخند گرمی گفت مگه میشه خوشم نیاد؟عين دفعه قبل شبیه فرشته ها شدي..
لپام گل انداخت و نرم خندیدم و دستامو دور گردنش سفت کردم و با خجالت شيريني گفتم اون روزم فك كردي شبيه فرشته هام؟
عمیق و متفکر گفت همون لحظه اي که در رو به روم باز
کردي...با دیدنت تو اون لباس دلم لرزید.
لبخند شيطوني زد و گفت و وقتي نميتونستي با کفش پاشنه بلند راه بري و دويدي رفتي كتوني بپوشي..
خندیدم
کمرم رو محکم فشردو خيلي عميق تو چشمام نگاه کرد و گفت: مال من ميشدي.. مال خودخودم..تصورش..یه جوري بود..یه جور خيلي عجيب...انگار... قلبم نصف شده بود..
اخ..
خيلي توصيف قشنگي بود..
قلبم از احساسات قشنگش لرزید..
اشك شوق تو چشمام جمع شد و با لذت سر روي سينه اش گذاشتم.
ضربان قلبش ارامبخش ترین صداي ممکن دنیا بود..
من خيلي خوشبخت بودم که این صدا رو میشنید
زیاد.. نفس خيلي عميقی کشید و گفت کم کم از حد خودت جلوتر رفتي..بیشتر از نصف جلو رفتي و یه دفعه..قبل اینکه به
خودم بیام تمام قلبمو صاحب شدي..
نرم و ذوق زده خندیدم
لباشو روي سرم
گذاشت و همونجور نگهش داشت.
اروم گفتم: جیمین..
جیمین : جانم..
خوبي؟يه جوري شدي..
نفس خيلي عميقي کشید و گفت به حدي خسته ام که باور نميکني
گرفته و مظلوم سرمو بلند کردم و گفتم خسته شدی؟ چرا زودتر نگفتي؟
لبخند زد و مهربون گفت از الان و مراسم نه عزیزم..از..روزاي
بدي که گذروندیم. هنوز خستگیش تو تنمه..
و براي ناراحت نکردن من با محبت دستش رو روي نيم رخم کشید و پیشونیمو بوسید و گفت تو رو داشتن و کنارت بودن که...دنیامه...تو که باشي خستگي معنا نداره..
وقتي اينجوري حرف میزد ضربان قلبم اونقدر بالا میرفت که انگار داشت از دهنم بیرون میومد..
با شوق لبخند زدم و چشمامو بستم. داشتن جیمین هم دنياي من بود..
موزيك تموم شد و همه بلند و با شوق برامون دست زدن.
جیمین‌ گونه مو بوسید و با لبخند اومدیم کنار
جنت و همسرش اومدن جلو و بهمون تبريك گفتن. جنت كمي خوش اخلاق تر شده بود و بعدش جوزف و کیت.. که آخرش میدونم گند جوزف و کیت در میاد..حالا هي
من انکار کنن.
دیدگاه ها (۱۵)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۲دنیل و آنالی اومدن سمتمون و...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۳لبخند مهربوني زدم و گفتم هم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۰همه براشون دست زدن منم شاد ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۹جیمین خندون با دستاي گرمش گ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۶چشماي خاکستری خوشگلش خيلي د...

پارت ۶۶۰ رو مبل تکی نشستم و از دور زل زدم بهشون.. جنت نگران...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط