مجبور می کردند تا دستانش را با اب سرد بشورد و بعد یا خودک
مجبور می کردند تا دستانش را با اب سرد بشورد و بعد یا خودکار لای انگشتانش می گذاشتند
یا با کابل و شلنگ و بر کف دستش می زدند
ادعای شیعه بودن داشتند و انقدر از خدا بی خبر بودند که نمی دانستند حتی حد و تعزیر بر کف دست جاری نمیشود در انسان بزرگ سال
اینها کودک هفت ساله بودند
بعد باید به کلاس درس می رفتند و با ان دست مجروح می نوشتند و اگر نمی نوشتند و عقب می ماندند دوباره همان تنبیه بود
نمی دانم
از دست عالمان منافق و یهودی صفتی که درس خواندن را برای دختران حرام اعلام کردند
و جامعه انسانی را از آموزش و پرورش که در دین ما باری و مسئولیت بزرگی بر دوش خانوم ها می باشد تا با مهر خود انسان تربیت کنند
محروم کردند ....
به کدام حرم پناه ببریم....
####
حامد
آمدو در جمع گفت
سه تا دختر دیدم نمیدونم فکر کنم ازادی باشن
(دانشگاه ازاد )
گفتم الان با رفقا میام
گفتن ما سه نفر هستیم شما هم سه نفر بیایید
دونفر با من بیان . سه به سه باشیم
رو کرد به من و گفت
مرتضی تو نمیایی ؟
گفتم من ؟ با قد کسی منو ادم حساب نمیکنه ...
گفت اتفاقا یکی شون هم قد توست تا دیدم گفتم این خوراک مرتضاست بیا خودم کمکت میکنم مخش را بزنی شاید ازین پسر بودن درآمدی و مرد شدی
گفتم ای به چشم .... کور از خدا چی میخاد ...
گفتم حامد من بلد نیستم یادم بده ... گفت با من ... اولش ساکت باش ببین من چه میکنم
بعد رو به مسعود کرد و گفت تو هم بیا
مسعود گفت حامد پا میدن ؟ا
الکی نیام ضایع شم
بعد به حالت طنزی گفت
من برا خودم کسی هستم .میدونی که هر کسی را به خودم راه نمیدم ...
و بلند خندید و گفت
مرتضی بیا بریم
خدا را چه دیدی شاید بخت ما هم باز شد و یه بوقی زدیم ما هم مرد شدیم
این حامد ناکس هر شب با یکی هست
ی شب هم ما چی می شه ؟؟
بلند خندیدیم
و اراجیفی ازین دست گفتیم و سیگار کشیدیم و چای خوردیم
سیگارمان که تمام شد حامد شیشه ادکلنش را از کیف سامسوناش در اورد و خساوتمندانه به ما هم داد تا بوی سیگار ندهیم
گفت یک کاغذ تمیز بر دارید و شماره نلفن خودتان را بنویسید
(یادآوری میکنم ان روزها موبایل نبود تازه صحبت از ورود ان و ثبت نام ان بود )
حامد اصرار داشت که ملاقات اول مهم است و تاثیر گذار
گفت مرتضی شروع نمیکنی کتاب خوندن و این بحث های بی خود مذهبی و تاریخی و ...
ساکت باش و حرفهایی که می گویم را بگو ....
گفتم کسی منو نمی پسنده ولی چشم سعی خودم را میکنم ....
اموزش شروع شد
خیلی با احترام می گی خوشبختم از اشنایی شما متقیان هستم مرتضی
رشته مدیریت ترم چند
خیلی خوسحالم که شما را می بینم و
امید وارم دوستای خوبی باشیم
خوشحال میشم بدونم چه رشته ای درس میخونید و ترم چند هستید و چند واحد گذروندید بعد از شهر و خواننده مورد علاقش سوال ....
پایان ۵
یا با کابل و شلنگ و بر کف دستش می زدند
ادعای شیعه بودن داشتند و انقدر از خدا بی خبر بودند که نمی دانستند حتی حد و تعزیر بر کف دست جاری نمیشود در انسان بزرگ سال
اینها کودک هفت ساله بودند
بعد باید به کلاس درس می رفتند و با ان دست مجروح می نوشتند و اگر نمی نوشتند و عقب می ماندند دوباره همان تنبیه بود
نمی دانم
از دست عالمان منافق و یهودی صفتی که درس خواندن را برای دختران حرام اعلام کردند
و جامعه انسانی را از آموزش و پرورش که در دین ما باری و مسئولیت بزرگی بر دوش خانوم ها می باشد تا با مهر خود انسان تربیت کنند
محروم کردند ....
به کدام حرم پناه ببریم....
####
حامد
آمدو در جمع گفت
سه تا دختر دیدم نمیدونم فکر کنم ازادی باشن
(دانشگاه ازاد )
گفتم الان با رفقا میام
گفتن ما سه نفر هستیم شما هم سه نفر بیایید
دونفر با من بیان . سه به سه باشیم
رو کرد به من و گفت
مرتضی تو نمیایی ؟
گفتم من ؟ با قد کسی منو ادم حساب نمیکنه ...
گفت اتفاقا یکی شون هم قد توست تا دیدم گفتم این خوراک مرتضاست بیا خودم کمکت میکنم مخش را بزنی شاید ازین پسر بودن درآمدی و مرد شدی
گفتم ای به چشم .... کور از خدا چی میخاد ...
گفتم حامد من بلد نیستم یادم بده ... گفت با من ... اولش ساکت باش ببین من چه میکنم
بعد رو به مسعود کرد و گفت تو هم بیا
مسعود گفت حامد پا میدن ؟ا
الکی نیام ضایع شم
بعد به حالت طنزی گفت
من برا خودم کسی هستم .میدونی که هر کسی را به خودم راه نمیدم ...
و بلند خندید و گفت
مرتضی بیا بریم
خدا را چه دیدی شاید بخت ما هم باز شد و یه بوقی زدیم ما هم مرد شدیم
این حامد ناکس هر شب با یکی هست
ی شب هم ما چی می شه ؟؟
بلند خندیدیم
و اراجیفی ازین دست گفتیم و سیگار کشیدیم و چای خوردیم
سیگارمان که تمام شد حامد شیشه ادکلنش را از کیف سامسوناش در اورد و خساوتمندانه به ما هم داد تا بوی سیگار ندهیم
گفت یک کاغذ تمیز بر دارید و شماره نلفن خودتان را بنویسید
(یادآوری میکنم ان روزها موبایل نبود تازه صحبت از ورود ان و ثبت نام ان بود )
حامد اصرار داشت که ملاقات اول مهم است و تاثیر گذار
گفت مرتضی شروع نمیکنی کتاب خوندن و این بحث های بی خود مذهبی و تاریخی و ...
ساکت باش و حرفهایی که می گویم را بگو ....
گفتم کسی منو نمی پسنده ولی چشم سعی خودم را میکنم ....
اموزش شروع شد
خیلی با احترام می گی خوشبختم از اشنایی شما متقیان هستم مرتضی
رشته مدیریت ترم چند
خیلی خوسحالم که شما را می بینم و
امید وارم دوستای خوبی باشیم
خوشحال میشم بدونم چه رشته ای درس میخونید و ترم چند هستید و چند واحد گذروندید بعد از شهر و خواننده مورد علاقش سوال ....
پایان ۵
- ۱۶.۰k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط