#قرارداد_دوستانه
#قرارداد_دوستانه
ویو لیلی :
پام رو که توی اتاق گذاشتم احساس کردم چیزی گوشه اتاق تکون خورد آروم عقب رفتم که پام به لبه تختش گرفت .
نزدیک شدن بدنم به زمین رو حس میکردم که دست های گرمش رو روی کمرم احساس کردم .
هنوز همون حسی رو داشت که بار اول بهم میداد ، توی تاریکی محض هم اوت دست هارو میشناختم.
دستم رو جلوتر بردم و صورتش رو لمس کردم .
لیلی : یاااا ، میخواستی به کشتن بدیم ؟؟(خنده)
سرمو چرخوندم و با هانا که توی قاب در ایستاده بود رو به رو شدم .
دسته گل لیلیوم توی دست هاش رو تکون داد .
هانا. : هی دخترهه تولدت مبارککک (خنده)
کوک : تولدت مبارک (خنده)
گل رو از دست هانا گرفتم و بهش نگاه کردم .
لیلی : خیلی خوشگلن (بغض)
هانا سمت نامجون رفت و محکم دستشو گرفت .
هانا : خبب ما کارمونو انجام دادیم دیگه میریم خونه :)))
از خونه رفتن بیرون و تنهامون گذاشتن .
لیلی : فکر کردم رفتی آمریکا .
کوک: رفته بودم . ولی مگه میتونستم برنگردم :)
کیک رو جلوم گذاشت .
کوک : الان تازه شد ۲۶ سالت . نمیخوای شمع هاتو فوت کنی ؟؟
شمع هام رو فوت کردم ، خیلی گشنم بود .
سمت گاز رفت .
کوک : پاستا میخوری ، مگه نه .
لیلی : معلومه که میخورم .
سوییشرتم رو درآوردم و روی اوپن گذاشتم .
کوک : نمیخوای لباساتو عوض کنی ؟؟
لیلی : لباسی ندارم .
سمت اتاقش رفت و یکی از هودی هاش رو برام آورد و توی دستام قرارش داد .
ویو لیلی :
پام رو که توی اتاق گذاشتم احساس کردم چیزی گوشه اتاق تکون خورد آروم عقب رفتم که پام به لبه تختش گرفت .
نزدیک شدن بدنم به زمین رو حس میکردم که دست های گرمش رو روی کمرم احساس کردم .
هنوز همون حسی رو داشت که بار اول بهم میداد ، توی تاریکی محض هم اوت دست هارو میشناختم.
دستم رو جلوتر بردم و صورتش رو لمس کردم .
لیلی : یاااا ، میخواستی به کشتن بدیم ؟؟(خنده)
سرمو چرخوندم و با هانا که توی قاب در ایستاده بود رو به رو شدم .
دسته گل لیلیوم توی دست هاش رو تکون داد .
هانا. : هی دخترهه تولدت مبارککک (خنده)
کوک : تولدت مبارک (خنده)
گل رو از دست هانا گرفتم و بهش نگاه کردم .
لیلی : خیلی خوشگلن (بغض)
هانا سمت نامجون رفت و محکم دستشو گرفت .
هانا : خبب ما کارمونو انجام دادیم دیگه میریم خونه :)))
از خونه رفتن بیرون و تنهامون گذاشتن .
لیلی : فکر کردم رفتی آمریکا .
کوک: رفته بودم . ولی مگه میتونستم برنگردم :)
کیک رو جلوم گذاشت .
کوک : الان تازه شد ۲۶ سالت . نمیخوای شمع هاتو فوت کنی ؟؟
شمع هام رو فوت کردم ، خیلی گشنم بود .
سمت گاز رفت .
کوک : پاستا میخوری ، مگه نه .
لیلی : معلومه که میخورم .
سوییشرتم رو درآوردم و روی اوپن گذاشتم .
کوک : نمیخوای لباساتو عوض کنی ؟؟
لیلی : لباسی ندارم .
سمت اتاقش رفت و یکی از هودی هاش رو برام آورد و توی دستام قرارش داد .
- ۶۲۵
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط