#قرارداد_دوستانه s2p5
#قرارداد_دوستانه s2p5
ویو هانا :
نگاهی به گوشیم انداختم ، ساعت دقیقا ۸ شب بود .
نامجون و کوک خونه نبودم ، میدونم که میتونید حدس بزنید اصلا داخل کشور نبودن .
انگشتم رو روی زنگ در گذاشتم و فشارش دادم .
از پشت در میتونستم صدای گریه جونگ هی رو بشنوم .
جونگ هی بچه آرومی بود ولی وقتی گریه میکرد از عمق وجودش جیغ میکشید.
میتونستم صدای پاهای لیلی زو بشنوم که با عجله سمت در میاد .
در باز شد و. لیلی خودش رو توی آستانه در نشون داد .
جونگهی رو توی بغلش گرفته بود ، موهاش رو بالای سرش جمع کرده بود .
شلوار و پلیورش رو تنش کرده بود .
هانا : مطمعنی که تب داره لیلی ؟؟
لیلی : من فقط سه ماه کوفتیه که زاییدم هیچ ایده ای ندارم که چرا ساکت نمیشه هانا.
جونگ هی رو توی بغلش جا به جا کرد و سوئیچ ماشینش رو بین انگشتاش تکون داد .
لیلی : میتونی بغلش کنی تا وقتی برسیم بیمارستان؟؟؟
جونگ هی رو از بغلش گرفتم و توی دستام قرارش دادم .
لیلی با عجله جلوم حرکت کرد و سمت پارکینگ رفت .
این کوچولو انگار قصد نداشت آروم بشه .
پتوش رو از زیر بینیش پایین تر کشیدم تا راحت تر نفس بکشه .
لیلی سمت ماشین کوک رفت و درش رو باز کرد .
نگاهی به جیپ انداختم .
هانا : مطمعنی میخوای با این بری ؟؟
لیلی : ایده بهتری داری ؟؟ کوک گفت با این بریم .
شونه هام رو بالا انداختم و دستم رو داخل موهام بردم .
انجمن رو بالا تر بردم تا با زاویه بهتری جونگ هی رو توی بغلم بگیرم .
هانا : چرا انقدر گریه میکنی خاله...
ویو هانا :
نگاهی به گوشیم انداختم ، ساعت دقیقا ۸ شب بود .
نامجون و کوک خونه نبودم ، میدونم که میتونید حدس بزنید اصلا داخل کشور نبودن .
انگشتم رو روی زنگ در گذاشتم و فشارش دادم .
از پشت در میتونستم صدای گریه جونگ هی رو بشنوم .
جونگ هی بچه آرومی بود ولی وقتی گریه میکرد از عمق وجودش جیغ میکشید.
میتونستم صدای پاهای لیلی زو بشنوم که با عجله سمت در میاد .
در باز شد و. لیلی خودش رو توی آستانه در نشون داد .
جونگهی رو توی بغلش گرفته بود ، موهاش رو بالای سرش جمع کرده بود .
شلوار و پلیورش رو تنش کرده بود .
هانا : مطمعنی که تب داره لیلی ؟؟
لیلی : من فقط سه ماه کوفتیه که زاییدم هیچ ایده ای ندارم که چرا ساکت نمیشه هانا.
جونگ هی رو توی بغلش جا به جا کرد و سوئیچ ماشینش رو بین انگشتاش تکون داد .
لیلی : میتونی بغلش کنی تا وقتی برسیم بیمارستان؟؟؟
جونگ هی رو از بغلش گرفتم و توی دستام قرارش دادم .
لیلی با عجله جلوم حرکت کرد و سمت پارکینگ رفت .
این کوچولو انگار قصد نداشت آروم بشه .
پتوش رو از زیر بینیش پایین تر کشیدم تا راحت تر نفس بکشه .
لیلی سمت ماشین کوک رفت و درش رو باز کرد .
نگاهی به جیپ انداختم .
هانا : مطمعنی میخوای با این بری ؟؟
لیلی : ایده بهتری داری ؟؟ کوک گفت با این بریم .
شونه هام رو بالا انداختم و دستم رو داخل موهام بردم .
انجمن رو بالا تر بردم تا با زاویه بهتری جونگ هی رو توی بغلم بگیرم .
هانا : چرا انقدر گریه میکنی خاله...
- ۲۱۱
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط