#قرارداد_دوستانه
#قرارداد_دوستانه
ویو هانا :
از برج خارج شدیم ، دست هام رو توی دست هاش گره کردم و بهش خیره شدم .
نامجون : گشنت نیست ؟؟
سرم رو تکون دادم ، لبخند عمیقی روی لب هاش نشست و چشماش برق زد .
نامجون : پس شام میخوریم .
دست هاش رو توی دستام محکم کرد و شروع کردیم به راه رفتن .
ویو ۳۰ مین بعد :
چشم هام رو به رود هان دوختم ، امواجش توی فصل سرما آروم تر شده بود .
مثل آدمی که نمیتونه حرکت کنه .
دستام یخ زده بود .
کتش رو روی شونه هام گذاشت .
بسته نودل فوری رو توی دستام فشار دادم .
نامجون : فکر کردم دلت چیز بهتری بخواد .
هانا: وقتی تازه اومده بودیم اینجا ، لیلی عاشق نودل فوری بود .
هیچوقت دوسش نداشتم ولی کم کم برام طعم بهتری پیدا کرد . امشب دلم نودل میخواست .
ویو نامجون :
موهاش توی باد روی گونه هاش ریخت .
دستم رو سمت موهاش بردم و پشت گوش هاش دادم .
نامجون : تو خیلی خوشگلی ، امیدوارم اینو بدونی.
سرش رو برگردوند ، توی چشم هاش برق زیبایی نشست .
نامجون : من امشب میخواستم بهت یه چیزی بگم
شاید بهتر بود یه جای بهتر اینو بهت بگم ولی...
جعبه رو از توی جیبم درآوردم و رو به روش زانو زدم .
نامجون : با من ازدواج میکنی ؟؟؟
اشک توی چشم هاش حلقه زد .
هانا : من.... نمیدونم...
ویو هانا :
از برج خارج شدیم ، دست هام رو توی دست هاش گره کردم و بهش خیره شدم .
نامجون : گشنت نیست ؟؟
سرم رو تکون دادم ، لبخند عمیقی روی لب هاش نشست و چشماش برق زد .
نامجون : پس شام میخوریم .
دست هاش رو توی دستام محکم کرد و شروع کردیم به راه رفتن .
ویو ۳۰ مین بعد :
چشم هام رو به رود هان دوختم ، امواجش توی فصل سرما آروم تر شده بود .
مثل آدمی که نمیتونه حرکت کنه .
دستام یخ زده بود .
کتش رو روی شونه هام گذاشت .
بسته نودل فوری رو توی دستام فشار دادم .
نامجون : فکر کردم دلت چیز بهتری بخواد .
هانا: وقتی تازه اومده بودیم اینجا ، لیلی عاشق نودل فوری بود .
هیچوقت دوسش نداشتم ولی کم کم برام طعم بهتری پیدا کرد . امشب دلم نودل میخواست .
ویو نامجون :
موهاش توی باد روی گونه هاش ریخت .
دستم رو سمت موهاش بردم و پشت گوش هاش دادم .
نامجون : تو خیلی خوشگلی ، امیدوارم اینو بدونی.
سرش رو برگردوند ، توی چشم هاش برق زیبایی نشست .
نامجون : من امشب میخواستم بهت یه چیزی بگم
شاید بهتر بود یه جای بهتر اینو بهت بگم ولی...
جعبه رو از توی جیبم درآوردم و رو به روش زانو زدم .
نامجون : با من ازدواج میکنی ؟؟؟
اشک توی چشم هاش حلقه زد .
هانا : من.... نمیدونم...
- ۵۷۹
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط