به پای خویش برفتم ، که پــای دارِ تو باشم
به پای خویش برفتم ، که پــای دارِ تو باشم
دگـر چگــونه توانـم ؟ کنار و یارِ تــو بـــاشم ؟
مرا به دیده ی یک شمع نیم سوخته دیــدی ،
به این امید که شاید ، شبی به کارِ تو باشم
منی که ریشه ی خود را به دستِ سردِ تو دادم
به خود چگونه بگـویم ؟ که راهدارِ تــو باشم ،
من آن نسیمو تو ای گل! که خار خواندی یم، اما !
به دل امـیـد مبندم ، که غمگســارِ تــــو بـاشــم ،
چگونه چون غزلی در صحیفه ی تــــو بیایم ؟
چگونه گوشه ی کاغذ به اختصـارِ تو باشم ؟
دگـر چگــونه توانـم ؟ کنار و یارِ تــو بـــاشم ؟
مرا به دیده ی یک شمع نیم سوخته دیــدی ،
به این امید که شاید ، شبی به کارِ تو باشم
منی که ریشه ی خود را به دستِ سردِ تو دادم
به خود چگونه بگـویم ؟ که راهدارِ تــو باشم ،
من آن نسیمو تو ای گل! که خار خواندی یم، اما !
به دل امـیـد مبندم ، که غمگســارِ تــــو بـاشــم ،
چگونه چون غزلی در صحیفه ی تــــو بیایم ؟
چگونه گوشه ی کاغذ به اختصـارِ تو باشم ؟
- ۳۳۷
- ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط