{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیکولاس با لبخند زمزمه کرداین چیزی بود که میخواستم فردا میتونی با دختر عموت ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³²
................................................
نیکولاس با لبخند زمزمه کرد"این چیزی بود که میخواستم... فردا میتونی با دختر عموت ملاقات کنی..." امیلی تمام وجودش پر از احساساتی شد که نمی‌شناخت. ترس، هیجان، و یک کنجکاوی عمیق که او را به سمت ناشناخته‌ها می‌کشاند. نیکولاس به آرامی لبخند زد. نگاهش به عمق چشم‌های مضطرب امیلی خیره شد، اما این بار، جسارتش با گرما و نوعی اطمینان همراه بود. جلوتر آمد، نه برای بوسیدن، بلکه برای چیزی عمیق‌تر. دست‌هایش را دور کمر امیلی حلقه کرد و او را به نرمی به سمت خودش کشید. امیلی مقاومت نکرد. بدنش در آغوش او آرام گرفت، انگار غریزه پس از آن تجربه‌ی پرشور، به دنبال آرامش بود. صورت نیکولاس به سمت گردن امیلی متمایل شد. بوی عطر امیلی را استشمام کرد. نیکولاس صورتش را در نرمی گردن امیلی فرو برد، نفس عمیقی کشید و پر از رضایتی بود که به سختی پنهان می‌شد. نفس گرمش روی پوست امیلی، لرزه‌ی خفیفی در بدنش انداخت. حس مالکیت نرم و در عین حال قاطعی که در آغوشش بود، باعث شد امیلی احساس کند که در حال آب شدن است. صورتش را بیشتر در سینه‌ی نیکولاس پنهان کرد، امیدوار که گرمای آغوش او، سرخی صورتش را بپوشاند. نیکولاس لبخندی زد، دستانش را کمی محکم‌تر دور او حلقه کرد، انگار که می‌خواست این لحظه را برای همیشه نگه دارد. بعد از چند لحظه‌ی سکوت پر از احساس، که فقط صدای نفس‌هایشان شنیده می‌شد، هر دو به آرامی به خواب رفتند. امیلی، خسته از طوفان احساسات، و نیکولاس، با رضایت از اینکه کنترل بازی در دستانش بود. صبح روز بعد، امیلی به آرامی چشم باز کرد. گرمای بدن نیکولاس کنارش، و سنگینی دستش که هنوز روی کمرش بود، واقعیتی خوشایند و در عین حال کمی نگران‌کننده‌ی بوسه دیشب را یادآوری می‌کرد. نیکولاس هنوز خواب بود، نفس‌های عمیق و منظمی می‌کشید. امیلی با احتیاط از تخت بلند شد. حس عجیبی داشت؛ ترکیبی از آرامش، سردرگمی، و کمی اضطراب. ناگهان، صدای فریاد خشمگین کارینا را از بیرون شنید"دختره‌ی عوضی! فکر کردی می‌تونی از من فرار کنی؟ منتظرم باش، چون هنوز کارم باهات تموم نشده!" کارینا دیشب او را دیده بود. حق با او بود؛ کارینا قطعاً یک عوضی بود و این موضوع را خوب بلد بود که چطور آتش را شعله‌ور کند. امیلی می‌دانست که باید سریع فکری کند. این دعوا و درگیری، درست همان چیزی بود که نیکولاس را عصبانی میکرد. با کلافگی دستی روی پیشانی اش کشید. به سمت گوشی‌اش رفت. شماره‌ی دختر عمویش، لایرا را پیدا کرد
بعد از چند بوق، لایرا جواب داد"به به!... امیلی!..." امیلی خندید. قطعا صدای لایرا تنها چیزی بود که به او کمک می‌کرد کارینا را فراموش کند. امیلی گفت"لایرا!... خبر های خوب دارمممم!... بالاخره سعیمو کردم و حالا میتونم بیام ببینمت!" صدای جیغ لایرا شنیده شد و بعد گفت"عالیهههه!... کی و کجا!؟..." امیلی با خنده گفت"هی!... گوشمو پاره کردی!... امروز ساعت ۲ بعد از ظهر... یادته وقتی نوجوون بودیم فرار میکردیم و میرفتیم کافه؟... توی همون کافه همیشگی..." لایرا با خوشحالی گفت"پس میبینمت خانم فراری!..." اما قبل از اینکه قطع کند، امیلی گفت"حواست باشه کسیو همرات نیاریاااا..." لایرا با عجله گفت"باشه باشه..." و سریع تلفن را قطع کرد. بعد از قطع کردن تماس، امیلی برگشت و با دیدن نیکولاس که تازه از خواب بیدار شده بود و با چشمانی نیمه‌باز او را نگاه می‌کرد، لبخندی زد.........
...................................................
اینم از آخرین پارت امروززز❤🎀
دیدگاه ها (۸)

I'll make your body happy🎀👍🏻

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³³....‌‌‌‌....................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³¹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁰............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁶............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط