{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امیلی برگشت و با دیدن نیکولاس که تازه از خواب بیدار شده بود و ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³³
....‌‌‌‌............................................
امیلی برگشت و با دیدن نیکولاس که تازه از خواب بیدار شده بود و با چشمانی نیمه‌باز او را نگاه می‌کرد، لبخندی زد؛ برای لحظه ای دوباره بوسه دیشب مانند فیلمی از جلوی چشمانش گذشت و لبخندش کمی رنگ خجالت به خودش گرفت که باعث شد نیکولاس پوزخندی بزند. نیکولای دستی به چشمانش کشید، موهایش به هم ریخته بود. با صدایی که هنوز بخاطر خواب خش دار بود گفت"با کی حرف میزدی؟..." امیلی با ذوق جواب داد"لایرا!... منظورم دختر عمومه!... ممنون که راضی شدی..." نیکولاس پوزخند زد و دستی به موهایش کشید و گفت"ارزشش رو داشت، کوچولو!..." با یادآوری نیکولاس از بوسه دیشب امیلی کمی سرخ شد و از طرفی هم وقتی نیکولاس دستش را بالا برد تا موهایش را لمس کند، عضلات دستش منقبض شدند و امیلی سعی می‌کرد کا به بالاتنه برهنه نیکولاس خیره نشود. امیلی ادامه داد"ساعت ۲ ظهر باهاش قرار گذاشتم..." نیکولاس روی تخت نشست و گفت"خیلی هیجان زده ای، کوچولو..." و از روی تخت پایین آمد و به طرف تیشرتش که دیشب گوشه اتاق پرت کرده بود رفت و آن را پوشید و به طرف امیلی برگشت و گفت"تا اون عوضی از خواب بیدار نشده بریم بیرون..." امیلی ابرویش را بالا انداخت و گفت"منظورت کاریناست؟... باید بگم بیدار شده و همین چند دقیقه پیش از پشت در تهدیدم کرد." نیکولاس اخمی کرد و گفت"لعنت بهش!" و به طرف سرویس بهداشتی رفت. بعد از چند لحظه، درحالی که با حوله کوچکی صورتش را خشک میکرد بیرون آمد و گفت"بریم طبقه پایین..." و به طرف در رفت. امیلی هم سرش را تکان داد و نیکولاس را دنبال کرد. وقتی از اتاق خارج شدند امیلی با دقت اطراف را نگاه کرد و به دنبال کارینا گشت. اما نبود. به طبقه پایین رفتند، کارینا در آشپزخانه بود و از قبل آماده شده بود و به نظر میرسید که می‌خواهد جایی برود. فنجان قهوه ای در دست داشت و با اخم خطاب به امیلی گفت"اول صبح حوصله تو رو ندارم!.." امیلی ابرویی با تعجب بالا انداخت. سپس کارینا رو به نیکولاس با عشوه ادامه داد"نیک... یه سری کارا دارم که باید انجام بدم و تا عصر بر نمیگردم... اجازه میدی؟" و با عشوه مژه هایش را به هم زد. نیکولاس چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت"اهمیتی نمیدم..." کارینا اخم کرد و لب هایش را آویزان کرد و فنجان قهوه را روی میز گذاشت و کیف کوچکش را از روی پیشخوان برداشت و از آشپزخانه خارج شد. صدای کفش های پاشنه بلندش در خانه اکو می‌شد. بعد از لحظه ای صدای در عمارت آمد که یعنی کارینا رفته بود. نیکولاس به سمت یخچال رفت و نان تست و کره و عسل را بیرون آورد و با بشقاب جلوی امیلی گذاشت و گفت"بخور، کوچولو..." امیلی نان تستی برداشت و روی آن را کره مالید و با کمی عسل شروع به خوردن کرد. نیکولاس هم سر میز نشست و نان تستی برداشت اما انگار بیشتر حواسش روی امیلی بود تا خوردن غذا.......
.........................................................
اینم از ایننن💙
دیدگاه ها (۱۰)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁴............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁵............................................

I'll make your body happy🎀👍🏻

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³²............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁴............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط