{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 5

تهیانگ: عصبی به اون احمقای که سیاه و کبود بودن نگاه میکردم... لعنت بهتون از پس یه دختر هیجده ساله بر نیومدین مایکل با ترس لب زد
مایکل: ق قربان اون دختر زیادی فرز بود از در و دیوار بالا میرفت از رو پشت بوما فرار کرد
تهیانگ: داد زدم.. ساکت شینن..رد یاب بهش وصل کردین دیگه درسته
مکس: بله قربان.. به مچ پاش.. انقدر عجله داشت که متوجه نشد و فقط فرار کرد
تهیانگ: نفس عمیق کشیدم.. خودم میرم دنبالش جی پی اس و بده
مایکل: جی پی اس و برداشتم و دادم بهش.. بفرمایید قربان
تهیانگ: مکس تو باهام بیا.. از اتاق خارج شدم و نشستم تو ماشین وقتی مکس نشست جی پی اس و روشن کردم و بعد از پیدا کردن مکان دقیقش به راننده گفتم کجا بره وقتی رسیدیم پیاده شدیم دست کشامو دستم کردم و وارد اپارتمان شدم بعد از پیدا کردن واحدش با وسایلی که اورده بودم قفل درشو به ارومی باز کردم خشاب اصلحه مو درست کردمو وارد پانسیونش شدیم همه جا رو نگاه میکرم و میگشتم.. خونه نقلی و مرتبی بود با تم سفید و مشکی.. مکس اونجارو بگرد پیداش کردی خبرم کن
مکس: چشم.. رفتم سمت راست
تهیانگ: همه جا رو نگاه میکردم یه ست مبل ابی و سفید یه تلویزیون ۵۵ اینچم جلوی مبلا روی دیوار نصب بود و جلوی مبلا یه میز بود که روش لبتاپ و لیوان قهوه و کلید یدک بود آشپزخونه کاملا مرتب وبدون هیچ کثیفی بود حموم و سرویس بهداشتی شم همینطور انگار زیادی دقیق و تمیزه به میز کوچیک کنار دیوار که روش چنتا قاب بود نگاه کردم یه قاب بزرگ که روش عکس یه پیرمرد و یه پیر زن بود که حدس میزدم مادر بزرگ و پدر بزرگش باشه با عکس یه مرد و زن و یه پسر و یه دختر که شباهت زیادی به هم داشتن حدس زدم اینا خانوادش باشن یه نوار سیاه رو قاب عکس بود ـ. ابروی بالا انداختم.. خانوادش مردن... به اون قاب کوچیکتر نگاه کردم یه دختر بود با چشمای سبز پوست سفید لب بالایش باریک و لب پاینیش حجیم تر و درشت بود مژه های بلند و یه لبخند قشنگ... حدس زدم خودش باشه با مشخصات مایکل جور بود... ولی زیادی خوشگل بود... با صدای مکس رو افکار مضخرفم خط زدم و برگشتم سمتش
مکس: ارباب باید بیاین اینو ببینین
تهیانگ: دنبالش رفتم داخل اتاق یه جسمی زیر پتو ری تخت بود و جی پی اس همینجا رو نشون میداد...
مکس: خودشه ارباب
تهیانگ: ملافه رو کنار بزن
مکس: ملافه رو کنار زدم و با دیدن اون بالشتا و جی پی اس روشون تعجب کردم
تهیانگ: تعجب... چجوری فرار کرده... با دیدن سایه ی ادم که روی زمین افتاده بود معلوم بود رو چوبای نگه دارنده سقفه اروم برگشتیم سمتش که یهو
..................
تارا: صدای چرخش قفل در واحدم بود سریع نشستم و تازه چشمم به جی پی اس وصل به پام افتاد لعنتی زیر لب زمزمه کردم سریع جی پی اس و از پام جدا کردمو چنتا بالشتو پشت سر هم روی تخت چیدم جی پی اس. و روش گذاشتم ملافه رو روش انداختم سریع لباس نینجامو پوشیدم شمشیر و همه اصلحه هامو مخصوصا مواد منفجره و پودر سمی که ساخته بودمو برداشتم اروم از دیوار بالا رفتمو رو چوبی که شبیه یه تکیه گاه به سقف وصل بود نشستم و نگاشون میکردم... وقتی پتو رو کنار زدن خودمو اماده کردم چن ثانیه بعد اروم برگشتن سمتم دستامو از چوب اویزون کردمو خودمو تاب دادمو با پاهام محکم زدم تو قفسه سینه اون مرده که سمت چپ بود و نشستم رو زمین سریع بلند شدم با یه لگد چرخشی اون یکی رو هم انداختم رو زمین دویدم سمت پنجره و ازش پریدم پایین و رو سقف ماشین فرود اومدم وقتی برگشتم دنبالم بودن سریع شروع کردم به دویدن چن مین بعد چراغای ماشینا پشتم افتادن عوضیا با ماشین تعقیبم میکردن یه مشت کال تروپ برداشتم و ریختم کف خیابون وقتی رد شدن ماشینا پنجر شد و با یه پرش رفتم رو سقف یکی از مغازه ها و نگاشون میکردم... نزدیک بیست نفر بودن... دارتمو برداشتم دارتای سمی رو توش گذاشتمو به چنتا شون شلیک کردم بقیه شون دویدن سمتم و زود از دیوار اومدن بالا نزدیک ده نفر محاصرم کرده بودن... رفتم عقب شمشیرمو از قلافش در اوردم و کیوکتسو شوکی مو هم در اوردم و از زنجیرش محکم نگهش داشتم اونی که معلوم بود رئیسه شروع کرد به حرف زدن
تهیانگ: اه لعنت بهت دختری یا پسر انقدر حرفه ای و فرز
تارا: هرچی میحای فکر کن احمق فعلا واسه گرفتن همین دختر یا پسره که این همه ادم بسیج کردی
تهیانگ: زبونتو کوتاه کن چون یه روز بخواطر همون تیکه گوشت میمیری
تارا: نه بابا این همه راه اومدی بگی کی میمیرم؟
تهیانگ: اه تو کلی دردسر برام درست کردی.. کارشو تموم کنین افرادم بهش حمله کردن ولی یهو


چه دیدار خفن خوف و جاذابی🌚🔥

لباس، شمشیر و صلاح های تارا دوتا اسلاید بعدی😉
دیدگاه ها (۰)

# رز _ سیاه PART _ 6 تارا: پوزخندی بهش زدم و وقتی افرادش حمل...

# رز _ سیاه PART _ 7« عمارت تهیانگ،توکیو ، ساعت ۹ صبح» تا...

بخدا این همه تغییر عادی نیست مستر کیمممم👀🫦😂

# رز _ سیاه PART _ 4 تهیانگ: نشستم رو به روی کِن که طبق معمو...

من اومدم چی چی اوردم؟؟ ارت جدید از ایشون که هنوز اسم نداره ی...

پارت 26

پارت 11

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط