رز سیاه
# رز _ سیاه
PART _ 6
تارا: پوزخندی بهش زدم و وقتی افرادش حمله کردن کیوکتسو شوکی رو تو هوا چرخوندم و سمت یکی از ادماش پرتاب کردم درست فرو رفت تو شکمش کشیدمش بیرون و از زنجیرش تو هوا میچرخوندمش... شمشیرمو هم تو دستم گرفته بودم از سمت چپ بهم حمله کردن با شمشیر محکم رو شکمش کشیدم و دوباره کیوکتسو شوکی رو سمت یکی از ادماش پرتاب کردم انقدر جا خالی دادمو از شمشیر استفاده کردم که همه شون خونی افتادن یه گوشه
تهیانگ: با تعجب به اون همه ادم که به راحتی مردن نگاه میکردم باورم نمیشد یه تنه حریفشون بشه این دختره واقعا یا پسر برام عجیب بود چجوری انقدر حرفه ایه به خودم که اومدم دیدم داره فرار میکنه اصلحه مو در اوردم تا خاستم شلیک کنم یه سوزشی توی بازوی دست راستم که باهاش تفنگو گرفته بودم حس کردم
تارا: میخاستم فرار کنم که دیدم با اصلحه سمتم نشونه رفته سریع از توی استینم شوریکن. و در اورم و سمتش پرتاب کردم خورد به بازوش
تهیانگ: تو این همه سلاح و از کجا میاری لعنتی.. داد
تارا: خنده... هنوز منو نشناختی... از رو پشت بوم پریدم توی خیابون.. ولی زیاد دور نشده بودم که با وصل شدن برق شدیدی به کمرم بدنم خشک شد و نفسم بند اومد افتادم رو زمین نمیتونستم تکون بخورم
مکس: تفنگ شوکر و روی زمین پرت کردم و رفتم سمت ارباب.. حالتون خوبه.. نگران
تهیانگ: خوبم مکس.. اون وسیله ستاره مانندو از توی بازوم در اوردم واقعا خیلی تیز بود بازوم شدیدا میسوخت... اه میدونی اسم اینا چیه
مکس: نه قربان
تهیانگ: ولش کن... به اون دختره که خشک شده رو زمین افتاده بود نگاه کردم در ون و باز کن
مکس: چشم...
تهیانگ: وقتی در ون و باز کرد رفتم سمتش.. دستمال و ازجیبم در اوردم به داروی بیهوشی اغشتش کردم و از روی نقابش روی بینیش گذاشتمش بوی این دارو خیلی قوی بود و واسه همین بدون اینکه نیاز باشه نقابشو بردارم بیهوش شد رو کولم بلندش کردمو رفتم سمت ون گذاشتمش داخل و خودمم نشستم سرش رو پام بود
مکس: باهاش چیکار میکنین قربان
تهیانگ: نگهش میدارم خیلی بدردمون میخوره مهارتایی که داره واقعا بدرد بخورن
مکس: ولی ممکنه بخواد واسه فرار تلاش کنه و به تعداد زیادی از ادمامون اسیب برسونه یا حتا بکشتشون
تهیانگ: اگه عرضه داشته باشن نمیمیرن
مکس: هرچی شما بگین
تهیانگ: دیگه حرفی نزدم و بهش نگاه کردم نقابشو از روی صورتش برداشتم و خیرش شدم.. اون واقعا زیبا بود موهای لختی داشت و صورتش گرد و استخونی بود ولی خیلی زیبا بود لباشم همونجوری مثل قاب عکس بالای باریک و خوش فرم پایینی حجیم و درشت.. چهرش از نزدیک پرستیدنی بود... اه.. چم شده لعنتی به خودم فرستادمو افکارمو پس زدم سیگاری برداشتم و با فندکم روشنش کردم و تا رسیدن به عمارت فکر میکردم... بعد از امشب قراره چه اتفاقایی بیوفته...
تهیانگ تو کف تارا عه 🤌🏻👀✨
PART _ 6
تارا: پوزخندی بهش زدم و وقتی افرادش حمله کردن کیوکتسو شوکی رو تو هوا چرخوندم و سمت یکی از ادماش پرتاب کردم درست فرو رفت تو شکمش کشیدمش بیرون و از زنجیرش تو هوا میچرخوندمش... شمشیرمو هم تو دستم گرفته بودم از سمت چپ بهم حمله کردن با شمشیر محکم رو شکمش کشیدم و دوباره کیوکتسو شوکی رو سمت یکی از ادماش پرتاب کردم انقدر جا خالی دادمو از شمشیر استفاده کردم که همه شون خونی افتادن یه گوشه
تهیانگ: با تعجب به اون همه ادم که به راحتی مردن نگاه میکردم باورم نمیشد یه تنه حریفشون بشه این دختره واقعا یا پسر برام عجیب بود چجوری انقدر حرفه ایه به خودم که اومدم دیدم داره فرار میکنه اصلحه مو در اوردم تا خاستم شلیک کنم یه سوزشی توی بازوی دست راستم که باهاش تفنگو گرفته بودم حس کردم
تارا: میخاستم فرار کنم که دیدم با اصلحه سمتم نشونه رفته سریع از توی استینم شوریکن. و در اورم و سمتش پرتاب کردم خورد به بازوش
تهیانگ: تو این همه سلاح و از کجا میاری لعنتی.. داد
تارا: خنده... هنوز منو نشناختی... از رو پشت بوم پریدم توی خیابون.. ولی زیاد دور نشده بودم که با وصل شدن برق شدیدی به کمرم بدنم خشک شد و نفسم بند اومد افتادم رو زمین نمیتونستم تکون بخورم
مکس: تفنگ شوکر و روی زمین پرت کردم و رفتم سمت ارباب.. حالتون خوبه.. نگران
تهیانگ: خوبم مکس.. اون وسیله ستاره مانندو از توی بازوم در اوردم واقعا خیلی تیز بود بازوم شدیدا میسوخت... اه میدونی اسم اینا چیه
مکس: نه قربان
تهیانگ: ولش کن... به اون دختره که خشک شده رو زمین افتاده بود نگاه کردم در ون و باز کن
مکس: چشم...
تهیانگ: وقتی در ون و باز کرد رفتم سمتش.. دستمال و ازجیبم در اوردم به داروی بیهوشی اغشتش کردم و از روی نقابش روی بینیش گذاشتمش بوی این دارو خیلی قوی بود و واسه همین بدون اینکه نیاز باشه نقابشو بردارم بیهوش شد رو کولم بلندش کردمو رفتم سمت ون گذاشتمش داخل و خودمم نشستم سرش رو پام بود
مکس: باهاش چیکار میکنین قربان
تهیانگ: نگهش میدارم خیلی بدردمون میخوره مهارتایی که داره واقعا بدرد بخورن
مکس: ولی ممکنه بخواد واسه فرار تلاش کنه و به تعداد زیادی از ادمامون اسیب برسونه یا حتا بکشتشون
تهیانگ: اگه عرضه داشته باشن نمیمیرن
مکس: هرچی شما بگین
تهیانگ: دیگه حرفی نزدم و بهش نگاه کردم نقابشو از روی صورتش برداشتم و خیرش شدم.. اون واقعا زیبا بود موهای لختی داشت و صورتش گرد و استخونی بود ولی خیلی زیبا بود لباشم همونجوری مثل قاب عکس بالای باریک و خوش فرم پایینی حجیم و درشت.. چهرش از نزدیک پرستیدنی بود... اه.. چم شده لعنتی به خودم فرستادمو افکارمو پس زدم سیگاری برداشتم و با فندکم روشنش کردم و تا رسیدن به عمارت فکر میکردم... بعد از امشب قراره چه اتفاقایی بیوفته...
تهیانگ تو کف تارا عه 🤌🏻👀✨
- ۵۹۳
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط