{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 7

« عمارت تهیانگ،توکیو ، ساعت ۹ صبح»

تارا: بزور چشمامو از هم باز کردم که نور شدیدا به چشمام برخورد کرد دوباره چشامو بستم و بعد چن دقیقه اروم اروم بازشون کردم و نشستم رو تخت که کمرم بدجور تیر کشید همون قسمتی بود که توش برق و حس کردم.. شدیدا تیر یمکشید و میسوخت.. بت اطرافم نگاه کردم... اینجادیگه چجور جهنم دره ایه... یه اتاف هشتاد متری با تم سفید مشکی بود یه ست مبل گوشه اتاق بود با یه کمد بزرگ و یه پنجره سرتاسری و پرده های سفید که کناره هاشون پرده های سیاه اویزون بود یه میز ارایش دوتا در که مطمئنن حمام و توالتن و دوتا پاتختی و یه تخت دونفره که روش بودم... من کجاممم لعنتت بهتتتتت.. از رو تخت بلند شدم کت سرم شدیدا تیر کشید و رو زمین افتادم. ـسرمو بین دستام گرفتم و فشردم یهو در باز شد و یه مرد اومد داخل نگاش میکردم
جونی: بهوش اومدی... جسی سریع به ارباب خبر بده بگو دختره بهوش اومده
جسی: چشم. ـسریع رفت
تارا: رفتم سمتش... هی تو کی هستی من کجام
جونی: ارباب خودش میاد بهت میگه
تارا: گور بابای تو و اربابت من کجاممممم
جونی: چقدر جیغ و داد میکنی
تارا: از جلوی در برو کنار میخام رد شم
جونی: بمون خود ارباب میاد
تارا: جیغ زدم.. برو کنار تا دخلتو نیاوردمممم... که یهو صدای بم و خشداری از پشت سر اون پسره اومد
تهیانگ: با اینگه تازه بهوش اومدی ولی هنوزم دست از تحدید و وحشی بازی بر نمیداری
تارا: تورو سننه مرتیکه من کجام چرا اوردیم اینجا ولم کن برم
تهیانگ: نوچ نمیشه شما شاهد چیزی بودی که نباید میبودی
تارا: ببین به هر کی و چیزی که میپرستی قسم که لوت ندم فقط بزار برم
تهیانگ: نخیر..
تارا: من ریدم دهن تو و خاندانت مرتیکه الدنگ پوفیوز فکر کردی کی هستییی... با دیدن چشمای سرخش و رگ باد کردش دیگه چیزی نگفتم و نگاش میکردم رسما جلوی ادماش بهش توهین کرده بودم با دندونای کلید شدش غرید
تهیانگ: همه تون گمشین از اینجا زوددد.. داد
جونی: چشم.. ترسیده با جسی و بقیه از اونجا رفتیم..
جسی: چه دل و جرعتی داشت
مکس: دختره نمیره خیلیه
تارا: زود اخر جمله شو با داد گفتم که ادماش سزیع فلنکو بستن با دو قدم بلند اومد داخو درو بست بهم نزدیک شد دروغه اگه گفتم نترسیدم ولی تویچهرم چیزی بروز ندادم از جامم جم نخوردم تا نقطه ضعف دستش ندم
تهیانگ: بهت گفتم زبونت اخر سرتو به باد میده
تارا: مگه سر من مثل تو باد کنکه بخواد به باد بره...
تهیانگ: لعنت که هم شمشیرش تیزه هم زبونش تیزه و زهر داره... گلوشو گرفتم و رو نخن پرتش کردم قبلاینکه بلند شه رفتم روش
تارا: چیکار میکنی عوضی از روم بلندشوو با توعممم
تهیانگ: دستامو دو طرفش گذاشتم فرار نکنه... قراره تقاص بی احترامی تو پس بدی
تارا: زر زدی جوابشو گرفتی ولم کن عوضییی
تهیانگ: انقدر وول نخور بزار به جفتمون خوشبگذره
تارا: با فهمیدن نیتش شدیدتر دست و پا زدم که عصبی ترش کرد و فریاد زد
تهیانگ: تکون نخورتا یه گلوله حرومت نکردم..
تارا: منم متقابلن داد زدم... ولم کن لعنتی من کار ینکردم که میخای همچین کصافتکاری انجام بدی با سوزش شدیدی سمن راست صورتم تعجب کردمو دستمو رو گونم گذاشتم.. حتا بابامم روم دست بلند نکرده بود... چیکار کردی حرومی
تهیانگ: خفه شو فقطط... داد
تارا: ترسیدت بودم و نگاش میکردم تو شوک بودم وقتی دستش رفت سمت شلپارم به خودم اومد با زانوم زدم وسط پاهاش کت فریاد از درد کشیدم و از روم کنار رفت و رو تخت افتاد نیمدونم چیشد ولی وقتی گلدون رو میز و دیدم دویدم سمتش گلدون وبرداشتم و قبل اینکه بهم حمله ک نه گلدون و کوبیدم توی سرش که فریاد بلندی کشید و بیهوش شدم از پیشونیش خون میومد... خاستم فرار کنم ولی یه چیزی مانعم میشد.. بهش نگاه کردم خاستم برم.. ولی... اه لعنت بهششش... کل اتاقو گشتمو جعبهه کمک های اولیه رو پیدا کردم.. نشستم پیشش اول زخمشو تمیز کردم بعد زد افونیش کردمو بستمش بزور رو تخت صافشکردمو روش پتو انداختم.. ناله های استخونای کمرم بلند شدن لعنتس ادمه یا غول.. نشستو گوشه اتاق و به رو به روم خیره بودم...




برای اولین دیدار زیادی خشن بود قبول دارم🌚😁
دیدگاه ها (۰)

از همین فرمانننن تسلیت به همه مونن🤣🤣فقط شیش روز دیگه موندههه...

# رز _ سیاه PART _ 8تهیانگ: با درد شدیدی توی سرم چشامو باز ک...

# رز _ سیاه PART _ 6 تارا: پوزخندی بهش زدم و وقتی افرادش حمل...

# رز _ سیاه PART _ 5 تهیانگ: عصبی به اون احمقای که سیاه و کب...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۳ دستش رو روی نیم رخم گذاشت ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۲-يعني.. تو همسر من بودي..ما...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۹ بي اختیار باز مهربون شدم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط