{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند روز گذشته و ات موقع تمیز کاری یا آشپزی دستشو میزاره

چند روز گذشته و ات‌ موقع تمیز کاری یا آشپزی دستشو میزاره روی سرش
کوک: عشقم چیزی شده؟
ات: نه خوبم
کوک: بیا کمی بشینیم..
ات با کوک رفت نشست و گفت: انگار چیزی توی سرم هست که... مثلاً انگار یه چیز از ارتفاع میچفته پایین....
کوک: چیزی نیست....شاید زیاد کار می‌کنی بخاطر همونه.
از بیمارستان زنگ زدن و ات رفت بیمارستان و پدرش با ناراحتی گفت: ات تو باید با سوهین ازدواج کنی..فردا
ات: چی میگی بابا....
سوهین کیه؟
پدر ات: باید باهاش ازدواج کنی....اون...اون دست از سرت برنمیداره.... مطمئن باش.
ات: سوهین کیه؟ چرا؟
پدر ات: ات من بهش۱۰ میلیار بدهکارم..
لطفا......اون پسر پسر عموم
ات: ولی تو که پسر عمو نداری
پدر ات: ات با من بحث نکن...
خداصه ات از کوک مرخصی میگیره و بهش میگه باید بمونم پیش بابام در واقع فردا ی اون روز ات با سوهین ازدواج می‌کنه
سوهین و ات میرن آمریکا
دیدگاه ها (۸)

چند هفته میگذره کوک هی به ات زنگ میزنه ولی ات جواب نمیده. رو...

شبی که ات میرسه کره مستقیم میره خونه ی کوکدینگ دینگکوک در رو...

ات: من دوستت دارم.....از روزی که دیدمت عاشقت شدم ولی تو یه پ...

ات: میشه بری کنار. کوک: تو منو دوست داری یا نهات: اگه بگم ار...

ات وقتی با کوک رفت خونه انگار اون خونه و کوک غریبه شده و مثل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط