چند هفته میگذره کوک هی به ات زنگ میزنه ولی ات جواب نمیده
چند هفته میگذره کوک هی به ات زنگ میزنه ولی ات جواب نمیده.
روز های ات با کتک میگذره. سوهین همیشه وقتی عصبیه یا وقتی دلش پره ات رو میزنه
ویو کوک
کوک از وقتی ات رفته دیگه اون آدم سابق نیست و توی کنسرت ها از قیافه اش معلومه که واقعا نمیخواسته الان روی صحنه باشه.
چند بار از پدر ات پرسیده که ات کجاست ولی پدر ات به دروغ گفته: نمیدونم...فکر میکردم پیش توعه.
ویو ات
توی عمارت سوهین همه به ات میگن خانم . ات از این کلمه متنفره چون نمیخواست خانم این عمارت باشه.
شب بود و سوهین با یه دست گل قرمز اومد به سمت اتاق خواب مشترکشون.
یهویی در رو باز کرد و ات ترسید
سوهین: ات بخاطر اینکه دوباره کبودی روی بدنت کاشتم متاسفم...میدونی که عصباینت باعث میشه این کار ها رو بکنم خودت میدونی که من عاشقتم...این گل ها برای توعه.
ات: م.. ممنونم
سوهین رفت روی تخت و گفت: خانم خوشگلم بیا بخوابیم.
ات مجبوری رفت و روی تخت خوابید با سوهین (تا حالا س•ک•س نکردن)
ات: من میخوام برگردیم به کره....من توی آمریکا راحت نیستم...
سوهین: چه فرقی میکنه....تو منو داری
ات: ما کره ای هستیم...من انگلیسیم خوب نیس....حتی نمیتونم با خدمتکارا حرف بزنم.
سوهین: تو خانم این عمارتی ....نیازی نیست که با خدمتکارا حرف بزنی...
چند ماه گذشت و پدر سوهین وقتی رفتار سوهین رو با ات دید یواشکی گفت: ات حالت خوبه؟
ات: نه...من نمیتونم با سوهین زندگی کنم.
پدر سوهین: باشه....باشه....من یه زن دیگه برای سوهین پیدا میکنم....کاری میکنم با سوهین ازدواج کنه....بهت کمک میکنم برگردی
یک ماه گذشت و سوهین هر شب میرفت پیش زنی که پدرش جور کرده بود و اسم اون زن یونا بود
پدر یونا صاحب یه شرکت بزرگه توی آم.ریکآ
سوهین و یونا خیلی با هم جور شده بودن و پدر سوهین یه تصادف جعلی برای ات ساخت و از این طریق ات رو به کره فرستاد و زمانی که سوهین خواب بود بهش داروی فراموشی حافظه تزریق کرد و سوهین ات رو فراموش کرد و یه زندگی خوبی با سونا ساخت. پدر سوهین هر اطلاعاتی که متعلق به ات بود رو حذف کرد.
روز های ات با کتک میگذره. سوهین همیشه وقتی عصبیه یا وقتی دلش پره ات رو میزنه
ویو کوک
کوک از وقتی ات رفته دیگه اون آدم سابق نیست و توی کنسرت ها از قیافه اش معلومه که واقعا نمیخواسته الان روی صحنه باشه.
چند بار از پدر ات پرسیده که ات کجاست ولی پدر ات به دروغ گفته: نمیدونم...فکر میکردم پیش توعه.
ویو ات
توی عمارت سوهین همه به ات میگن خانم . ات از این کلمه متنفره چون نمیخواست خانم این عمارت باشه.
شب بود و سوهین با یه دست گل قرمز اومد به سمت اتاق خواب مشترکشون.
یهویی در رو باز کرد و ات ترسید
سوهین: ات بخاطر اینکه دوباره کبودی روی بدنت کاشتم متاسفم...میدونی که عصباینت باعث میشه این کار ها رو بکنم خودت میدونی که من عاشقتم...این گل ها برای توعه.
ات: م.. ممنونم
سوهین رفت روی تخت و گفت: خانم خوشگلم بیا بخوابیم.
ات مجبوری رفت و روی تخت خوابید با سوهین (تا حالا س•ک•س نکردن)
ات: من میخوام برگردیم به کره....من توی آمریکا راحت نیستم...
سوهین: چه فرقی میکنه....تو منو داری
ات: ما کره ای هستیم...من انگلیسیم خوب نیس....حتی نمیتونم با خدمتکارا حرف بزنم.
سوهین: تو خانم این عمارتی ....نیازی نیست که با خدمتکارا حرف بزنی...
چند ماه گذشت و پدر سوهین وقتی رفتار سوهین رو با ات دید یواشکی گفت: ات حالت خوبه؟
ات: نه...من نمیتونم با سوهین زندگی کنم.
پدر سوهین: باشه....باشه....من یه زن دیگه برای سوهین پیدا میکنم....کاری میکنم با سوهین ازدواج کنه....بهت کمک میکنم برگردی
یک ماه گذشت و سوهین هر شب میرفت پیش زنی که پدرش جور کرده بود و اسم اون زن یونا بود
پدر یونا صاحب یه شرکت بزرگه توی آم.ریکآ
سوهین و یونا خیلی با هم جور شده بودن و پدر سوهین یه تصادف جعلی برای ات ساخت و از این طریق ات رو به کره فرستاد و زمانی که سوهین خواب بود بهش داروی فراموشی حافظه تزریق کرد و سوهین ات رو فراموش کرد و یه زندگی خوبی با سونا ساخت. پدر سوهین هر اطلاعاتی که متعلق به ات بود رو حذف کرد.
- ۳۴.۳k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط