آسا هنوز برنگشته بود که صدای سرد و آرام تهیونگ توی سالن پ
آسا هنوز برنگشته بود که صدای سرد و آرام تهیونگ توی سالن پیچید:
«شوگا، نیازی به جارو نیست... سوزی الههی پاکی و تمیزیه.»
همه نگاهها به سوزی برگشت.
سوزی که تا اون لحظه فقط نظارهگر بود، با تعجب به تهیونگ نگاه کرد. انگار باورش نمیشد تهیونگ مستقیماً اسمش رو صدا زده باشه.
با صدایی آهسته و کمی لرزون گفت: «ب... بله... من تمیز میکنم.»
دستاش رو جلو آورد، چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید.
موجی از نور ملایم سفید اطرافش پیچید و لحظهای بعد، تمام ظرفهای شکسته ناپدید شدن؛ زمین برق افتاده بود، حتی قطرهی آبی هم باقی نمونده بود.
چندتا از خدمتکارها زیر لب با تعجب گفتن: «مثل همیشه بینقصه...»
سوزی با لبخند کمرنگی عقب رفت، اما نگاهش برای لحظهای روی تهیونگ موند.
شوگا هم سری تکون داد و آروم گفت: «ممنون.»
در همون لحظه، آسا با عجله و جارو به دست برگشت. وقتی دید همهچی تمیز شده، مکث کرد.
سوزی بهش لبخند زد و گفت: «همهچی مرتبه... نگران نباش.»
آسا با صدای آهستهای گفت: «ممنون...» و نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت، که دوباره سرش توی گوشی بود.
❤️لایک رو بزن ❤️
هنوز فضای سالن کمی سنگین بود.
کوک نگاهی کوتاه به زمینِ حالا تمیز انداخت، بعد به آسا که با جارو کنار ایستاده بود.
صدای کوک محکم و جدی اما بدون تندی بود:
«آسا... لطفاً دفعهی بعد حواست رو بیشتر جمع کن.»
آسا سرش رو پایین انداخت و با صدایی آروم گفت:
«بله، متاسفم... حتماً.»
کوک فقط سری تکون داد و رفت سمت صندلیش. اون همیشه جدی بود، ولی حرفاش بیشتر از توبیخ، شبیه یادآوری بود.
سوزی به آسا نزدیک شد و آروم در گوشش گفت:
«ناراحت نشو... کوک فقط همیشه جدیه، ولی بد نیست.»
آسا لبخند کمرنگی زد: «میدونم... تقصیر خودم بود.»
«شوگا، نیازی به جارو نیست... سوزی الههی پاکی و تمیزیه.»
همه نگاهها به سوزی برگشت.
سوزی که تا اون لحظه فقط نظارهگر بود، با تعجب به تهیونگ نگاه کرد. انگار باورش نمیشد تهیونگ مستقیماً اسمش رو صدا زده باشه.
با صدایی آهسته و کمی لرزون گفت: «ب... بله... من تمیز میکنم.»
دستاش رو جلو آورد، چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید.
موجی از نور ملایم سفید اطرافش پیچید و لحظهای بعد، تمام ظرفهای شکسته ناپدید شدن؛ زمین برق افتاده بود، حتی قطرهی آبی هم باقی نمونده بود.
چندتا از خدمتکارها زیر لب با تعجب گفتن: «مثل همیشه بینقصه...»
سوزی با لبخند کمرنگی عقب رفت، اما نگاهش برای لحظهای روی تهیونگ موند.
شوگا هم سری تکون داد و آروم گفت: «ممنون.»
در همون لحظه، آسا با عجله و جارو به دست برگشت. وقتی دید همهچی تمیز شده، مکث کرد.
سوزی بهش لبخند زد و گفت: «همهچی مرتبه... نگران نباش.»
آسا با صدای آهستهای گفت: «ممنون...» و نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت، که دوباره سرش توی گوشی بود.
❤️لایک رو بزن ❤️
هنوز فضای سالن کمی سنگین بود.
کوک نگاهی کوتاه به زمینِ حالا تمیز انداخت، بعد به آسا که با جارو کنار ایستاده بود.
صدای کوک محکم و جدی اما بدون تندی بود:
«آسا... لطفاً دفعهی بعد حواست رو بیشتر جمع کن.»
آسا سرش رو پایین انداخت و با صدایی آروم گفت:
«بله، متاسفم... حتماً.»
کوک فقط سری تکون داد و رفت سمت صندلیش. اون همیشه جدی بود، ولی حرفاش بیشتر از توبیخ، شبیه یادآوری بود.
سوزی به آسا نزدیک شد و آروم در گوشش گفت:
«ناراحت نشو... کوک فقط همیشه جدیه، ولی بد نیست.»
آسا لبخند کمرنگی زد: «میدونم... تقصیر خودم بود.»
- ۶.۳k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط