{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از صبحانه و تموم شدن کارهای اولیه، همه‌ی پسرها از قصر

بعد از صبحانه و تموم شدن کارهای اولیه، همه‌ی پسرها از قصر بیرون رفته بودن؛ بعضی برای تمرین، بعضی برای مأموریت‌های روزانه.

فضای قصر خلوت‌تر شده بود و حالا نوبت خدمتکارها بود که همه‌جا رو مرتب کنن.

گروهی از خدمتکارها مخصوص تمیز کردن سالن‌ها، اتاق‌های اصلی، راهروها و آشپزخانه بودن.

گروه دیگه، خدمتکارهای شخصی شاهزادگان بودن؛ مسئول رسیدگی به لباس‌ها، اتاق خواب، وسایل و نظم روزمره‌ی اون‌ها.

آسا و سوزی جزو گروه عمومی بودن، ولی به خاطر نزدیکی اخیرشون به بعضی از شاهزاده‌ها، گاهی به اتاق‌های خاص هم سر می‌زدن.

سر و صدای جاروشیدن، جابه‌جایی وسایل و پچ‌پچ‌های آروم توی فضای قصر پخش بود.

هوای ملایم صبح، از پنجره‌های باز وارد می‌شد و قصر رو پر از حس آرامش موقتی کرده بود.

صدای پای سنگین و قدم‌های منظم در راهروی ورودی قصر پیچید.

خدمتکارها به محض شنیدن آن، دست از کار کشیدن و با عجله کنار رفتن.

شاه، پدر هفت شاهزاده، وارد قصر شد. ابهتش به‌قدری بود که همه ناخودآگاه سرشون رو پایین انداختن.

پشت سرش، چند مشاور و خدمتکار مخصوصش حرکت می‌کردن.

نگاه جدی و سنگینش روی فضای قصر چرخید، سپس به یکی از مشاورانش گفت:
«لیست دخترانی که برای انتخاب آماده‌ شدن، همراهته؟»

مشاور سری تکون داد: «بله قربان. هم از خاندان‌های بزرگ و هم از خانواده‌های اصیل منطقه.»

شاه به آرامی قدم برداشت و گفت:
«زمانش رسیده که هر یک از پسرانم، دختری شایسته در کنار خودش داشته باشه. نه صرفاً برای ازدواج، بلکه برای همراهی در قدرت و مسئولیت.»

زمزمه‌هایی بین خدمتکارها پیچید. بعضی‌ها با تعجب به هم نگاه می‌کردن، بعضی‌ها نگران، بعضی‌ها کنجکاو.

سوزی زیر لب گفت: «فکر نمی‌کردم انقدر زود بخواد براشون تصمیم بگیره...»

آسا که در سکوت ایستاده بود، فقط نگاهش به زمین بود. دلش بی‌دلیل سنگین شده بود، هرچند خودش هم نمی‌دونست چرا.
دیدگاه ها (۳)

شاه روی صندلی بزرگ انتهای سالن نشسته بود. سالن اصلی قصر با ف...

درست وقتی سکوت سالن سنگین شده بود، صدای زنی مسن و محترم در س...

آسا هنوز برنگشته بود که صدای سرد و آرام تهیونگ توی سالن پیچی...

بعد از صبحانه، خدمتکارها مشغول جمع‌کردن میز بودن.آسا با دقت ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۶ویو املیا از کالسکه پیاده شدم ته...

My soul part 23اوکی بابا فهمیدم، حالا چرا منو شاهزاده اورده ...

فرشته کوچولو(۲).........پارت ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط