{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P1

سال پنجم هاگوارتز
از اونجایی که شش نفر بودن تو یه کوپه جا نمیشدن لونا و دریکو با هم رسیدن به ایستگاه و با هم هم سوار قطار شدن والدین هیچکدوم نبودن و هر کدوم با راننده شخصی خودش اومده بود دنبال دوست هاشون گشتن که بالاخره دیدن تو یه کوپه ۴ تایی نشستم و داشتن راجب کارهایی که باید امسال بکنن حرف میزدن لونا و دریکو که دیدن جایی نیست از اون کوپه خارج شدن و به کوپه دیگه رفتن که دو تا سال اولی توش بود مجبورا نشستن
دریکو و اما کنار هم نشسته بودن و اون دو تا سال اولی ها کنار هم و زل زده بودن به اما و دریکو
دریکو به لونا نزدیک شد:اینا تا حالا آدم ندیدن ؟
لونا: آدم که زیاد دیدن یه خر رو پیش یه فرشته ندیدن واسه همون تعجب کردن
دریکو:عزیزم یادت نره که ما هر دو از خاندانیم هوم؟
لونا:نه دیگه هیچ خری جزو خاندان ما نیس عزیزم
دریکو: این بحث انگار واست خیلی جذابه گربه کوچولو
لونا:هیچ چیز جذابی در مورد تو وجود نداره اینو مطمئن باش جوجه
لونا نگاهی به سال اولیا انداخت که داشتن با تعجب نگاهشون میکردن که وقتی اما بهشون خیره شد سرشون رو پایین انداختن
لونا:هی درای اون پسره سمت چپیه آشنا نیست؟
دریکو سرشو بالا آورد و زل زد به پسره : اولا به من نگو درای ثانیا تو جشن کریسمس بود
لونا:اووه راست میگی یادم رفته بود من هر جور دوست داشته باشم صدات میکنم
دریکو:سرم درد گرفت انقد حرف زدی ساکت باش دیگه
لونا: میتونی بری تو یه کوپه دیگه بشینی مثلا گرنجر ویزلی و پاتر حتما تو یه کوپه نشستن و یه نفر کم دارن اونجا چطوره؟
دریکو:چرا دو دیقه ساکت نمیشی بلک فقط دو دیقه خفه شو
لونا: نمیخوام
دریکو: مطمئنی؟
لونا سری تکون داد و چوب دستیشو به سمت اما گرفت و تکون داد
دریکو:عزیزم بهت یه فرصت داده بودم امیدوارم به عمو چیزی نگی
لونا دهنشو تکون داد ولی صدایی از حنجره‌ش در نمیومد اون دو تا سال اولی با دیدن این کار دریکو شدیدا تعجب کردن که یکیشون گفت:مگه استفاده از جادو بیرون هاگوارتز ممنوع نیست؟
دریکو:با یه ورد کوچیک چیزی نمیشه ولی ممنوع هم باشه مهم نیست من کیم؟
یکیشون گفت:دریکو مالفوی؟
دریکو: دقیقا پس سرتون تو کار خودتون باشه و بزارین از سکوت لذت ببرم
و نگاهی به لونا انداخت که اخماش تو هم بود و یه به حسابت میرسم خاصی تو چشماش موج میزد
هاگوارتز
پشت میز شام نشسته بودن خوشبختانه ورد دریکو فقط ۲ ساعت اثر داشت و اون ۶ نفر روی به روی هم نشسته بودن
لونا کلا فکرش مشغول این بود که چجوری عوضش رو دربیاد تا دلش خنک شه بعد از کلی فک کردن به این نتیجه رسید که بهترین روش اینه که کاری کنه دریکو تو درس مورد علاقش یعنی معجون ها نمره کمی بگیره چون اون موقع دریکو عصبی و ناراحت میشد و از اینکه نقشه مورد نظرشو پیدا کرده‌بود لبخندی زد و مشغول غذاش شد بعداز تموم شدن شام دامبلدور  دامبلدور معلم جدید دفاع در برابر جادوی سیاه رو معرفی کرد این زن زیادی رومخ بود با اون لباسای صورتی مسخرش لونا نگاهی به اطرافش انداختش متیو که کنارش بود آروم گفت:بچه ها سرگرمی جدید پیدا کردیم قراره امسال حسابی دیوونش کنیم و بفرستیمش خونه‌ش
خندیدم و گفتم:انگار هنوز بزرگ نشده و همچنان رنگ مورد علاقه پرنسس بابا صورتیه
پانسی خندید:اصلا هم بهش نمیاد و خیلی هم زشته
که آمبریج شروع کرد به صحبت کردن
تئو: چقدر هم داره بلوف میزنه حوصلم سر رفت
لونا:هی تئو فقط به قیافه مدیر نگاه کن میفهمی که فقط تو نیستی
دریکو:خنده هاش رومخ ترین چیزیه که تا حالا شنيدم یکی از تو رو مخ تر هم پیدا شد بلک
لونا: خفه شو درای کسی ازت نظر نخواست
متیو:هی دریکو عصبیش نکن بهت هشدار میدم لونا عصبی آخرین چیزیه که میخوای ببینی و تو داری سگش میکنی
لورنزو:پاشین بریم البته هدبوی و هد گرل محترم ما میریم شما میمونین
دریکو:کی هد گرله؟
لونا:البته که من پاشو بریم زود دکشون کنیم درای
دریکو:چند بار گفتم درای صدام نکن؟
لونا: خیلی زیاد بیا بریم
لونا و دریکو سال اولی ها رو بردن به خوابگاه
لونا:اون بچه کوچولو های کنجکاو هم جزو اسلیترینن عجیبه
دیدگاه ها (۰)

P2

P3

چند پارتی جدید

P41

بچه ها فیک یه ادامه داشت که اون حذف شد و الان دوباره میزارمش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط