{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعتم را گم کرده ام

ساعتم را گم کرده ام
انگار سالهاست پشت درهای بسته مانده ام
می خواستم خلاص کنم
خیابان را از کافه
پاییز را از باران
زندانی را از اخرین تیر
خودم را از تو...
اما در تاخیر قطار عصر جا ماندم
چه کسی باور می کند
باریدن برای کسی
که هیچ وقت از خاطرات ابری نمی شود
چقدر سخت است ؟؟؟؟
دیدگاه ها (۱)

همیشه یادمان باشد که نگفته ها را میتوان گفتولی گفته ها را نم...

دنـیـا را وارونـه مـی خـواهـم ...آدم هـا را ...اتـفـاق هـا ر...

*00:00*همه چیز از نو شروع می شودساعت دوباره آغاز شدنشروع مجد...

مهم نیست که شانه هایت تجسم است...و آغوشت خیال!همه یادت اینجا...

«آخرین ایستگاه»پارت دومیک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.قرارش...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۴ | «یک شب که همه‌چیز...

فصل دومپارت چهاردهم | گفتنِ یک حقیقت سختسه روز گذشت...اما جن...

پارت پنجم: حقیقتی که پنهان مانده بودجونگ‌کوک هنوز برگه را در...

پارت ۱ویو آلیاتوی بالکن پنت‌هاوسم نشسته بودم و به گردنبندی ک...

فیک

فصل دومپارت نهم | آخرین غروب تابستانیک هفته بعد...تعطیلات تا...

.....پارت پنجم.....

فصل دومپارت پانزدم | قولی برای دو سالروز رفتن نزدیک شده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط