{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو💙🧡

《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫

پارت ۳.۵: تخت مشترکِ لعنتی و احساساتی که قرار نبود لو برن 😭🫠✨

بعد از فاجعه‌ی نصفه‌نیمه‌ی چیدوری، ساسوکه (در بدن ناروتو) یه نفس عمیق کشید، رفت تا چراغ‌ها رو کم کنه.
ناروتو‌ مثل جوجه‌ای که تازه وارد قفس طلایی شده، ساکت نشست.
خیلی ساکت.
اونقدر ساکت که ساسوکه برگشت نگاهش کرد و گفت:

«چته؟ چرا شکل آدمی که جن دیده‌ای؟»

ناروتو: «اینجا… خیلی ساکته… آدم می‌ترسه یه چیزی بشکنه… یا بو کنه… یا… خراب کنه 😭✨»

ساسوکه: «تو فقط بخواب. همینه.»

وقتی رفت سمت اتاق خواب، جمله‌ی “بخواب” خودش یه بحران ایجاد کرد.

ناروتو پشت سرش اومد.
به در اتاق نگاه کرد…
به تخت دوتخته‌ی بزرگ و مرتبی که انگار با خط‌کش صاف شده بود نگاه کرد…
و قفل شد.

«صبر کن… ما… اینجا… هر دو…؟»
چشم‌های آبی روی بدن ساسوکه گرد شد.

ساسوکه بدون هیجان: «آره. تخت اضافه نداریم.»

ناروتو: «چرا یکی رو زمین نمی‌خوابه؟!»

ساسوکه: «چون من اجازه نمی‌دم بدنم روی زمین بخوابه.»

ناروتو: «ولی این بدن من—»

ساسوکه: «نــاروتــو.»

ناروتو: «باشه باشه 😭✨ فقط گفتم…»

***

دقیقه‌ی سرنوشت‌ساز خوابیدن شروع شد.

ساسوکه روی لبه‌ی چپ تخت دراز کشید.
کاملاً صاف.
کاملاً نظامی.
مثل اینکه فرمانده‌ی انبو بالاسرش وایستاده.

ناروتو خیلی آهسته رفت سمت لبه‌ی راست.
مثل بچه‌گربه‌ای که می‌ترسه زیربغل بخوره.

ملحفه رو بالا داد…
آروم خوابید.

برای چند ثانیه، هیچ‌کس هیچ‌چیزی نگفت.

فقط صدای نفس‌های آروم.

ولی…

فاصله‌شون خیلی کم بود.
اونقدر کم که ناروتو حس می‌کرد گرمای بدن ساسوکه داره مثل هیتر شیطانی بهش فشار میاره.

ناروتو زیر لب: «وای خدا چرا اینقدر سرده…»

ساسوکه: «بدن من طبیعی‌ـه. تو زیادی گرمی.»

ناروتو در بدن ساسوکه: «من گرم نیستم! بدن تو سرد و یخچالیه!»

ساسوکه در بدن ناروتو: «بدن تو زیادی داغه. انگار توی آتش‌فشان خوابیدم.»

ناروتو: «خب ببینیم… این یعنی ما الان… در تعادل هستیم؟ 🤨✨»

ساسوکه مکث کرد.
سکوت.
یک سکوت برای تفکر به حرفای احمقانه ی ناروتو...

«خفه شو و بخواب.»

ناروتو پوف کرد.
پشتش رو کرد سمت ساسوکه.

اما…

هر دو… نیم‌ثانیه بعد…
بی‌اختیار…
به طرف هم نگاه کردن.

**چشم‌های آبی در تاریکی برق زدند.
چشم‌های سیاه خیره شدند، ولی وانمود کردند نمی‌بینند.**

ناروتو سریع نگاهشو دزدید.
قلبش شروع کرد تند زدن.

«چــرااا داره این شکلی می‌زنه؟!! من فقط نزدیکشم!
نه نه نه آروم باش ناروتو… این فقط ساسوکه‌ست… ساسوکه… ساسوکه… 🤯🔥💗»

ساسوکه از اون طرف تخت زیر لب گفت:
«چرا اینقدر تکون می‌خوری؟»

ناروتو: «من تکون نمی‌خورم تو تکون می‌خوری 😭✨»

ساسوکه غلتی زد… و جا خورد.
چون… چهره‌ی خودش (بدن ناروتو) خیلی نزدیک شده بود...
دیدگاه ها (۵)

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫فقط چند سانتی‌م...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۴: صبحی که...

سناریو ساسونارو# 🩸 **«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک»** ☀...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫خانه‌ی اوچیها –...

سناریو ساسونارو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط