{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو💙🧡

《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫

ناروتو: «وای—!! چرا اینقدر نزدیک بودیم؟!»

ساسوکه: «تو بودی که چسبیده بودی!»

ناروتو: «من نبودم! تو یواشکی بغلم کرده بودی!»

ساسوکه: «من هیچ‌وقت— *هیـچ‌وقت* —تو رو بغل نمی‌کنم!»

ناروتو از خجالت لپاش گل انداخت.
اصلاً کنترل نداشت روی بدن سرد ساسوکه، و همین باعث شد سرخیش توی گردن سفید بدن ساسوکه پخش بشه.

ساسوکه هم…
توی بدن ناروتو، سرخ شدنش کامل لو رفت.
چون ناروتو مثل چراغ‌قوه قرمز می‌شد 😭✨

هر دو به سمت مخالف نگاه کردن.
هیچ‌کس چیزی نگفت.

اما هر دو… یه لحظه کوتاه…
یه لحظه خیلی کوتاه…

دلشون نمی‌خواست فاصله بگیرن.

و سریع این فکر رو پرتاب کردن بیرون:
«نه نه نه اینا چیه؟! اصلاً منطقی نیست!!»

***

بعد از ۱۵ دقیقه سکوت خجالت‌زده…

ساسوکه شروع کرد آماده شدن.
آرام آروم موهای ناروتو رو شونه زد.
حرکت دادن این موی طلایی لعنتی که همیشه مثل انفجار بود…
یکم… زیادی لطیف بود.

ناروتو از پشت گفت:
«خیلی سخته، نه؟ موهای من…»

ساسوکه خشک: «کابوسه.»

ولی توی آینه، چشم‌های ساسوکه (توی بدن ناروتو) برای دو ثانیه روشن شد…
انگار داشت پنهانی ذره‌ای از این کار لذت می‌برد.

ناروتو هم داشت موهای بدن ساسوکه رو مرتب می‌کرد.
انگشتش لحظه‌ای روی گردن بدن ساسوکه لغزید.

و خودش هم نفهمید چرا لــــرزید.

ناروتو سریع دستشو جمع کرد:
«اِم… ببخشید، بی‌هوا شد.»

ساسوکه با صدای کمی گرفته:
«مشکلی… نیست.»

هیچ‌کس نگاه نمی‌کرد.
هیچ‌کس لبخند نمی‌زد.
هیچ‌کس هیچی نمی‌گفت.

ولی هر دو حس عجیبی داشتن.

یک حس کوچیک…
که هیچکدوم نمی‌خواستن اسم روش بذارن:

"اگه… همینطوری بمونه چی؟"

فقط برای یک ثانیه.

***

وقتی آماده شدن برن پیش کاکاشی…
ناروتو روی آستانه‌ی در ایستاد، برگشت سمت ساسوکه:

«ساسوکه…؟»

ساسوکه هم چرخید: «چی؟»

ناروتو چند لحظه مکث کرد.
انگار می‌خواست چیزی بگه.
چیزی که خودش هم نمی‌دونست چیه.

اما فقط گفت:

«هیچی. بریم.»

ساسوکه هم حس مشابهی داشت.
یه چیزی تو گلویش گیر کرده بود.
ولی فروش داد.

«آره… بریم.»

وبرای چند لحظه…
قبل از خروج…
باز هم همزمان برگشتن و نگاهشون تو هم قفل شد.

سریع سرفه کردن و نگاه رو دزدیدن 🤣🫠💛🖤
ولی…
اون حس لعنتی…
هنوز بود.

اون حس:
"نمی‌خوام این وضعیت همین‌الان تموم بشه…"

ولی هیچ‌کس اعتراف نکرد.

و هر دو به سمت کاکاشی راه افتادن…
با قلب‌هایی که زیادی بلند می‌زدن
و ذهن‌هایی که زیادی ساکت مونده بودن.
دیدگاه ها (۷)

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫### پارت ۵ — او...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫### بعدازظهر — ...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۴: صبحی که...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫فقط چند سانتی‌م...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۳.۵: تخت م...

سناریو ساسونارو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط