سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸 **«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک»** ☀️
**قسمت هجدهم: غرش در سکوت**
ناروتو هنوز روی تختش ولو بود، اما خواب از سرش پریده بود. هیجانِ پرواز با گلوریا، اون حسِ نزدیکیِ عجیبی که به ساسوکه پیدا کرده بود… همه توی ذهنش میچرخید. «شاید ساسوکه واقعاً اونقدرها هم که نشون میده سرد نیست…» این فکر مثلِ یه لالاییِ نرم، تو گوشش تکرار میشد.
چشمش به سقف خورد. اون نقشِ خورشید که با جادویِ خاصی روی سقفِ اتاق حک شده بود، انگار داشت با نورِ کمجونِ قصر، بهش چشمک میزد. ناروتو لبخندی زد، بعد به پهلو چرخید و نگاهش رو به نشانِ خورشید روی دست خودش انداخت. *همون نشان… همان پیوند.* حسِ شیرینی بود.
دراز کشیده بود و داشت دوباره توی دنیایِ خیال غرق میشد که…
**ییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییک!**
ناگهان، چیزی مثلِ طنابِ سرد و زبر، مچِ پاش رو گرفت! 🥶
ناروتو جیغِ خفهای کشید و سعی کرد خودش رو بکشه عقب. «آآآآآآآآه!»
اون دست… اون سردی… اون پنجههایِ تیز…
**یه گرگینه بود!** 🐺
دستش از زیرِ تخت بیرون زده بود، درست مثلِ صیدی که منتظرِ طعمهاش بود!
وحشت مثلِ موجِ سرما تمامِ وجودش رو گرفت. سعی کرد پاش رو آزاد کنه، اما چنگالها محکمتر فشار میدادند. اشکها، این بار نه از سرِ ذوق، بلکه از سرِ ترسِ محض، مثلِ سیل از چشماش جاری شدند. «ساسوووووکه! کمکم کننننن!»
اما صداش توی گلوش خفه شد.
چون یه سایه، یه حضورِ دیگه، جلویِ پاش ظاهر شد.
**گرگینهیِ دوم!** این بار از تویِ کمد بیرون خزید! 😱
و از اون طرف، گرگینهیِ اول، با یه حرکتِ برقآسا، دستش رو روی دهنِ ناروتو گذاشت! 🤫
بویِ مشمئزکنندهیِ حیوانِ وحشی، صورتش رو پر کرد. نفسش بند اومد.
نمیتونست تکون بخوره. نمیتونست صدا بزنه. فقط میتونست ببینه که دو تا هیولایِ ترسناک، با چشمهایِ براقِ شوم، از دو طرف بهش نزدیک میشن.
وحشتش به اوج رسید.
*این موجودات… این گرگینهها…*
برای یه آدمِ معمولی که تازه قدم به دنیایِ افسانهها گذاشته بود، این کابوسِ واقعی بود!
چشمهاش روی دستِ گرگینه که دهنش رو گرفته بود، ثابت موند.
اشکهاش بیوقفه میریختند… مثلِ دانههایِ برفِ داغ… 😭💔
نمیدانست چقدر گذشت. حس کرد که بدنش سنگین و سنگینتر میشود… نورِ خورشیدِ روی سقف، کمرنگ و کمرنگتر شد… و بعد… هیچ.
**فـــــرو رفت.**
وقتی چشم باز کرد، دیگر خبری از آن دستِ سرد نبود. انگار که تویِ خلأ شناور بود.
اما میدانست که دیگر در اتاقش نیست.
گرگینهها… رفته بودند. و او را با خودشان برده بودند.
از آخرین جایی که حس کرده بود امنیت دارد، از پنجرهیِ اتاقش، تویِ تاریکیِ شب ناپدید شده بودند. 😭💔🐺🗡🩸⛓️🍷
پایان فصل اول...
-------------------------------------------------
خب یه نکته درباره ی سناریو ی ماه و خورشید بگم؛فصل اول این سناریو تموم شده و من فعلا فصل دوم رو آماده نکردم و بخش بندی کامل داستانی براش نساختم و ساخت فصل دوم یه خورده زمان میبره شاید تا تموم شدن سناریو ی کتابخونه ی بانو سوناده و بعد فصل دوم رو میزارم امیدوارم که این موضوع رو درک کنید چون من توی نوشتن داستانم سعی دارم بهترین نتیجه رو تحویل شما بدم و برای این کار نیاز به آمادگی و زمان دارم ممنون میشم که یکم صبوری داشته باشید🫂
# 🩸 **«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک»** ☀️
**قسمت هجدهم: غرش در سکوت**
ناروتو هنوز روی تختش ولو بود، اما خواب از سرش پریده بود. هیجانِ پرواز با گلوریا، اون حسِ نزدیکیِ عجیبی که به ساسوکه پیدا کرده بود… همه توی ذهنش میچرخید. «شاید ساسوکه واقعاً اونقدرها هم که نشون میده سرد نیست…» این فکر مثلِ یه لالاییِ نرم، تو گوشش تکرار میشد.
چشمش به سقف خورد. اون نقشِ خورشید که با جادویِ خاصی روی سقفِ اتاق حک شده بود، انگار داشت با نورِ کمجونِ قصر، بهش چشمک میزد. ناروتو لبخندی زد، بعد به پهلو چرخید و نگاهش رو به نشانِ خورشید روی دست خودش انداخت. *همون نشان… همان پیوند.* حسِ شیرینی بود.
دراز کشیده بود و داشت دوباره توی دنیایِ خیال غرق میشد که…
**ییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییک!**
ناگهان، چیزی مثلِ طنابِ سرد و زبر، مچِ پاش رو گرفت! 🥶
ناروتو جیغِ خفهای کشید و سعی کرد خودش رو بکشه عقب. «آآآآآآآآه!»
اون دست… اون سردی… اون پنجههایِ تیز…
**یه گرگینه بود!** 🐺
دستش از زیرِ تخت بیرون زده بود، درست مثلِ صیدی که منتظرِ طعمهاش بود!
وحشت مثلِ موجِ سرما تمامِ وجودش رو گرفت. سعی کرد پاش رو آزاد کنه، اما چنگالها محکمتر فشار میدادند. اشکها، این بار نه از سرِ ذوق، بلکه از سرِ ترسِ محض، مثلِ سیل از چشماش جاری شدند. «ساسوووووکه! کمکم کننننن!»
اما صداش توی گلوش خفه شد.
چون یه سایه، یه حضورِ دیگه، جلویِ پاش ظاهر شد.
**گرگینهیِ دوم!** این بار از تویِ کمد بیرون خزید! 😱
و از اون طرف، گرگینهیِ اول، با یه حرکتِ برقآسا، دستش رو روی دهنِ ناروتو گذاشت! 🤫
بویِ مشمئزکنندهیِ حیوانِ وحشی، صورتش رو پر کرد. نفسش بند اومد.
نمیتونست تکون بخوره. نمیتونست صدا بزنه. فقط میتونست ببینه که دو تا هیولایِ ترسناک، با چشمهایِ براقِ شوم، از دو طرف بهش نزدیک میشن.
وحشتش به اوج رسید.
*این موجودات… این گرگینهها…*
برای یه آدمِ معمولی که تازه قدم به دنیایِ افسانهها گذاشته بود، این کابوسِ واقعی بود!
چشمهاش روی دستِ گرگینه که دهنش رو گرفته بود، ثابت موند.
اشکهاش بیوقفه میریختند… مثلِ دانههایِ برفِ داغ… 😭💔
نمیدانست چقدر گذشت. حس کرد که بدنش سنگین و سنگینتر میشود… نورِ خورشیدِ روی سقف، کمرنگ و کمرنگتر شد… و بعد… هیچ.
**فـــــرو رفت.**
وقتی چشم باز کرد، دیگر خبری از آن دستِ سرد نبود. انگار که تویِ خلأ شناور بود.
اما میدانست که دیگر در اتاقش نیست.
گرگینهها… رفته بودند. و او را با خودشان برده بودند.
از آخرین جایی که حس کرده بود امنیت دارد، از پنجرهیِ اتاقش، تویِ تاریکیِ شب ناپدید شده بودند. 😭💔🐺🗡🩸⛓️🍷
پایان فصل اول...
-------------------------------------------------
خب یه نکته درباره ی سناریو ی ماه و خورشید بگم؛فصل اول این سناریو تموم شده و من فعلا فصل دوم رو آماده نکردم و بخش بندی کامل داستانی براش نساختم و ساخت فصل دوم یه خورده زمان میبره شاید تا تموم شدن سناریو ی کتابخونه ی بانو سوناده و بعد فصل دوم رو میزارم امیدوارم که این موضوع رو درک کنید چون من توی نوشتن داستانم سعی دارم بهترین نتیجه رو تحویل شما بدم و برای این کار نیاز به آمادگی و زمان دارم ممنون میشم که یکم صبوری داشته باشید🫂
- ۳.۰k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط