{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

پارت "17"

"ویو جئون آنجلینا"

صدای زنگ خونه که پیچید، همه بی‌اختیار ساکت شدیم...
منم استرس گرفتم که قراره چی بشه..
بابا از جاش بلند شد و سمت در رفت...
منم ناخودآگاه نفسمو حبس کردم...
و سرپا شدم..

در باز شد..
آقای پارک و همسرش اول وارد شدن..
پشت سرشون...
جینا...
و آخر از همه جیمین؛
همین که چشمم بهش افتاد، اونم نگام کرد...
مثل همیشه یه لبخند خیلی ریز گوشه‌ی لبش نشست.
اخم کردم و صورتمو برگردوندم...
خدا لعنتت کنه...
مردک بیشرف..
مامان با احترام ازشون استقبال کرد...
«خوش اومدین، بفرمایین داخل.»

با اینکه دو خانواده سال‌ها با هم مشکل داشتن، امشب همه سعی می‌کردن آروم رفتار کنن...
فضای خونه اما...بیش از حد رسمی شده بود...
هیچ‌کس راحت نبود..
بدون دشمنی معنی نداشت انگار..
با این فکر خنده ای تو گلویی کردم..

چند دقیقه بعد همه دور میز شام نشسته بودیم...
بابا بالای میز...
آقای پارک روبه‌روش...
تهیونگ کنار بابا...
جونگ‌کوک کنار من..
جینا روبه‌روم..
و جیمین...

دقیقاً کنار جینا،
نگاهم ناخودآگاه سمت جینا رفت..
لبخند کوچیکی بهم زد.
منم خیلی نامحسوس لبخند زدم.
فقط من می‌دونستم پشت اون لبخند...
چقدر استرس پنهان شده..
گاهی یواشکی دستشو روی شکمش می‌کشید...
عمه قربونش بره الهی..
اونقدر نامحسوس که هیچ‌کس متوجه نمی‌شد؛ جز من...

لبمو روی هم فشار دادم...
طاقت بیار...
مامان سکوت رو شکست..
«بفرمایین غذا سرد نشه.»

کم‌کم همه شروع کردن به غذا کشیدن..
اول بحث‌های معمولی بود..
کار...
شرکت...
وضع بازار...
منم که مسابقه سکوت گرفته بودم انگار..
فقط زل زده بودم بهشون..
جونگ‌کوک هم چند بار با حرفاش سعی کرد فضا رو عادی‌تر کنه..
«بابا، غذای مامان که هنوز مثل همیشه بهترینه.»

بابا خندید..
«تو فقط غذا ببین، بقیه چیزا یادت میره.»

جونگ‌کوک شونه بالا انداخت..
«خب واقعیت همینه.»

همه آروم خندیدن...
حتی آقای پارک هم لبخند کوچیکی زد.
فقط...
تهیونگ غذا نمی‌خورد، قاشقش همونطور توی بشقاب مونده بود.
بابا متوجه شد.
«تهیونگ...»

سرشو بلند کرد.
«بله؟»
«چیزی شده؟»
«نه بابا.»
«پس چرا چیزی نمی‌خوری؟»

لبخند زورکی زد.
«می‌خورم.»
اما باز هم دست به غذا نزد.
از اون طرف...
جینا هم اشتها نداشت.
فقط با قاشق غذارو اینور اونور می‌کرد..
جیمین آروم خم شد سمتش و خیلی آهسته گفت:
«چند لقمه بخور.»

جینا بدون اینکه کسی بفهمه، خیلی آروم سر تکون داد.
من صحنه رو دیدم...
می‌دونستم چرا جیمین اینقدر حواسش به خواهرشه..
اون هم از راز بارداری جینا خبر داشت...
اما بقیه...
هیچ‌چیز نمی‌دونستن...
تهیونگ هم نمیدونست..
شام تقریباً تموم شده بود...
مامان استکان‌های قهوه رو آورد..

همه توی پذیرایی نشستیم...
باز هم چند دقیقه درباره‌ی مسائل مختلف صحبت شد.
اما...
هرچی زمان می‌گذشت، استرس تهیونگ بیشتر می‌شد.
مدام انگشتاشو به هم فشار می‌داد.
جونگ‌کوک یه نگاه بهش انداخت.
انگار فهمیده بود وقتشه.
آروم گفت:
«داداش...»

تهیونگ نفس عمیقی کشید...
بعد از جاش بلند شد.
همه ساکت شدن...
بابا با تعجب نگاهش کرد:
«تهیونگ؟»

نگاهش بین همه چرخید..
روی بابا...
بعد مامان...
بعد آقای پارک و همسرش...
بعد...
روی جینا..
جینا هم آروم سرشو بالا آورد..
چشم‌هاش پر از اضطراب بود
تهیونگ نفس عمیقی کشید..
دستاشو مشت کرد..
بعد با صدایی آروم اما محکم گفت:
«دلیلی که امشب خواستم همه اینجا جمع بشن... اینه که دیگه نمی‌خوام چیزی رو ازتون پنهون کنم...»

سکوت سنگینی روی خونه افتاد...
همه منتظر ادامه‌ی حرفش بودن؛
تهیونگ نگاه کوتاهی به جینا انداخت..
لبخند خیلی کمرنگی زد و گفت:
«من... و جینا... دو ماهه که با هم ازدواج کردیم...»


شرط =
220 لایک
100 بازنشر
دختراا همه ی پارت ها رو بازنشر کنید💆🏻‍♀️😶نه فقط پارت اخر رو..
دیدگاه ها (۳۲)

سم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "18" "ویو جئون آنجلینا"«من....

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "19" "ویو جئون آنجلینا"همه...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "16" "ویو جئون آنجلینا"بعد...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "15" "ویو جئون آنجلینا"هعی...

[ادامه...](نکته:پسرا مافیان) عصر...بارون قطع شده بود.هر سه ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط