{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت۴۷

#پارت۴۷
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_بزرگسال
توهمین فکرابودم که مامان سقلمه ای بهم زد
__دخترم برو دروبازکن
دستموروپهلوم گذاشتموباحرص اشکاری به سمت ایفون رفتم انگارمن دربازکنم به من چه اخه
دروبازکردمومنتظرشدم که اقاتشریف بیارن
مردقدبلندوچارشونه ای باکتوشلوارمشکی باقدم های بلنداومدتوچقداشنابودقیافه اش، نزدیک ترکه شدچشام بادیدنش گردشد این اینجاچیکارمیکنه
شوکه سلام کردم که اونم ازدیدن من حسابی جاخورد
_سلام عرض شدبانومثل اینکه قراربودزودترازاونچه که فکرمیکردیم دوبارهموببینیموخبرنداشتیم
اخمی کردم
_میشه بگیدشمااینجاچیکارمیکنید
بامزه نگام کردوبه گلوشیرینی تودستش اشاره کرد
_مشخص نیست اومدم خواستگاری
بی حرف گلوشیرینی روگرفتم ازش خواستیم بریم توهال که اکتای جلورومون سبزشد اخم غلیظی کرده بودترسیدم ابروهاش یکی بشه بس که توهمه
جاویدبادیدن اکتای ابرویی بالاانداخت
_سلام عرض شدمن جاویدم فکرمیکنم شمابایدبرادرارمغان خانم باشی خوشبختم
اکتای بی توجه به دست درازشده ی جاویدبااخم گفت
_اولم خانم اقبالی نه ارمغان هنوزجوابی نداده که سریع پسرخاله میشی واسه من دومابرادرش نیستم
خندم گرفته بودازحرص خوردنش گلوشیرینی روازم گرفتوباهمون اخماش گفت
_بروچایی بریزتاصدات کنن تااون موقعم حق نداری ازاشپزخونه بیایی بیرون من خودم اقای کاظمیوراهنمایی میکنم
جاویدازرفتاراکتای جاخورده بودولی حرفی نزدوباهاش رفت پیش جمع
ترسیدم اون اکتای دیوونه ابرو ریزی راه بندازه رفتم تواشپزخونه بلاتکلیف روصندلی نشستم
پس جاویدهمون پسرمعروف خانم کاظمی بودکه چندساله
مامان هی ازش تعریف میکرد
پسربدی نبودولی نه من بهش علاقه ای داشتم نه اون
به گفته خودش اونم راضی به ازدواج بامن نیست
کمی نشستم که باباصدام زد
_ارمغان دخترم
شالمومرتب کردموبه جمع پیوستم بی توجه به نگاه اخمالوداکتایونگاه کنجکاوجاویدبهم به باباخیره شدم
_بله بابا
_اقاجاویدوراهنمایی کن به اتاقت حرفاتونوبزنید
پوفی کشیدموزیرلب چشمی گفتم جلوتر راه افتادم سمت اتاقم اونم دنبالم اومد
داخل شدیم که دروبست،روتخت نشستم اونم پررو پررو اومدنشست کنارم
فاصله روباهاش حفظ کردم
نگاهی به اتاقم انداختودراخرخیره ی صورتم شد
_فکرشومیکردی یه روزبیام تواتاقت
جدی نگاش کردم
_نخیرمن اصلاراجب شمافکرنمیکنم
سعی کردلبخندبزنه
_به هرحال خانواده هامون راضی به ازدواجمونن وکاریش نمیشه کردبخوای نخوای الان مجبوری بهم فکرکنی
دیدگاه ها (۰)

#پارت۴۸#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_بزرگسالناخداگاه اخم کردموجدی ...

#پارت۴۹#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_بزرگسالهمه ریختن تواتاق مامان...

#پارت۴۶#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_بزرگسال* که جیغ زدم_بروبیرون ...

#پارت۴۵#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_بزرگسالخنده ای کردوگفت_ایشالل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط