Part my angel
Part:۱۲ my angel
هردو با انتخاب کردن یک لباس مناسب بیرونی اماده شدن..بدون میکاپ نمیشد.
پس یک میکاپ خیلی ساده انجام دادن..
امیدوار بود جیهون به جونگکوک و جیمین نگفته باشه..هرچی باشه دوست چندساله همدیگه هستن..
رفتند طبقه پایین و فقط با جونگکوک و جیمین روبه رو شدن
جیمین: مانیا عزیزم بیا بریم
چی..کجابرید
مانیا نگاهی بهم کرد و با تعجب گفت
مانیا: چی..منظورت چیه جیمین
جونگکوک داشت با گوشیش ور میرفت و گفت
جونگکوک: ماهم میایم
همین کم بود..جیهون خدا نکشتت
مانیا انگار خوشحال بود...اره دیگه دوست پسرش میاد خوشحاله..
مانیا:خب باشه..جیمین بریمم
دست جیمینو گرفت و باهم رفتن
جونگکوک:فکرکنم بازم تو همراه من میای
دستامو پشت کمرم قلاب کردم و گفتم
دیانا: همیشه همینطوره..
خم شد و صورتش رو نزدیک صورتم کرد و گفت
جونگکوک: کی دست از خجالت کشیدن برمیداری دیانا؟
گونه هام قرمز شده بود..میتونستم حسش کنم..صورتمو از دیدش پنهان کردم و جوابی بهش ندادم..
به سمت ماشینش قدم برداشتم
هردوتا سوار ماشین شدیم و با استارت زدن ماشین رو به حرکت دراورد..
خیابون شلوغ بود و پراز ماشین هایی که هرکدوم به یک جهت مختلف حرکت میکردند.
حس میکردم میخواد یک چیزی بگه
گلوشو صاف کرد و گفت
جونگکوک: برای چی از من خجالت میکشی؟
برای اینکه بیخیال بشه بدون مکث گفتم
دیانا:ازم بزرگتری
بعداز چندمین گفت
جونگکوک:منطقی نبود..جواب درست بهم بده
نمیدونستم چی بگم..امیدوار بودم از این موقعیت نجات پیداکنم...نفس عمیق کشیدم..
باخودم گفتم بهتره صادق باشم باهاش..چی میخواد بشه..
مانیا هم درست میگفت..اما رک بهش نمیگم..خیلی سربسته میگم و امیدوارم خودش بفهمه
دیانا: چو-
گوشیش زنگ خورد
جونگکوک: یک لحظه..
جواب داد
+بله بفرمایید
+همینطوره ..جئون جانگکوک هستم.بفرمایید
+برای فردا؟!
+متوجه شدم ..فعلا
قطع کرد..گوشیش رو گذاشت توی جیبش و دوباره گفت
جونگکوک: داشتی یک چیزی میگفتی
با صدای اروم گفتم
دیانا: هیچی..بیخیال
چیزی نگفت و بعداز چندمین رسیدیم..
"3h"
یک ساعتی میشد از کافه اومدیم خونه ی بورام..رفته بودم توی اشپزخونه و وقتی برگشتم جایی برای نشستن نبود..تنها جایی که بود کنارجونگکوک بود..
مجبور بودم کنارش بشینم..با استرس کنارش نشستم
مانیا از دور برام چشمک زد..باچشمام فحش دادم..از دست تو..
با گشتن توی گوشی خودم رو سرگرم کردم تا به این موضوع زیاد فکرنکنم..اما صدای جونگکوک که با بچه ها حرف میزد اجازه این رو نمیداد..
دلم میخواست همچیز رو نادیده بگیرم و ببو//smش..
چرا اینطورشدم من؟!..
دارم بیش ازحد معتادش میشم..اون باعث میشه من غرقش بشم..بهش وابسته بشم.
هردو با انتخاب کردن یک لباس مناسب بیرونی اماده شدن..بدون میکاپ نمیشد.
پس یک میکاپ خیلی ساده انجام دادن..
امیدوار بود جیهون به جونگکوک و جیمین نگفته باشه..هرچی باشه دوست چندساله همدیگه هستن..
رفتند طبقه پایین و فقط با جونگکوک و جیمین روبه رو شدن
جیمین: مانیا عزیزم بیا بریم
چی..کجابرید
مانیا نگاهی بهم کرد و با تعجب گفت
مانیا: چی..منظورت چیه جیمین
جونگکوک داشت با گوشیش ور میرفت و گفت
جونگکوک: ماهم میایم
همین کم بود..جیهون خدا نکشتت
مانیا انگار خوشحال بود...اره دیگه دوست پسرش میاد خوشحاله..
مانیا:خب باشه..جیمین بریمم
دست جیمینو گرفت و باهم رفتن
جونگکوک:فکرکنم بازم تو همراه من میای
دستامو پشت کمرم قلاب کردم و گفتم
دیانا: همیشه همینطوره..
خم شد و صورتش رو نزدیک صورتم کرد و گفت
جونگکوک: کی دست از خجالت کشیدن برمیداری دیانا؟
گونه هام قرمز شده بود..میتونستم حسش کنم..صورتمو از دیدش پنهان کردم و جوابی بهش ندادم..
به سمت ماشینش قدم برداشتم
هردوتا سوار ماشین شدیم و با استارت زدن ماشین رو به حرکت دراورد..
خیابون شلوغ بود و پراز ماشین هایی که هرکدوم به یک جهت مختلف حرکت میکردند.
حس میکردم میخواد یک چیزی بگه
گلوشو صاف کرد و گفت
جونگکوک: برای چی از من خجالت میکشی؟
برای اینکه بیخیال بشه بدون مکث گفتم
دیانا:ازم بزرگتری
بعداز چندمین گفت
جونگکوک:منطقی نبود..جواب درست بهم بده
نمیدونستم چی بگم..امیدوار بودم از این موقعیت نجات پیداکنم...نفس عمیق کشیدم..
باخودم گفتم بهتره صادق باشم باهاش..چی میخواد بشه..
مانیا هم درست میگفت..اما رک بهش نمیگم..خیلی سربسته میگم و امیدوارم خودش بفهمه
دیانا: چو-
گوشیش زنگ خورد
جونگکوک: یک لحظه..
جواب داد
+بله بفرمایید
+همینطوره ..جئون جانگکوک هستم.بفرمایید
+برای فردا؟!
+متوجه شدم ..فعلا
قطع کرد..گوشیش رو گذاشت توی جیبش و دوباره گفت
جونگکوک: داشتی یک چیزی میگفتی
با صدای اروم گفتم
دیانا: هیچی..بیخیال
چیزی نگفت و بعداز چندمین رسیدیم..
"3h"
یک ساعتی میشد از کافه اومدیم خونه ی بورام..رفته بودم توی اشپزخونه و وقتی برگشتم جایی برای نشستن نبود..تنها جایی که بود کنارجونگکوک بود..
مجبور بودم کنارش بشینم..با استرس کنارش نشستم
مانیا از دور برام چشمک زد..باچشمام فحش دادم..از دست تو..
با گشتن توی گوشی خودم رو سرگرم کردم تا به این موضوع زیاد فکرنکنم..اما صدای جونگکوک که با بچه ها حرف میزد اجازه این رو نمیداد..
دلم میخواست همچیز رو نادیده بگیرم و ببو//smش..
چرا اینطورشدم من؟!..
دارم بیش ازحد معتادش میشم..اون باعث میشه من غرقش بشم..بهش وابسته بشم.
- ۳.۱k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط