از شوق تماشای شب چشم تو سرشار

از شوق تماشای شب چشم تو سرشار
آیینه به دست آمده ام بر سر بازار

هر غنچه به چشم من دلتنگ جز این نیست
یادآوری خاطره ی بوسه ی دیدار

روزی که شکست آینه با گریه چه می گفت
دیوار به آیینه و آیینه به دیوار

کشتم دل خود را که نبینم دگری را
یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار !

چون رود که مجبور به پیمودن خویش است
آزاد و گرفتارم- آزاد و گرفتار

ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد
برخیز فدای سرت، انگار نه انگار

تا لحظه ی بوسیدن او فاصله ای نیست
ای مرگ، به قدر نفسی دست نگه دار



#فاضل_نظری
دیدگاه ها (۶)

درخواستی

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_38فصل شانزدهم |...

«پیرمرد راست می‌گفت؛ زندگی انگار هیچ‌وقت قواره‌اش به تنِ ما ...

**پارت ۳۱**لوله‌ی سرد و سنگینِ اسلحه روی پوستِ حساسِ شقیقه‌ا...

برادر ناتنی

اتاقی که وجود نداشت (part5) باران از نیمه‌شب شدت گرفته بود ا...

پارت: 23 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آفتابِ بی‌رحمِ یکشنبه صبح...

### **پارت چهارم: اعتراف زیر باران**نگاهت میان چشم‌های خیره ...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

### پارت یازدهم: شعله‌ای در میان دود و قهوهبخارِ بلندشده از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط