گیسوی شب
🌻گیسوی شب🌻
# پارت صد ونود وشیش...
آریا:
برگشتم برم اتاق گلین ولی برعکسش شد ورفتم اتاق گیسو لباساش رو تخت بود واتاقش بهم ریخته بود نشستم لبه ای تخت وقاب عکس روی پاتختی رو برداشتم یه عکس از کل خانواده که سالن پذیرایی دورآقا جون نشسته بودیم عکس قدیمی حساب می شد یکم فکر کردم اینجا چند سالم بود؟؟؟ ۲۸
لبخند کمرنگی زدم حالا چند سالم بود چه راحت وبی خیال از روزای جونی ام گذشتم هر چند ظاهرم زیاد تغییری نکرده بود ولی سنم خیلی بالا بود شاید آقا جون حق داشته مخالف ازدواج من گیسو بوده
چقدر باهاش حرف زدم دلیل ومنطق آوردم تا راضی شدن وبابا رو هم راضی کردن عمو مخالفتی نکرد چون گلناز خانم باهاش حرف زده بود اوناعشق رو تجربه کرده بودن مخالفتی نمی کردن ولی بابا سخت بود مثله سنگ به زو راضی شده بود ولی گیسو وقتی که همه راضی بودن زد زیر همه چیز می تونستم راضی اش کنم ولی می دونستم روحیه ای داغونی داره وحالش بده مادر نشدن برای هر دختری مثله برزخ بود
انگشتمو رو صورتش تو قاب عکس کشیدم چقدر بامزه بود لبخند کمرنگی زدم
چه راحت گذاشت ورفت تنها چیزی که تونست آرومم کنه وصبر کنم برای داشتنش موهای زیباش بود که برام کادو فرستاده بود
☀️☀️☀️☀️☀️
تو هتل اتاق کرایه کرده بودم اقا جون اسرار کرد بمونم شاید گیسو راضی بشه ولی اون حالشو درک می کردم می دونستم چقدر براش سخته ومنو رنجونده که مثلا دست ازش بکشم کنار پنجره وایسادم ورفتارشو مرورکردم گفته بود برای تلافی که نمیخواد مال همدیگه بشیم ولی من که می دونستم مشکلش چیه می دونستم حرفای بابا دلشو شکسته می دونستم راضی نمیشه که زندگی بدون بچه رو تحمل کنه وبیشترش بخاطر من بود بارها بابا گفته بود من شانس اینو دارم چند تا بچه داشته باشم ولی گیسو نه پس باید قیدشو می زدم ولی نمی تونستم اعترافش سخت بود ولی بدجوری دوسش داشتم چقدر دیر فهمیدمش چقدر دیر عاشق شدم وچقدر زود همه چیز تموم شده بود
# پارت صد ونود وشیش...
آریا:
برگشتم برم اتاق گلین ولی برعکسش شد ورفتم اتاق گیسو لباساش رو تخت بود واتاقش بهم ریخته بود نشستم لبه ای تخت وقاب عکس روی پاتختی رو برداشتم یه عکس از کل خانواده که سالن پذیرایی دورآقا جون نشسته بودیم عکس قدیمی حساب می شد یکم فکر کردم اینجا چند سالم بود؟؟؟ ۲۸
لبخند کمرنگی زدم حالا چند سالم بود چه راحت وبی خیال از روزای جونی ام گذشتم هر چند ظاهرم زیاد تغییری نکرده بود ولی سنم خیلی بالا بود شاید آقا جون حق داشته مخالف ازدواج من گیسو بوده
چقدر باهاش حرف زدم دلیل ومنطق آوردم تا راضی شدن وبابا رو هم راضی کردن عمو مخالفتی نکرد چون گلناز خانم باهاش حرف زده بود اوناعشق رو تجربه کرده بودن مخالفتی نمی کردن ولی بابا سخت بود مثله سنگ به زو راضی شده بود ولی گیسو وقتی که همه راضی بودن زد زیر همه چیز می تونستم راضی اش کنم ولی می دونستم روحیه ای داغونی داره وحالش بده مادر نشدن برای هر دختری مثله برزخ بود
انگشتمو رو صورتش تو قاب عکس کشیدم چقدر بامزه بود لبخند کمرنگی زدم
چه راحت گذاشت ورفت تنها چیزی که تونست آرومم کنه وصبر کنم برای داشتنش موهای زیباش بود که برام کادو فرستاده بود
☀️☀️☀️☀️☀️
تو هتل اتاق کرایه کرده بودم اقا جون اسرار کرد بمونم شاید گیسو راضی بشه ولی اون حالشو درک می کردم می دونستم چقدر براش سخته ومنو رنجونده که مثلا دست ازش بکشم کنار پنجره وایسادم ورفتارشو مرورکردم گفته بود برای تلافی که نمیخواد مال همدیگه بشیم ولی من که می دونستم مشکلش چیه می دونستم حرفای بابا دلشو شکسته می دونستم راضی نمیشه که زندگی بدون بچه رو تحمل کنه وبیشترش بخاطر من بود بارها بابا گفته بود من شانس اینو دارم چند تا بچه داشته باشم ولی گیسو نه پس باید قیدشو می زدم ولی نمی تونستم اعترافش سخت بود ولی بدجوری دوسش داشتم چقدر دیر فهمیدمش چقدر دیر عاشق شدم وچقدر زود همه چیز تموم شده بود
- ۱۳.۵k
- ۰۳ اسفند ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط