پیش از آنکه زمستان تمام شود
پیش از آنکه زمستان تمام شود
part: 8«آخر»
بهار که رسید، مدرسه پر از زندگی شد.
شکوفهها در حیاط باز شده بودند و نور از پنجرهها میتابید.
آخرین روز امتحانها، وقتی مدرسه خلوت شده بود، جونگکوک تهیونگ را به حیاط برد.
باد ملایمی میآمد و صدای پرندهها فضا را پر کرده بود.
جونگکوک ایستاد و گفت:
_ من یه مدت فکر کردم عشق فقط یه حسه… ولی بعد از آشنایی با شما فهمیدم عشق میتونه یه انتخاب هم باشه
تهیونگ آرام نگاهش کرد.
_ انتخاب برای چی؟
جونگکوک لبخند زد.
_ برای اینکه آدم بهتر بشه. آرومتر بشه. واقعیتر زندگی کنه
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
_ شما اینو از من یاد گرفتین؟
_ نه… شما فقط باعث شدین یادم بیاد که قبلاً چقدر دلم میخواست کسی منو بفهمه
تهیونگ چند قدم نزدیکتر شد.
_ و حالا؟
جونگکوک به چشمانش نگاه کرد.
_ حالا دیگه لازم نیست چیزی رو پنهان کنم. من دوستتون دارم، آقای کیم. نه از روی هیجانِ زودگذر. از روی آرامش، احترام، و چیزی که هر روز عمیقتر شده.
تهیونگ لبخند زد؛ لبخندی روشن و واقعی.
_ و من مدتهاست فهمیدم که شما تنها کسی هستین که کنار او، سکوت هم زیبا میشه
جونگکوک آهسته دستش را جلو آورد.
تهیونگ دستش را در دست او گذاشت.
و در همان لحظه، زیر آسمان روشن بهاری، میان شکوفهها و نسیمی که بوی تازگی میداد، آنها فهمیدند که عشق واقعی همیشه پر سر و صدا نیست.
گاهی فقط آرام میآید، میماند، و زندگی را از نو میسازد.
پــــایـــان
منتظر فیک بعدی باشید تا یک هفته دیگه میزارم 😘
part: 8«آخر»
بهار که رسید، مدرسه پر از زندگی شد.
شکوفهها در حیاط باز شده بودند و نور از پنجرهها میتابید.
آخرین روز امتحانها، وقتی مدرسه خلوت شده بود، جونگکوک تهیونگ را به حیاط برد.
باد ملایمی میآمد و صدای پرندهها فضا را پر کرده بود.
جونگکوک ایستاد و گفت:
_ من یه مدت فکر کردم عشق فقط یه حسه… ولی بعد از آشنایی با شما فهمیدم عشق میتونه یه انتخاب هم باشه
تهیونگ آرام نگاهش کرد.
_ انتخاب برای چی؟
جونگکوک لبخند زد.
_ برای اینکه آدم بهتر بشه. آرومتر بشه. واقعیتر زندگی کنه
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
_ شما اینو از من یاد گرفتین؟
_ نه… شما فقط باعث شدین یادم بیاد که قبلاً چقدر دلم میخواست کسی منو بفهمه
تهیونگ چند قدم نزدیکتر شد.
_ و حالا؟
جونگکوک به چشمانش نگاه کرد.
_ حالا دیگه لازم نیست چیزی رو پنهان کنم. من دوستتون دارم، آقای کیم. نه از روی هیجانِ زودگذر. از روی آرامش، احترام، و چیزی که هر روز عمیقتر شده.
تهیونگ لبخند زد؛ لبخندی روشن و واقعی.
_ و من مدتهاست فهمیدم که شما تنها کسی هستین که کنار او، سکوت هم زیبا میشه
جونگکوک آهسته دستش را جلو آورد.
تهیونگ دستش را در دست او گذاشت.
و در همان لحظه، زیر آسمان روشن بهاری، میان شکوفهها و نسیمی که بوی تازگی میداد، آنها فهمیدند که عشق واقعی همیشه پر سر و صدا نیست.
گاهی فقط آرام میآید، میماند، و زندگی را از نو میسازد.
پــــایـــان
منتظر فیک بعدی باشید تا یک هفته دیگه میزارم 😘
- ۱۵۸
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط