{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عهد خونین و گل رز

عهد خونین و گل رز

part: 1


پارک ا.ت، دختری ۲۴ ساله با روحی لطیف و چشمانی که همیشه نور امید را در خود داشتند

هرگز فکر نمی‌کرد زندگی‌اش به این سرعت زیر و رو شود

در دنیای او، رنگ‌ها زنده بودند، موسیقی جریان داشت و عشق، مفهومی مقدس و آزاد بود

اما دنیای واقعی، بی‌رحم‌تر از رویاهای ا.ت بود

ورشکستگی ناگهانی شرکت پدرش، او را در گردابی از بدهی و ناامیدی فرو برد.

خانه‌شان، آشیانه امن و پر از خاطره‌شان، در معرض مصادره بود و پدرش که همیشه ستون خانواده بود، حالا از بار غصه خمیده شده بود.

یک شب سرد پاییزی، صدای زنگ در عمارت قدیمی‌شان، سکوت سنگین خانه را شکست

ا.ت با دلشوره در را باز کرد و با مردی روبرو شد که چشمانش تاریکی شب را در خود داشت

کیم تهیونگ، ۳۰ ساله، نامی که در محافل زیرزمینی سئول با ترس و احترام برده می‌شد

او رئیس بی‌رقیب یکی از قدرتمندترین باندهای مافیایی شهر بود؛ مردی که شنیده‌ها حاکی از بی‌رحمی و قدرت بی‌حد و حصرش بود

تهیونگ بدون هیچ مقدمه‌ای، پیشنهادش را مطرح کرد:

_ من بدهی پدرت را صاف می‌کنم و امنیت خانواده‌ات را تضمین می‌کنم... در عوض، تو همسر من می‌شوی

ا.ت شوکه و مبهوت به او خیره شد

_ شما... شما چی می‌گید؟ این یه شوخیه، مگه نه؟

تهیونگ با همان لحن سرد و بی‌تفاوتش پاسخ داد:

_ من اهل شوخی نیستم، خانم پارک. این تنها راه نجات خانواده‌ات است
قبول کنی، همه چیز تمام می‌شود. رد کنی... عواقبش پای خودت است

قلب ا.ت از ترس فشرده شد

چطور می‌توانست با مردی ازدواج کند که حتی یک لبخند هم بر لبانش ندیده بود؟

مردی که نگاهش از سنگ هم سخت‌تر به نظر می‌رسید

اما نگاه نگران پدر و مادرش که در پس زمینه ایستاده بودند، او را به تصمیم‌گیری واداشت

او نمی‌توانست شاهد نابودی خانواده‌اش باشد

_ قبول می‌کنم...

صدای ا.ت مثل زمزمه‌ای ضعیف بود که در میان سکوت وحشتناک فضا گم شد.

چند هفته بعد، ازدواجی اجباری و بی‌روح در یک کلیسای کوچک برگزار شد

ا.ت در لباس عروس سفید، مانند پرنده‌ای اسیر در قفسی طلایی به نظر می‌رسید

تهیونگ با کت و شلوار تیره، کنار او ایستاده بود، با چهره‌ای بی‌حس و نگاهی که حتی برای لحظه‌ای به او خیره نشد

مراسم به سرعت به پایان رسید و ا.ت، حالا پارک ا.ت نبود، بلکه کیم ا.ت، همسر رئیس مافیا بود.

زندگی در عمارت تهیونگ، مانند ورود به دنیایی دیگر بود

دنیایی سرد، بزرگ و پر از راز

ا.ت در اتاق خوابی مجلل و تنها، شب‌ها را تا صبح بیدار می‌ماند

تهیونگ به ندرت در خانه دیده می‌شد و وقتی هم که بود، همیشه در دفتر کارش پنهان می‌شد یا با مردان مسلحش جلسات طولانی داشت

ا.ت سعی می‌کرد برای خودش سرگرمی پیدا کند

در باغ‌های وسیع عمارت قدم می‌زد، کتاب می‌خواند یا پیانو می‌نواخت، اما هرگز احساس آرامش نداشت

ترس از تهیونگ، مثل سایه‌ای همیشه دنبالش بود.


شرط:
لایک:5
کامنت:2
بازنشر:4
دیدگاه ها (۲)

پیش از آنکه زمستان تمام شودpart: 8«آخر» ...

پیش از آنکه زمستان تمام شودpart: 7 ...

silence

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط