سناریوی ساسونارو
سناریوی ساسونارو
✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐
پارت اول: شاهزاده و ستارهها
در کهکشانی که هر سیاره خانهی یک شهر، یک دهکده یا حتی یک خاندان سلطنتی بود، آسمان هیچوقت خالی به نظر نمیرسید.
شبها، صدها نور کوچک میان ستارهها حرکت میکردند؛ گذربالهایی که نامهرسانان را از سیارهای به سیارهی دیگر میبردند.
اما برای ساسکه اوچیها، آسمان فقط یک مسیر نبود.
یک رؤیا بود.
پسر سیزده ساله روی لبهی پنجرهی بلند اتاقش نشسته بود و نگاهش را به دوردست دوخته بود. آن سوی شیشههای عظیم عمارت، هزاران ستاره در تاریکی میدرخشیدند.
او آهی کشید.
ـ «شاهزاده ساسکه؟»
صدای خدمتکار باعث شد اخم کوچکی روی صورتش بنشیند.
ـ «چی شده؟»
ـ «ارباب فوگاکو منتظر شما هستند.»
البته که منتظرش بود.
پدرش همیشه منتظر بود.
منتظر درسهای سیاست.
منتظر آموزشهای سلطنتی.
منتظر آماده شدن وارث خاندان اوچیها.
اما هیچوقت منتظر شنیدن چیزی که خود ساسکه میخواست نبود.
پسرک نگاهش را از پنجره گرفت و آرام از جایش بلند شد.
ـ «دارم میام.»
خدمتکار تعظیم کوتاهی کرد و رفت.
چند دقیقه بعد، ساسکه در راهروهای بزرگ عمارت قدم میزد.
همهچیز مثل همیشه بود.
دیوارهای مرمری.
لوسترهای بزرگ.
سکوت سنگین.
خانهای که برای بیشتر مردم شبیه رؤیا بود.
اما برای او بیشتر شبیه قفس به نظر میرسید.
...
آن شب، بعد از تمام شدن کلاسها و درسهای بیپایان، ساسکه بالاخره توانست به اتاقش برگردد.
صبر کرد.
صبر کرد تا چراغهای عمارت یکییکی خاموش شوند.
صبر کرد تا نگهبانان شیفتشان را عوض کنند.
و وقتی مطمئن شد کسی حواسش به او نیست، لبخند بسیار کوچکی روی صورتش نشست.
بالاخره.
وقت رفتن بود.
ساسکه شنل تیرهرنگش را پوشید و آرام از پنجره بیرون رفت.
مسیر را از حفظ بود.
از روی دیوارهای سنگی عبور کرد.
از باغهای عمارت گذشت.
و خودش را به سکوی کوچکی رساند که وسیلهی پرواز شخصیاش آنجا قرار داشت.
چندی بعد، آن سمت سیارهی خاندان اوچیها جایی که یک جنگل بود ساسوکه به مقصدش رسید.
باد موهای سیاهش را به هم میریخت.
و برای اولین بار در تمام روز، احساس کرد میتواند نفس بکشد.
مقصدش مثل همیشه یک جا بود.
برجی قدیمی و فراموششده.
برجی در جنگل که در جایی کوچک و تقریباً متروکه قرار داشت.
برجی که هیچکس از وجودش خبر نداشت.
یا حداقل...
ساسکه اینطور فکر میکرد.
...
وقتی به بالای برج رسید، آسمان کاملاً تاریک شده بود.
او با عجله از پلههای مارپیچ بالا رفت.
در چوبی قدیمی را باز کرد.
و وارد اتاقک بالای برج شد.
همان جایی که تلسکوپ دستسازش را نگه میداشت.
همان جایی که میتوانست خودش باشد.
ساسکه کنار پنجره نشست و تلسکوپ را به سمت آسمان گرفت.
ستارهها یکییکی در میدان دیدش ظاهر شدند.
درخشان.
آرام.
دور.
او لبخند کوچکی زد.
اگر قرار بود جایی در این دنیا وجود داشته باشد که واقعاً به آن تعلق داشته باشد...
همینجا بود.
اما چیزی که ساسکه نمیدانست این بود که تنها چند ساعت قبل، پسری موطلایی روی همین زمین نشسته بود.
پسری که همراه یک گذربال عظیمالجثه ساندویچ میخورد و با صدای بلند از سفرهایش تعریف میکرد.
و او هم تصور میکرد که این برج فقط متعلق به خودش است.
سرنوشت گاهی عجیب عمل میکند.
مخصوصاً وقتی دو نفر را از میان میلیاردها ستاره به سمت یک برج قدیمی هدایت میکند.
✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐
پارت اول: شاهزاده و ستارهها
در کهکشانی که هر سیاره خانهی یک شهر، یک دهکده یا حتی یک خاندان سلطنتی بود، آسمان هیچوقت خالی به نظر نمیرسید.
شبها، صدها نور کوچک میان ستارهها حرکت میکردند؛ گذربالهایی که نامهرسانان را از سیارهای به سیارهی دیگر میبردند.
اما برای ساسکه اوچیها، آسمان فقط یک مسیر نبود.
یک رؤیا بود.
پسر سیزده ساله روی لبهی پنجرهی بلند اتاقش نشسته بود و نگاهش را به دوردست دوخته بود. آن سوی شیشههای عظیم عمارت، هزاران ستاره در تاریکی میدرخشیدند.
او آهی کشید.
ـ «شاهزاده ساسکه؟»
صدای خدمتکار باعث شد اخم کوچکی روی صورتش بنشیند.
ـ «چی شده؟»
ـ «ارباب فوگاکو منتظر شما هستند.»
البته که منتظرش بود.
پدرش همیشه منتظر بود.
منتظر درسهای سیاست.
منتظر آموزشهای سلطنتی.
منتظر آماده شدن وارث خاندان اوچیها.
اما هیچوقت منتظر شنیدن چیزی که خود ساسکه میخواست نبود.
پسرک نگاهش را از پنجره گرفت و آرام از جایش بلند شد.
ـ «دارم میام.»
خدمتکار تعظیم کوتاهی کرد و رفت.
چند دقیقه بعد، ساسکه در راهروهای بزرگ عمارت قدم میزد.
همهچیز مثل همیشه بود.
دیوارهای مرمری.
لوسترهای بزرگ.
سکوت سنگین.
خانهای که برای بیشتر مردم شبیه رؤیا بود.
اما برای او بیشتر شبیه قفس به نظر میرسید.
...
آن شب، بعد از تمام شدن کلاسها و درسهای بیپایان، ساسکه بالاخره توانست به اتاقش برگردد.
صبر کرد.
صبر کرد تا چراغهای عمارت یکییکی خاموش شوند.
صبر کرد تا نگهبانان شیفتشان را عوض کنند.
و وقتی مطمئن شد کسی حواسش به او نیست، لبخند بسیار کوچکی روی صورتش نشست.
بالاخره.
وقت رفتن بود.
ساسکه شنل تیرهرنگش را پوشید و آرام از پنجره بیرون رفت.
مسیر را از حفظ بود.
از روی دیوارهای سنگی عبور کرد.
از باغهای عمارت گذشت.
و خودش را به سکوی کوچکی رساند که وسیلهی پرواز شخصیاش آنجا قرار داشت.
چندی بعد، آن سمت سیارهی خاندان اوچیها جایی که یک جنگل بود ساسوکه به مقصدش رسید.
باد موهای سیاهش را به هم میریخت.
و برای اولین بار در تمام روز، احساس کرد میتواند نفس بکشد.
مقصدش مثل همیشه یک جا بود.
برجی قدیمی و فراموششده.
برجی در جنگل که در جایی کوچک و تقریباً متروکه قرار داشت.
برجی که هیچکس از وجودش خبر نداشت.
یا حداقل...
ساسکه اینطور فکر میکرد.
...
وقتی به بالای برج رسید، آسمان کاملاً تاریک شده بود.
او با عجله از پلههای مارپیچ بالا رفت.
در چوبی قدیمی را باز کرد.
و وارد اتاقک بالای برج شد.
همان جایی که تلسکوپ دستسازش را نگه میداشت.
همان جایی که میتوانست خودش باشد.
ساسکه کنار پنجره نشست و تلسکوپ را به سمت آسمان گرفت.
ستارهها یکییکی در میدان دیدش ظاهر شدند.
درخشان.
آرام.
دور.
او لبخند کوچکی زد.
اگر قرار بود جایی در این دنیا وجود داشته باشد که واقعاً به آن تعلق داشته باشد...
همینجا بود.
اما چیزی که ساسکه نمیدانست این بود که تنها چند ساعت قبل، پسری موطلایی روی همین زمین نشسته بود.
پسری که همراه یک گذربال عظیمالجثه ساندویچ میخورد و با صدای بلند از سفرهایش تعریف میکرد.
و او هم تصور میکرد که این برج فقط متعلق به خودش است.
سرنوشت گاهی عجیب عمل میکند.
مخصوصاً وقتی دو نفر را از میان میلیاردها ستاره به سمت یک برج قدیمی هدایت میکند.
- ۵۳۰
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط