سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت چهل
***
### 👣 سایههایِ لرزان: وقتی شکارچی، پشتِ سرت ایستاده است... 👣
ناروتو به درِ سنگین و حکاکیشدهیِ اتاقِ ساسوکه رسید. دستش را بالا آورد. انگشتانش میلرزیدند. او فقط میخواست یکبارِ دیگر، حتی از پشتِ آن درِ بسته، حضورِ ساسوکه را حس کند تا شاید آن حفرهیِ درونِ سینهاش برایِ لحظهای آرام بگیرد.
درست در لحظهای که سرانگشتانِ او میخواست با چوبِ سردِ در تماس پیدا کند، صدایِ خشدار و عمیقی که مثلِ کشیده شدنِ تیغ بر رویِ ابریشم بود، سکوتِ راهرو را درید:
**«دنبالِ چیزی میگردی... یا فقط داری برایِ مرگِ خودت دلبری میکنی؟»**
قلبِ ناروتو در سینه ایستاد. خون در رگهایش یخ زد. او نیازی نداشت برگردد تا بداند چه کسی آنجاست. رایحهیِ سردِ کاج و فلزِ کهنه، فضا را پر کرده بود.
ناروتو به آرامی چرخید. ساسوکه، مثلِ سایهای که از دلِ دیوار بیرون آمده باشد، در چند قدمیاش ایستاده بود. نورِ بیرمقِ ماه از پنجرهیِ کنارِ راهرو، نیمی از صورتش را روشن کرده بود؛ چشمانی که حالا نه به رنگِ سیاه، بلکه به سرخیِ خونِ تازه میدرخشیدند. 🩸✨
ساسوکه قدمی به جلو گذاشت. هر قدمِ او، فاصلهیِ بینِ آنها را نه فقط فیزیکی، بلکه روحی کم میکرد.
«ناروتو...» ساسوکه با صدایی که حالا آرامتر اما خطرناکتر بود، زمزمه کرد. «فکر کردی من نمیفهمم وقتی خورشیدم از جاش تکون میخوره؟»
ناروتو خواست چیزی بگوید، خواست دربارهیِ حرفهایِ سوناده بپرسد، خواست بگوید که فقط دلتنگ بوده... اما وقتی ساسوکه به او رسید و فاصلهشان به کمتر از یک بندِ انگشت رسید، کلمات در گلویش خشک شدند.
ساسوکه دستِ سردش را بالا آورد و با انگشتانِ بلند و کشیدهاش، به آرامی محلِ همان زخمهایِ قدیمی رویِ گردنِ ناروتو را لمس کرد. لمسی که همزمان هم شکنجه بود و هم نوازش.
ناروتو لرزید و ناخودآگاه چشمانش را بست. ساسوکه با صدایی که حالا نجوایی در نزدیکیِ گوشِ ناروتو بود، گفت:
«طعمِ تردید... طعمِ ترسی که تویِ خونت جریان داره... این عطرِ فوقالعادهایه.» 👅
ساسوکه زبانش را به آرامی رویِ لبهیِ همان جایِ زخمِ رویِ گردنِ ناروتو کشید. لرزشیِ شدید از نوکِ انگشتان تا پایینِ ستونِ فقراتِ ناروتو دوید. 🦷
«تویِ اتاقِ سوناده چی شنیدی؟» ساسوکه به عقب برگشت و با نگاهی نافذ در چشمانِ ناروتو خیره شد. «چیزهایی که شنیدی، اونقدر سنگین بود که خواب رو از چشمات بگیره؟ یا...»
او لبخندِ کجی زد که اصلاً گرم نبود.
«...دلت میخواست دوباره طعمت رو بچشم؟؟»
ناروتو حس کرد نفس کشیدن برایش سختتر از همیشه شده. ساسوکه در این لحظه، چیزی فراتر از یک خونآشام بود؛ او تجسمِ همان ماهِ سردی بود که در افسانهها شنیده بود.
ناروتو با صدایی که به سختی از گلویش خارج میشد، گفت: «ساسوکه... من فقط...»
اما ساسوکه دستش را به آرامی دورِ کمرِ ناروتو حلقه کرد و او را به عقب، به سمتِ دیوارِ سردِ راهرو کشاند، طوری که فاصله تنها به صفر رسید.
«حقیقت رو بگو، خورشیدِ کوچک. چون منِ ماه، امروز شبِ درازی دارم... و تو... تو تنهاییِ این شب رو برام معنی میکنی.
و باید بدونم که چرا رفتی به دنیای خودت و چه اتفاقاتی افتاده... وگرنه سخت میگذره!»
***
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت چهل
***
### 👣 سایههایِ لرزان: وقتی شکارچی، پشتِ سرت ایستاده است... 👣
ناروتو به درِ سنگین و حکاکیشدهیِ اتاقِ ساسوکه رسید. دستش را بالا آورد. انگشتانش میلرزیدند. او فقط میخواست یکبارِ دیگر، حتی از پشتِ آن درِ بسته، حضورِ ساسوکه را حس کند تا شاید آن حفرهیِ درونِ سینهاش برایِ لحظهای آرام بگیرد.
درست در لحظهای که سرانگشتانِ او میخواست با چوبِ سردِ در تماس پیدا کند، صدایِ خشدار و عمیقی که مثلِ کشیده شدنِ تیغ بر رویِ ابریشم بود، سکوتِ راهرو را درید:
**«دنبالِ چیزی میگردی... یا فقط داری برایِ مرگِ خودت دلبری میکنی؟»**
قلبِ ناروتو در سینه ایستاد. خون در رگهایش یخ زد. او نیازی نداشت برگردد تا بداند چه کسی آنجاست. رایحهیِ سردِ کاج و فلزِ کهنه، فضا را پر کرده بود.
ناروتو به آرامی چرخید. ساسوکه، مثلِ سایهای که از دلِ دیوار بیرون آمده باشد، در چند قدمیاش ایستاده بود. نورِ بیرمقِ ماه از پنجرهیِ کنارِ راهرو، نیمی از صورتش را روشن کرده بود؛ چشمانی که حالا نه به رنگِ سیاه، بلکه به سرخیِ خونِ تازه میدرخشیدند. 🩸✨
ساسوکه قدمی به جلو گذاشت. هر قدمِ او، فاصلهیِ بینِ آنها را نه فقط فیزیکی، بلکه روحی کم میکرد.
«ناروتو...» ساسوکه با صدایی که حالا آرامتر اما خطرناکتر بود، زمزمه کرد. «فکر کردی من نمیفهمم وقتی خورشیدم از جاش تکون میخوره؟»
ناروتو خواست چیزی بگوید، خواست دربارهیِ حرفهایِ سوناده بپرسد، خواست بگوید که فقط دلتنگ بوده... اما وقتی ساسوکه به او رسید و فاصلهشان به کمتر از یک بندِ انگشت رسید، کلمات در گلویش خشک شدند.
ساسوکه دستِ سردش را بالا آورد و با انگشتانِ بلند و کشیدهاش، به آرامی محلِ همان زخمهایِ قدیمی رویِ گردنِ ناروتو را لمس کرد. لمسی که همزمان هم شکنجه بود و هم نوازش.
ناروتو لرزید و ناخودآگاه چشمانش را بست. ساسوکه با صدایی که حالا نجوایی در نزدیکیِ گوشِ ناروتو بود، گفت:
«طعمِ تردید... طعمِ ترسی که تویِ خونت جریان داره... این عطرِ فوقالعادهایه.» 👅
ساسوکه زبانش را به آرامی رویِ لبهیِ همان جایِ زخمِ رویِ گردنِ ناروتو کشید. لرزشیِ شدید از نوکِ انگشتان تا پایینِ ستونِ فقراتِ ناروتو دوید. 🦷
«تویِ اتاقِ سوناده چی شنیدی؟» ساسوکه به عقب برگشت و با نگاهی نافذ در چشمانِ ناروتو خیره شد. «چیزهایی که شنیدی، اونقدر سنگین بود که خواب رو از چشمات بگیره؟ یا...»
او لبخندِ کجی زد که اصلاً گرم نبود.
«...دلت میخواست دوباره طعمت رو بچشم؟؟»
ناروتو حس کرد نفس کشیدن برایش سختتر از همیشه شده. ساسوکه در این لحظه، چیزی فراتر از یک خونآشام بود؛ او تجسمِ همان ماهِ سردی بود که در افسانهها شنیده بود.
ناروتو با صدایی که به سختی از گلویش خارج میشد، گفت: «ساسوکه... من فقط...»
اما ساسوکه دستش را به آرامی دورِ کمرِ ناروتو حلقه کرد و او را به عقب، به سمتِ دیوارِ سردِ راهرو کشاند، طوری که فاصله تنها به صفر رسید.
«حقیقت رو بگو، خورشیدِ کوچک. چون منِ ماه، امروز شبِ درازی دارم... و تو... تو تنهاییِ این شب رو برام معنی میکنی.
و باید بدونم که چرا رفتی به دنیای خودت و چه اتفاقاتی افتاده... وگرنه سخت میگذره!»
***
- ۵۸۲
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط