{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐

پارت دوم: نامه‌رسان و ابرها

آسمان برای ناروتو اوزوماکی خانه بود.

نه یک خانه با دیوارهای بلند.

نه یک خانه با سقف و پنجره.

بلکه آسمانی بی‌انتها که از یک سیاره به سیاره‌ای دیگر کشیده شده بود.

پسر دوازده ساله روی پشت گذربال عظیمش دراز کشیده بود و دست‌هایش را پشت سرش گذاشته بود.

باد موهای طلایی‌اش را به هر طرف می‌کشید.

خورشید تازه از پشت یکی از سیاره‌های دوردست بیرون آمده بود.

ـ «کورامااا!»

روباه غول‌پیکر گوشش را تکان داد.

ـ «فکر می‌کنی امروز چی بخوریم؟»

کوراما با بی‌حوصلگی خرخر کوتاهی کرد.

ناروتو خندید.

ـ «منم موافقم. ساندویچ.»

روباه نگاهش کرد.

ـ «...»

ـ «باشه، باشه! می‌دونم تو حرف نزدی! ولی مطمئنم موافقی!»

کوراما پوزخندی شبیه غرغر تحویلش داد.

ناروتو دوباره خندید.

خیلی‌ها فکر می‌کردند سفر میان سیاره‌ها خسته‌کننده است.

اما برای او هر روز شبیه یک ماجراجویی کوچک بود.

هر روز آسمان جدیدی.

هر روز آدم‌های جدید.

هر روز منظره‌هایی که هیچ‌کس دیگری نمی‌دید.

...

چند ساعت بعد، ناروتو روی سکوی فرود یکی از سیاره‌های همسایه ایستاده بود.

کیف نامه‌هایش تقریباً خالی شده بود.

آخرین نامه را تحویل داد و با لبخند بزرگی دست تکان داد.

ـ «روز خوبی داشته باشین!»

زن سالخورده‌ای که نامه را گرفته بود خندید.

ـ «تو هم همینطور پسرجان.»

ناروتو با رضایت سری تکان داد.

ماموریت امروز هم تمام شده بود.

...

خورشید آرام‌آرام غروب می‌کرد.

و این یعنی وقت رفتن به محبوب‌ترین جای دنیا.

برج.

ناروتو سوتی زد.

کوراما که کمی آن‌طرف‌تر دراز کشیده بود، سرش را بالا آورد.

ـ «بیا بریم!»

چند دقیقه بعد هر دو میان درختان جنگل پیش می‌رفتند.

برج قدیمی از میان شاخه‌ها نمایان شد.

مثل همیشه ساکت.

مثل همیشه آرام.

مثل همیشه مال خودش.

یا حداقل...

ناروتو اینطور فکر می‌کرد.

...

پله‌های سنگی را دوتا یکی بالا رفت.

در چوبی را باز کرد.

و وارد اتاق بالایی شد.

اما ناگهان ایستاد.

ـ «هاه؟»

چیزی فرق داشت.

خیلی کوچک.

خیلی جزئی.

اما فرق داشت.

روی یکی از میزهای قدیمی، وسیله‌ای قرار گرفته بود که قبلاً آنجا نبود.

چند کتاب.

چند برگه.

و وسیله‌ای فلزی که به سمت پنجره تنظیم شده بود.

ناروتو نزدیک‌تر رفت.

چشمان آبی‌اش گرد شد.

ـ «این چیه؟»

کوراما پشت سرش وارد اتاق شد.

ناروتو خم شد و با کنجکاوی به وسیله نگاه کرد.

به نظر می‌رسید برای نگاه کردن به آسمان ساخته شده باشد.

انگار کسی...

مشغول مطالعه‌ی ستاره‌ها بود.

ـ «عجیبه...»

او سرش را خاراند.

ـ «فکر می‌کردم فقط خودمون اینجا میایم.»

کوراما گوشش را تکان داد.

ناروتو به اطراف نگاه کرد.

برای اولین بار، برج آنقدرها هم خالی به نظر نمی‌رسید.

انگار ردپای شخص دیگری میان این دیوارهای قدیمی باقی مانده بود.

شخصی که هیچ چیز درباره‌اش نمی‌دانست.

شخصی که احتمالاً درست مثل خودش اینجا را دوست داشت.

ناروتو کنار پنجره نشست.

ساندویچش را بیرون آورد.

و در حالی که به آسمان نگاه می‌کرد، لبخند زد.

ـ «خب...»

یک گاز از ساندویچش گرفت.

ـ «هرکی هستی، امیدوارم آدم جالبی باشی.»

و در دوردست، جایی پشت درختان تاریک جنگل...

شاهزاده‌ای سیزده ساله نیز احتمالاً همین لحظه به ستاره‌ها نگاه می‌کرد. :::

😭🪐🧡
دیدگاه ها (۶)

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

سناریوی ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت اول: شا...

پارت ۶قلب ساسکه برای یک لحظه نزدیک بود بایستد. چهره ی ناروتو...

پارت ۱۷(خب دیگه خیلی خندیدیم میخوام بزنم داستانو از ریشه بپو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط