{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_ شیرین یعنی چیشده؟؟استاد مگه چیکار کرده؟؟ولی خب راستش من

_ شیرین یعنی چیشده؟؟استاد مگه چیکار کرده؟؟ولی خب راستش منم ازش خوشم نمیومد درسته که خوشتیپ و جذاب بود ولی در کنارش مرموزم بود نه؟؟

صبا برگشت سمت منی داشتم از سردرد میمردم از بس این بشر حرف زد با کلافگی گفتم : وایی بسه صبا چقدر حرف میزنی تمومی هم نداره ماشالا ، من نمیدونم فقط آقای حامدی گفت فردا یک نفر دیگه میاد سرمون

با لبای آویزون گفت : باشه بابا چرا داد میزنی همانطور که داشتیم به سمت خانه صبا میرفتیم دستم را دور شانه اش حلقه کردم و گفتم : حالا نمیخواد خودتو لوس کنی بدو بریم برسونمت در خونتون تا مامانت نگران نی نیش نشده بعد آرام خندیدم یه نیشگون از مچ دستم که دورش حلقه شده بود گرفت که جیغم هوا رفت سریع دستم را برداشتم و گفتم : چته وحشی آمازونی؟؟ یدفعه یکی از پشتم گفت : حقته تا تو باشی دوستتو مسخره نکنی سریع برگشتم که فرهادو دیدم لبخندی زدم و رفتم رو به روش و گفتم : سلام تو اینجا چیکار میکنی؟؟ اونم لبخندی زد و گفت : اومدم ببرمت خونتون ابروهایم را بالا انداختم و به در خانیمان که رو به روی خانه صبا اینا بود انداختم و گفتم : فرهاد خونه ما با خونه صبا اینا دو قدم بیشتر فاصله نداره ها خندید و گفت : میدونم اومدم یه سر به لیلا خانوم بزنم و ازش اجازه بگیرم ناهار باهام بیای بیرون

گفتم : چه خبره مگه ... چیزی شده؟؟ با کلافگی به دوروبر نگاه کرد و گفت : راستش پدرم میخواد ببینتت گفتم : چیکارم داره؟؟ گفت : منم نمیدونم برگشتم سمت صبا که دیدم نیست با تعجب گفتم : عه کجا رفت؟؟ فرهاد سرشو به سرم یکم نزدیک کرد و گفت : دید سرگرم حرف زدن شدیم رفت تو نگاهی بهش انداختم و گفتم : بد شد کع حالا بیا بریم خونه دیگه صاف وایساد و گفت بریم

_ مامان

به مامانم نگاه کردم که یه ربعی به فرهاد نگاه میکرد فرهاد بیچاره هم هی سرشو پایین مینداخت و باز بلند میکرد میدید مامان داره هنوز نگاش میکنه

_مامان
باز جوابی نداد

_مــامــان

یدفعه برگشت سمتم و گفت : یامــان باز برگشت سمت فرهاد و گفت : فرهاد نمیدونی چقدر دلم میخواد با همین دستام تیکه تیکت کنم آخه پسر نه به اون رفتنت نه به اومدنت که خبری ندادی نه به الان که اومدی میگی میخوام با شیرین برم ناهار بخورم ، دو تا دستشو به طرف دوتامون گرفت و ادامه داد : ای کوفت بخورید ، خیله خب برید از جلوی چشام گمشید که خیلی عصبیم یک نیشخندی به مامان زدم و سریع پاشدم به طرف اتاقم رفتم ، درو بستم و به در تکیه دادم و به این فکر کردم که باباش چی میخواد بگه

یک تیپ سفید مشکی زدم و رفتم بیرون و به فرهاد گفتم : فرهاد من حاضرم ، فرهاد بلند شد رو به مامانم گفت : لیلا خانوم از اینکه دیدمتون خیلی خوشحال شدم و ممنون که اجازه دادید شیرین باهام بیاد مامان یک لبخند ناز زد و گفت : خواهش پسرم منم خیلی دوست داشتم ببینمت حالا هم برید خدا پشت و پناهتون منم با مامان خداحافظی کردم و همراه فرهاد از خانه بیرون زدم ، وقتی سوار ماشین شدیم برگشتم سمتش و گفتم : فرهاد؟؟نگایم کرد و گفت : جانم؟؟سرم را انداختم پایین و گفتم : میترسم با تعجب گفت : از چی؟؟ گفتم : از اینکه بابات بخواد دعوام کنه آروم خندید و گفت : واسه چی دعوا کنه به بیرون از پنجره نگاه کردم و گفتم : نمیدونم استرس دارم گفت : استرس نداره چیز خاصی نیست آروم باش سرم را تکان دادم و تا دم رستوران مورد نظر دیگر حرفی نزدم...

دم رستوران نگه داشت و گفت : پیاده شو ، پیاده شدم و به دوروبرم نگاه کردم جای قشنگی بود رفتیم تو و پدرشو همراه با...طناز دیدیم که نشسته بودن و داشتن حرف میزدن برگشتم سمت فرهاد که داشت نگاهشون میکرد گفتم : فرهاد تو میدونستی طناز میاد؟؟ نگایم کرد و گفت : نه...

سرم را به معنی باشه تکان دادم و به سمت پدر فرهاد و طناز رفتم وقتی سر میز ایستادم توجه آنها بهم جلب شد بلند شدن لبخندی زدم و گفتم :سلام ، پدرش با لبخند و طناز خشک سلام کردن پدر فرهاد آقا نوید گفت : شیرین جان فرهاد بفرما بشینید

من کنار طناز و فرهاد کنار پدرش نشست ، به طناز نگاهی انداختم که داشت با لبخند به فرهاد نگاه میکرد نمیدانم چیشد ولی حس حسادتی در وجودم لونه کرد


کم بود میدونم وقت نداشتم معذرت ولی فردا زیاد میزارم
راستی این هنوز که هنوزه اولشه اتفاق های ناجور هم خیلی زیاد میوفته 😹
دیدگاه ها (۴۰)

شیرین در رمانروزهای فراموش نشدنی منــــــ😗

شیرین در رمانروزهای فراموش نشدنی منــــــ😗

به خودم آمدم ، معلوم نیس چند ساعت دارم نگاش میکنم آبروم رفتـ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

وقتی میریم ایران ولی تحریک میشه . ...در ورودی خونه رو باز کر...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 143♡⁠。⁠)⁩با وجو...

وقتی بچه دارین ولی . ....هوفی کشیدم، جیغ دوباره ی سول بلند ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_19لرزون اشک ریخت و بغلم کرد ...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط