{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به خودم آمدم ، معلوم نیس چند ساعت دارم نگاش میکنم آبروم ر

به خودم آمدم ، معلوم نیس چند ساعت دارم نگاش میکنم آبروم رفتــــ

با مِن مِن گفتم : خب..حالا..میخوای چیکار کنی؟؟ تا خواست جواب بده گوشی بنده زنگ خورد از کیفم درش اوردم نگاهی بهش انداختم ، اوه اوه مامانم بود مگه ساعت چنده که بهم زنگ زده؟؟؟ هـــــــی..با جیغ گفتم : فرهــاد ساعت از یازده گذشته ، پاشو پاشو بدبخت شدم
با چشمانی گرد گفت : راست میگی؟؟؟ چپکی نگاش کردم و گفتم : پ ن پ دروغ میگم فــری زود بــاش
پا شد دستمو گرفت و به سمت ماشین رفت همانطور گفت : ترس نداره خانومی طوری میرسونمت که نفهمی چطوری رسیدی ، خندید
گفتم : مرض

سوار شدیم ، دندرو جا انداخت و گفت : کمربندتو سفت ببند که نری تو شیشه با تعجب کمر بندمو بستم ، نگاش کردم و گفتم : خ...چنان گاز داد که اگر کمر بندمو نبسته بودم الان باید من رو از وسط خیابان جم میکردن ، با چشمانی گرد به روبه رو نگاه میکردم که ازشون لایی میکشیدیم ، خدایا خودمو سپردم به تو منو زنده برسون ، کلا زبونم قفل کرده بود حرفی نمیتونستم بزنم ، یک دقیقه هم نگذشت که...

در خونمون نگه داشت ، دهنم باز مونده بود برگشتم سمتش که دیدم دستشو تکیه داده به پشتی صندلی و داره با لبخند و ابرویی بالا رفته نگام میکنه گفت : حال کردی خانومی؟؟ دیدی یه مینم نشد دهنمو بستم و گفتم :‌ میدونی چقدر جریمه شدی؟ شیطون نگام کرد و گفت : مهم نیست مهم اینه که مامان آجی کوچولوم دعواش نکنه ، دندونای ردیفمو نشانش دادم و گفتم : مرسی عجیجم یک چشمک زد و گفت : قابلی نداشت ، با دستم بوسی برایش فرستادم و پیاده شدم که گفت : شیرین
برگشتم سمتش و گفتم : بله؟؟ گفت : شمارتو بده یک اوکی گفتم و شمارمو دادم ، دستمو به نشونه بای بای تکان دادم ، سرشو تکان داد

 
زنگو زدم که کسی در رو باز نکرد باز هم زدم که مامانم گفت : چیه ؟؟ دختر این وقت شب بیرون چیکار میکنه ، هان هان هان؟؟ گفتم : مامان جونی میام بالا توضیح میدم فقط درو باز کن..خـــواهش پوفی کشید و درو باز کرد رفتم تو وقتی در را بستم صدای لاستیکار ماشین آمد لبخندی به این خوبیش زدم

رفتم تو خونه گفتم : ماما...یدفعه یه چیز سفت خورد تو سرم گفتم : اخ سرم یکی از پشتم گفت : حقته تا تو باشی تا این دیر وقت بیرون نمونی کدوم گوری بودی؟؟
برگشتم سمت مامانم که پشت در وایستاده بود گفتم : برات توضیح میدم بزار برم لباسامو عوض کنم میگم با گفتن زود رفت در آشپزخانه
به سمت اتاقم رفتم و لباسانم را عوض کردم

رفتم آشپزخانه به مامان گفتم : مامان گشنمه با تعجب برگشت سمتم و گفت : مگه نرفتی با دوستات شام بخوری؟؟! گفتم : چرا رفته بودم ولی نشد حالا غذا میدی من یکم بخورم جون بگیرم تعریف کنم سرشو به نشونه باشه تکان داد ، لبخندی زدم و پشت میز ناهارخوری نشستم

وقتی قیمه خوش مزه مامانم رو خوردم شروع کردم به تعریف کردن که فرهاد برگشته...با بهت اومد رو به روم نشست و گفت : واقعا برگشته؟؟
لبخندی زدم و گفتم : آره مامان پاشد گفت : به حسابش میرسم ، عه عه نگاه کن حالا هم که اومده یه خبر به ما نداده گفتم : مامان جان به من گفت چرا نتونسته زنگ بزنه مامان با ابرویی بالا گفت : به منم دلیلشو بگو منم با آه شروع کردم به تعریف کردن وقتی تموم شد مامان در فکر رفته بود همانطور که دستش را به چونه اش میکشید گفت : فرهاد نمیخوادش نه ؟؟ گفتم : نه گفت : پس با باباش حرف میزنم منم سرم را به نشونه باشه تکون دادم

رو تخت خوابیده بودم و به اتفاقات امشب فکر میکردم به رفتن فرهاد به زندگی نباتی اش به ازدواج با طناز و و و ....
نمیدانم چیشد ولی چشمانم خود به خود بسته شد...

_بابا صبا بیا بریم کلاس الان استاد میاد
صبا سرش همانطور که در گوشی اش فرو رفته بود گفت : چقدر حرف میزنی خو داریم میریم دیگه
پوفی کشیدم و گفتم : تو با این اومدنت تا فردا هم به کلاس نمیرسیم بعد دستش را گرفتم و کشیدم به اعتراضشم توجهی نکردم

رفتیم صندلی آخر کلاس نشستیم پنج دقیقه گذشت استاد ناصری نیومد ده دقیقه گذشت ولی بازم نیومد دیگه صبرم تموم شد و بلند شدم بقیه بچه ها هم یواش یواش بلند شدن کیفمو برداشتم رفتم سمت اتاق مدیر در زدم گفت : بفرمایید رفتم تو گفتم : سلام آقای حامدی لبخندی زد و گفت : سلام دخترم بیا بشین رفتم رو مبل چرم اتاق نشستم و گفتم : آقای حامدی چرا استاد حامدی نیومده؟؟؟ چهرش در هم رفت گفت : اخراجش کردیم با تعجب گفتم : چرا؟؟ گفت : تو کارامون فوضولی میکرد خیلی دیگه پررو شده بود برای همین اخراج شد یک آهانی گفتم بعد از یکم فکر کردن باز گفتم : آقای حامدی پس تکلیف ما چی میشه؟؟ استاد نداریم که.. گفت : فردا یه استاد جدید میاد سرتون
باشه ای گفتم و با خداحافظی از در رفتم بیرون و باز هم به سمت کلاس قدم برداشتم...



ببخـــــشید دیر شد امتحان داشتم ولی دیگه تموم شد شبم براتون میزارم
دیدگاه ها (۶)

_ شیرین یعنی چیشده؟؟استاد مگه چیکار کرده؟؟ولی خب راستش منم ا...

داشتیم همینطور قدم میزدیم ، هیچ حرفی نزدم تا خودش شروع کندبع...

فرهاد روبه روم نشسته بود یک میز آن ورتر بچه ها و دختره نشسته...

وقتی میریم ایران ولی تحریک میشه . ...در ورودی خونه رو باز کر...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 188♡⁠。⁠)⁩قاشق ق...

وقتی بچه دارین ولی . ....هوفی کشیدم، جیغ دوباره ی سول بلند ...

پارت ۱ فیک:کابوسِ مدرسه

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط