#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_12
ویوی تهیونگ :
رفتم و بار اسلحه رو تحویل گرفتم
وقتی به همه کارا رسیدگی کردم خسته برگشتم عمارت
تو فکر بودم
باید با کوک ی صحبتی راجب این اخلاق گندش داشته باشیم
دیگه حوصله جمع کردن گند کاریاش رو ندارم باید سر عقل بیاد
همینطور میرفتم
رو به یکی از افراد که وایستاده بود گفتم: جونگ کوک کجاست
🗣: ارباب رفتن به خونه پشت باغ
تهیونگ : چرا
🗣: دقیق نمیدونم ولی یکی از افراد گندی زده دارن بهش رسیدگی میکنن
تهیونگ : پس داره یکی رو شکنجه میکنه
باشه برو به کارات برس
و رفتم سمت در خروجی
تا برم ببینم باز چیشده
وقتی به خونه پشت باغ رسیدم
انگار خاطرات زنده میشد
اینجا...
خیلی ها شکنجه شدن ولی. خیلی وقت بود کسی رو اینجا نیاورده بودیم کوک چرا اومده اینجا.
وقتی وارد شدم. صدای فریاد فردی آشنا رو که از درد بلند فریاد میکشید شنیدم
صداش که خیلی آشنا بود
وقتی رفتم جلو
برای ی لحظه خشکم زد
اون ...اون پسر چانگ هان گوک. نیست ؟؟
پسر همون مرده که. با هم توافق کردیم
تهیونگ : کوک لعنت بهت داری چه غلطی میکنی
و دویدم سمتشون
نگاه به کاسه چشم خالی
پسره افتاده
گفتم : عوضیی پسره جانگ دو مینه
کوک با چهره ای که از خشم سرخ بود گفت : که چی. تازه اولشه. بعد. دستاش رو میشکنم که میخواستن چیزی که نباید رو لمس کنن
بعد پاهاش که تا اونجا رفتن
بعد چند تا گلوله تو سرش. جایی که اون افکار مریضش. رو پرورش میده
تهیونگ : همین الانم گند زدی. نمیکشیش. بد میشه کوک. تازه اسلحه ها به دستمون رسیده که به حساب هه جو برسیم(یاداوری : همون دشمنه اوله داستان بود) اگه الان پسر اون. مرتیکه رو بکشی گند میزنی
و سریع دستای. پسره رو شروع کردم باز کردن
کوک اومد. جلومو بگیره
ولی. نزاشتم رو به افراد گفتم :ببرین به ی بیمارستان.
کوک : چه غلطی میکنی اون حرومزاده باید بمیره
تهیونگ : خفه شو کوک خفه شو. لطفا. خفه شوو. داری میری رو اعصابم بسه دیگه
کوک : اون عوضی میخواسته با ا.ت ی کارایی بکنه من باید_
تهیونگ : بسه. بعدشم از کی تا حالا رو اون دختر. آنقدر حساس شدی
هر روز زجرش میدی
الان اینطور بخاطر خونت یه جدش اومده
کوک : .....
از زبان راوی:
پسره رو بردن بیمارستان پدرش با خبر شد
یکی دو روز بیشتر نگذشته بود که با کوک ی جا قرار گذاشتن
پدر مرد دست پسرش رو گرفته بود
پسرش با باند پیچی روی چشماش وایستاده بود
جانگ دو مین : جئون. تو چرا این کار رو کردی هااا
کوک : چه کاری را دقیقا
جانگ دو مین : چرا پسرم دیگه به عنوان ی مرد کور. زنده میمونه. هااا
کوک عصبی داد زد : چون اون آشغال خواست با اون چشما چیزی رو که نباید ببینه.
تهیونگ : کوک. آروم باش.
جانگ دو مین : ببین عوضییی الان میخوای من تو رو چیه خودم بدونم دشمن یا دوست
لبخندی عصبی روی لب کوک شکل گرفت خواست بره سمتشون تا ی مشت تقدیمش کنه ولی تهیونگ نگهش داشت کوک زیر لب گفت : میگه دوست یا دشمن. دیگه باید چیکار کنم بفهمی
بعد رو لبخندی ترسناک رو به جانگ دو مین گفت : بزار پیشونیت رو با ی شلیک قشنگش کنم حرومزاده
جانگ دو مین: عوضییی پررو
جونگ کوک.....
#پارت_12
ویوی تهیونگ :
رفتم و بار اسلحه رو تحویل گرفتم
وقتی به همه کارا رسیدگی کردم خسته برگشتم عمارت
تو فکر بودم
باید با کوک ی صحبتی راجب این اخلاق گندش داشته باشیم
دیگه حوصله جمع کردن گند کاریاش رو ندارم باید سر عقل بیاد
همینطور میرفتم
رو به یکی از افراد که وایستاده بود گفتم: جونگ کوک کجاست
🗣: ارباب رفتن به خونه پشت باغ
تهیونگ : چرا
🗣: دقیق نمیدونم ولی یکی از افراد گندی زده دارن بهش رسیدگی میکنن
تهیونگ : پس داره یکی رو شکنجه میکنه
باشه برو به کارات برس
و رفتم سمت در خروجی
تا برم ببینم باز چیشده
وقتی به خونه پشت باغ رسیدم
انگار خاطرات زنده میشد
اینجا...
خیلی ها شکنجه شدن ولی. خیلی وقت بود کسی رو اینجا نیاورده بودیم کوک چرا اومده اینجا.
وقتی وارد شدم. صدای فریاد فردی آشنا رو که از درد بلند فریاد میکشید شنیدم
صداش که خیلی آشنا بود
وقتی رفتم جلو
برای ی لحظه خشکم زد
اون ...اون پسر چانگ هان گوک. نیست ؟؟
پسر همون مرده که. با هم توافق کردیم
تهیونگ : کوک لعنت بهت داری چه غلطی میکنی
و دویدم سمتشون
نگاه به کاسه چشم خالی
پسره افتاده
گفتم : عوضیی پسره جانگ دو مینه
کوک با چهره ای که از خشم سرخ بود گفت : که چی. تازه اولشه. بعد. دستاش رو میشکنم که میخواستن چیزی که نباید رو لمس کنن
بعد پاهاش که تا اونجا رفتن
بعد چند تا گلوله تو سرش. جایی که اون افکار مریضش. رو پرورش میده
تهیونگ : همین الانم گند زدی. نمیکشیش. بد میشه کوک. تازه اسلحه ها به دستمون رسیده که به حساب هه جو برسیم(یاداوری : همون دشمنه اوله داستان بود) اگه الان پسر اون. مرتیکه رو بکشی گند میزنی
و سریع دستای. پسره رو شروع کردم باز کردن
کوک اومد. جلومو بگیره
ولی. نزاشتم رو به افراد گفتم :ببرین به ی بیمارستان.
کوک : چه غلطی میکنی اون حرومزاده باید بمیره
تهیونگ : خفه شو کوک خفه شو. لطفا. خفه شوو. داری میری رو اعصابم بسه دیگه
کوک : اون عوضی میخواسته با ا.ت ی کارایی بکنه من باید_
تهیونگ : بسه. بعدشم از کی تا حالا رو اون دختر. آنقدر حساس شدی
هر روز زجرش میدی
الان اینطور بخاطر خونت یه جدش اومده
کوک : .....
از زبان راوی:
پسره رو بردن بیمارستان پدرش با خبر شد
یکی دو روز بیشتر نگذشته بود که با کوک ی جا قرار گذاشتن
پدر مرد دست پسرش رو گرفته بود
پسرش با باند پیچی روی چشماش وایستاده بود
جانگ دو مین : جئون. تو چرا این کار رو کردی هااا
کوک : چه کاری را دقیقا
جانگ دو مین : چرا پسرم دیگه به عنوان ی مرد کور. زنده میمونه. هااا
کوک عصبی داد زد : چون اون آشغال خواست با اون چشما چیزی رو که نباید ببینه.
تهیونگ : کوک. آروم باش.
جانگ دو مین : ببین عوضییی الان میخوای من تو رو چیه خودم بدونم دشمن یا دوست
لبخندی عصبی روی لب کوک شکل گرفت خواست بره سمتشون تا ی مشت تقدیمش کنه ولی تهیونگ نگهش داشت کوک زیر لب گفت : میگه دوست یا دشمن. دیگه باید چیکار کنم بفهمی
بعد رو لبخندی ترسناک رو به جانگ دو مین گفت : بزار پیشونیت رو با ی شلیک قشنگش کنم حرومزاده
جانگ دو مین: عوضییی پررو
جونگ کوک.....
- ۱۳۳
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط