#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_14
بدون جواب دادن به سوال تهیونگ از کنارش رد شد و خواست به اتاقش بره که صدای تهیونگ نذاشت .
-معلوم هست تا حالا کدوم گوری بودی ؟《عصبی و عربده》
سمتش برگشت و توی چشم هاش زل زد و با تخسی لب زد .
+مگه تو به من میگی کدوم گوری میری که الان از من جواب میخوای ؟
-من با تو فرق دارم !چرا جواب تلفن هام نمیدادی ؟
+مگه تو میدادی ؟
حرفش خیلی جدی زد و به تهیونگ زل زد که با تشر تهیونگ ترسید وخودش کمی عقب کشید .
-جونگکوک !چه مرگته !!!؟
+من !تو چه مرگته که هرچی بیرون برات بیرون اتفاق میوفته را سر من خالی میکنی ؟
تهیونگ را یاد سیلی دیشب انداخت که الفا کمی از موضعش پایین اومد .
-من ... من نمیدونم چی شد کنترلم از دست دادم معذرت میخوام .
سری به نشانه تاسف تکون داد و به سمت اتاق رفت . مثل این که حالا حالا ها امگا قرار نبود بیخیال چیزی بشه ....
صبح روز بعد امگا یه شلوار بگ لی با یه تیشرت سفید پوشید تا بره به شرکت رفت پایین تهیونگ روی میز و صندلی خوابش برده بود بدون سر وصدا سمت یهچال رفت و نوشیدنی مورد علاقش ،شیر موز برداشت و خورد حوصله صبحونه نداشت پس با چک کردن وسایلش سمت در رفت که تهیونگ صداش زد .
-جونگکوک !
+چیه ؟
-بیا این جا .
سمت الفا برگشت .
+چی میخوای ؟
-من تورا میخوام .
حرف هاش جوری میزد که انگاری مست بود ولی خبری از بطری شراب یا چیز دیگه اینبود پس تهیونگ مست نبود ،بدون توجه یه حرفش سمت در چرخید خواست قدمی برداره که مچ دستش اسیر دست تهیونگ شدو کشیدش تو بغل خودش روی پاهاش .
+ولم کننن .
-نمیخوام .
+ولم کن تهیونگ !
_دو دیقه بشین وُل نخور .
و دست هاش دور امگا حلقه کرد که دیگه نتونست تکون بخوره .
-قهر کردی ؟
+منظور ؟!
-عین بچه های دوساله قهر کردی عروسک ؟
+بچه خودتی !
تک خنده خسته ای کرد و ادامه داد
-چی کار کنم ببخشی ؟
+کار زیادی نیست بزار برم
-داری لج میکنی ؟
+حوصله یه دعوا دیگه را اول صبحی ندارم پس ولم کن برم !
-با این تیپ کجا میری ؟
+به تو چه
_همه چیزت به من ربط داره پس بگو کجا میرفتی ؟
+به ت ربط نداره
_جونگکوک همه چیزت به الفات ربط داره !
+میدونی چیه میخواستم بهت بگم میخوام ردت کنم ،من جفت روانی و قاتل نمیخوام !
تهیونگ ترسیده به امگا خیره شد تا رد شوخی چیزی پیدا کنه ولی نه امگا جدی بود ،این مدت وابسته جونگکوک شده بود پس امکان نداشت به این راحتی ها بزاره از دستش در بره ؛قبل اینکه بزاره تهیونگ افکارش مرتب کنه دوباره گفت .
+الانم قرار دارم بزار برم .
_من انقدر راحت به دستت نیاوردم که الان بزارم انقدر راحت بری !
+به من ربطی نداره اون وقت که بیخبر میزاری میری امگات نیستم ؟
_جونگکوک عصبیم نکن!باشه ؟
+پس توهم اذیتم نکن بزار برم .
_لازم نکرده بری !
+چی ولم کن بابا
#part_14
بدون جواب دادن به سوال تهیونگ از کنارش رد شد و خواست به اتاقش بره که صدای تهیونگ نذاشت .
-معلوم هست تا حالا کدوم گوری بودی ؟《عصبی و عربده》
سمتش برگشت و توی چشم هاش زل زد و با تخسی لب زد .
+مگه تو به من میگی کدوم گوری میری که الان از من جواب میخوای ؟
-من با تو فرق دارم !چرا جواب تلفن هام نمیدادی ؟
+مگه تو میدادی ؟
حرفش خیلی جدی زد و به تهیونگ زل زد که با تشر تهیونگ ترسید وخودش کمی عقب کشید .
-جونگکوک !چه مرگته !!!؟
+من !تو چه مرگته که هرچی بیرون برات بیرون اتفاق میوفته را سر من خالی میکنی ؟
تهیونگ را یاد سیلی دیشب انداخت که الفا کمی از موضعش پایین اومد .
-من ... من نمیدونم چی شد کنترلم از دست دادم معذرت میخوام .
سری به نشانه تاسف تکون داد و به سمت اتاق رفت . مثل این که حالا حالا ها امگا قرار نبود بیخیال چیزی بشه ....
صبح روز بعد امگا یه شلوار بگ لی با یه تیشرت سفید پوشید تا بره به شرکت رفت پایین تهیونگ روی میز و صندلی خوابش برده بود بدون سر وصدا سمت یهچال رفت و نوشیدنی مورد علاقش ،شیر موز برداشت و خورد حوصله صبحونه نداشت پس با چک کردن وسایلش سمت در رفت که تهیونگ صداش زد .
-جونگکوک !
+چیه ؟
-بیا این جا .
سمت الفا برگشت .
+چی میخوای ؟
-من تورا میخوام .
حرف هاش جوری میزد که انگاری مست بود ولی خبری از بطری شراب یا چیز دیگه اینبود پس تهیونگ مست نبود ،بدون توجه یه حرفش سمت در چرخید خواست قدمی برداره که مچ دستش اسیر دست تهیونگ شدو کشیدش تو بغل خودش روی پاهاش .
+ولم کننن .
-نمیخوام .
+ولم کن تهیونگ !
_دو دیقه بشین وُل نخور .
و دست هاش دور امگا حلقه کرد که دیگه نتونست تکون بخوره .
-قهر کردی ؟
+منظور ؟!
-عین بچه های دوساله قهر کردی عروسک ؟
+بچه خودتی !
تک خنده خسته ای کرد و ادامه داد
-چی کار کنم ببخشی ؟
+کار زیادی نیست بزار برم
-داری لج میکنی ؟
+حوصله یه دعوا دیگه را اول صبحی ندارم پس ولم کن برم !
-با این تیپ کجا میری ؟
+به تو چه
_همه چیزت به من ربط داره پس بگو کجا میرفتی ؟
+به ت ربط نداره
_جونگکوک همه چیزت به الفات ربط داره !
+میدونی چیه میخواستم بهت بگم میخوام ردت کنم ،من جفت روانی و قاتل نمیخوام !
تهیونگ ترسیده به امگا خیره شد تا رد شوخی چیزی پیدا کنه ولی نه امگا جدی بود ،این مدت وابسته جونگکوک شده بود پس امکان نداشت به این راحتی ها بزاره از دستش در بره ؛قبل اینکه بزاره تهیونگ افکارش مرتب کنه دوباره گفت .
+الانم قرار دارم بزار برم .
_من انقدر راحت به دستت نیاوردم که الان بزارم انقدر راحت بری !
+به من ربطی نداره اون وقت که بیخبر میزاری میری امگات نیستم ؟
_جونگکوک عصبیم نکن!باشه ؟
+پس توهم اذیتم نکن بزار برم .
_لازم نکرده بری !
+چی ولم کن بابا
- ۷۷۲
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط