{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب هم می‌گذشت روز هم می‌گذشت .. با ناراحتی با. غصه خوردن

شب هم می‌گذشت روز هم می‌گذشت .. با ناراحتی با. غصه خوردن ولی حالا دیگری آن کتک های تا حد مرگ نبود درسته زخم های بدنش به جا .. ولی او حالا چیز دیگری را داشت .. دکترش
دکترش بهش ذوقی میداد که خودش هم متوجه این ذوق نمیشد برای بار هزارم به گوشی نگاه کرد .. متوجه نمیشد که چرا میخواست این وقت شب به دکتر زنک بزنه .. گوشی را روی تخت انداخت ..٫ دارم چیکار میکنم وقتی کاری ندارم چرا باید بهش زنگ بزنم .. ٫ گوشی را روی عسلی گذاشت سپس با گام های آرامی به سمت در رفت .. صدا های عجیبی در سالن شنید ٫ این صدا .. ٫ با گام مثلاً دویدن به من سالن رفت دامن بلند مشکی اش را به دست گرفت و به سالن رفت ..
سئو مشتش را محکم تر گرفت و جدی گفت : چند بار بگم من ازدواج نمیکنم .. همین ..
هیون بک عصبی تر داد زد : رو حرف پدرت حرف میزنی .. ولی سئو بخت و جدی نگاهش کرد سپس آروم گفت : متاسفم ولی ازدواج نمیکنم ..
جون وو پا روی میز گذاشت و روبه هیون بک نمود : هیونگ بیخیال شو از این آبی گرم نمیشه ..
سئو : کسی نظر شما رو نخواست ..
دخترک گام سریع برداشت سپس تند کنار سئو ایستاد و بازو اش را گرفت .. سئو آروم نگاهش کرد ولی روبه هیون بک کرد : پدر
هیون بک : سئو تو داری رو حرفم حرف میزنی .. رو حرف پدرت
سئو اخم کرد و نقطه نامعلومی خیره شد .. پدرش این با. با لحن آرامی ولی جدی خطاب به سئو گفت : گوش کن پسر.. ازدواج .. کن و برو سر خونه زندگیت ..
جون وو : درسته .. باید بری دیگه
سئو اخم کرد و تند خطاب به عمو ناتنی اش گفت : تو یکی ساکت ..
هیون بک : با عموت درست حرف بزن .. وگرنه بد میشه .. همین بس ... تو با دختری که من انتخاب میکنم ازدواج می‌کنی
سئو پوسخند ای زد و خطاب به پدرش گفت: و اگه قبول نکنم
هیون بک : بفرمایید بیرون .. کارت اعتباری و سوئیچ ماشین رو بزار ..
دخترک چنگ زد به بازو سئو و با ترس به آن ها خیره شد .. سئو این بار دیگه چاره ای نداشت .. باید قبول میکرد ..با حرص مشت اش را محکم گرفت و با ضربه محکم زد به میز شیشه ای در کسری ثانیه ای خورد خورد شد .. هیون بک عصبی و شوکه نگاهش کرد ولی عمو تند تر گفت : پسره عوضی .. حقته ترو بندازیم بیرون ..
سئو بجور‌ عصبی بود .. بدون توجه به اطراف سریع رفت سمت اتاقش .. آوا بلافاصله دامنش را گرفت و دوید دنبالش.. گوشی اش را تند به دست گرفت و شماره جونگکوک را گرفت بعد از دو بوق صدایش را شنید نگذاشت سخنی بگوید : آلو دکتر .. میشه بیاین خونه ما ..
جونگکوک اخم کرد و تند از روی تخت بلند شد :چی شده تو خوبی ؟
دخترک تندتر گفت : آره خوبم .. ولی اوپا خوب نیست .. - بغضش گرفت - لطفاً..
جونگکوک سریع تر از روی تخت بلند شد : باشه .. الان میام ..
کت چرمی اش را از روی مبل برداشت و تند سمت اتاق جیهوپ رفت
........

دخترک آهسته نفس کشید و جلو در اتاق سئو ایستاد گوشیش را در مشتش فشرد صدا مزاحم جون وو بود که به گوش خورد : ات خوشگله ..
دخترک هنوز هم پر ترس چرخید سمتش .. قفسه سینه اش تند بالا و پایین شد
جون وو سمتش آمد و دست به سینه شد : خیلی خوشگلی میدونی
دخترک گام برداشت ولی آرنج اش توسط او گرفته شد .. با ترس عقب رفت و تند گفت : بهم دست نزن
جون وو خندید و نزدیک اش شد ولی دخترک با ترس عجیبی به عقب رفت صدا محکمی باعث شد قلب زریف آوا به لرزه بیوفته
جونگکوک: یه قدمم نزدیکش نشو ... جون وو ناباورانه سمتش چرخید .. کاسه چشم های آوا پر از اشک بودن .. ولی تحش خندید و تند سمت جونگکوک رفت مثل دختر بچه ای پشت اش ایستاد .. کوه دوم بعد از سئو جون جونگکوک بو‌د ..
جونگکوک غشمگین اخم کرد : بلاخره حیوانی مثل ترو هم دیدم
آوا تند چنگ زد به کت چرمی جونگکوک و بیشتر پشتش قائم شد .. جون وو دست تو جیب کرد و عصبی شد : تو دیگه کی هستی .. اینجا چیکار می‌کنی
جونگکوک: به تو چه .. من بی ادب نیستم ولی با حیوانات بیشتر بی ادبی میکنم
دیدگاه ها (۴)

جون وو حرصی خندید : منظورت با کی بود ؟ .. سمت جونگکوک رفت و ...

چه خنده دار .. همه میگن زندگی جوری خوب میگذره که خودتم متوجه...

لبخند ذوق مانندی زد سپس نگاهی به لیوان در دستش دوخت یک لیوان...

جونگکوک: خوب چرا این زندگی خوبت رو رها کردی دخترک بی حس و پی...

جونگکوک عصبی از کت پشت جون وو گرفت و او را بلند کرد بدون هیچ...

مثل گذشته 🥀شب دردناک مثل آغوش معشوق دردناک🥀 🥀 ولی تا...

با خنده ای خودش خندید و تند سمت جونگکوک رفت جونگکوک از دور د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط