{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت صبح کله سحر

پارت ۱۲ (صبح کله سحر😂)


ساسکه شیفتش را ۲۴ ساعته کرد. تصمیم گرفت شب را توی دفترش بگذراند چون بر اساس تجربه، ناروتو شب ها زیاد مورد حمله عصبی قرار میگرفت. حتی اگر باز هم داشت انکار میکرد که فقط بخاطر اسایش پرستار ها و دردسر کمتر است، ولی ته دلش...خودش هم باور نمیکرد.
به طرز عجیبی، ناروتو بهش حمله عصبی دست نمیداد تا وقتی که میدانست چند سلول انطرف تر، ساسکه توی دفترش نشسته. دیگر احساس غریبی یا تنهایی نداشت و کم کم ساعات خوابش داشتند تنظیم میشدند. هنوز هم به طور مداوم صدای کوراما را میشنید و او را حس میکرد، ولی دیگر مثل قبل حس بدی نمیداد. حالا صحبت هایش با کوراما کمتر با استرس همراه بود.
N:"حرفی نداری؟ میخوام بخوابم."
"امروز وقتی ناهارتو خوردی قبلش یادت رفت دستاتو بشوری."
N:"میشه انقد اشتباهاتمو یاداوری نکنی؟"
"...."
N:"ام...شب بخیر کوراما."
و برای اولین بار این را به چیزی گفت که عامل بیماری و مشکلاتش بود. یک ارزوی کوتاه برای خواب های خوش. چند ثانیه در تاریکی ساکت ماندند قبل از اینکه صدای کوراما توی ذهنش بپیچد:"شب بخیر."

اسایشگاه که دوباره تاریک و بی صدا شد، فقط صدای شاخه و برگ ها و زوزه ی باد بیرون شنیده میشد. همه خواب بودند ولی ساسکه نشسته بود پشت میزش تا کارهای اداری اش را تمام کند. و دقیقا همان موقع...صدای در دفترش به صدا درامد.
Sa:"بیا تو."
در که باز شد، قد و قامت یک مرد هیکلی جلوی در بود، تاریکی هاله ی وحشتناک دور او را پررنگ تر نشان میداد. خودکار ساسکه از دستش افتاد.
M:"دفتر خوبیه، ساسکه. احتمالا روی راه درمان مریضای زیادی کار میکنی."
مادارا امد داخل، چشم های نافذش روی ساسکه قفل شدند:"چه خبر؟ کم پیدایی."
Sa:"اینجا چیکار میکنی؟"
ساسکه با کمی عصبانیت در صدایش گفت، هر وقت سر و کله ی مادارا پیدا میشد، بوی خطر میپیچید. مادارا نیشخند زد، نشست روی صندلی جلوی میز کار ساسکه:"اومدم چند کلمه حرف بزنم. شنیدم دوست جدید پیدا کردی."
ساسکه اخم کرد:"به تو چه."
چهره ی مادارا ناگهان جدی شد:"گوش کن بچه ما قرار داد داشتیم. قرار شد هر ۹ تاشونو بهم بدی، افتاد؟ نمیتونیم ازمایشا رو متوقف کنیم."
به دل ساسکه بد افتاد، نفهمید چرا ولی قلبش حس تو خالی بودن میداد:"با ۸ تای قبلی چیکار کردی؟ من که میدونم مرده ن."
M:"بخاطر همین به نهمی نیاز داریم. اون پسره کجاس؟"
Sa:"نمیتونی همینجوری ادم بکشی، هشت بار تمام ازمایشت شکست خورد. چند بار دیگه میخوای امتحانش کنی؟"
M:"تا وقتی که ادم هست چرا که نه؟ زود باش نهمیو بیار، حرفمو دو بار تکرار نمیکنم."
ساسکه حس کرد گیر کرده. نمیتوانست دو دستی ناروتو را بدهد به مادارا. ان هم برای چی؟ ازمایشاتی که هشت نفر قبلی ازش سالم بیرون نیامده بودند. هر شخصی که توهم بینایی اش یک حیوان بود، توسط مادارا به ازمایشگاه بیرون شهر برده میشد.
M:"چیه، ساکتی. چرا این اخریه رو مثل قبلیا راحت نمیدیش؟ نکنه میخوای نگهش داری؟"
ساسکه باز هم ساکت ماند. یک لحظه، دو لحظه...و بعد حرفی زد که بر خلاف انتظار همه بود:"پرستارو صدا کن ناروتو رو بیاره."
_____________
امروز خیلی کار ندارم دیگه ایشالا، میشینم پارت میدم
دیدگاه ها (۱۶)

پارت ۱۳ناروتو با شنیدن صدای در سنگین میله ای از خواب پرید، پ...

پارت ۱۱M:"هومم...اولین باره که میبینم ساسکه راجبش بهم خبر ند...

پارت ۱۰وقتی چراغ های اسایشگاه خاموش شدند و بالاخره وقت خواب ...

پارت ۶قلب ساسکه برای یک لحظه نزدیک بود بایستد. چهره ی ناروتو...

پارت ۸وقتی ساسکه از سلول ناروتو خارج شد و در میله ای را پشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط