Part my angle
Part:1 my angle
از دوران کودکی دوستش داشتم..هیچگاه به او درمورد حسم نگفتم.
تولد 18سالگی من..امروز بود .
مادرم درطول روز داشت برای تزئین کردن خونه تلاش میکرد...بیشتراز من استرس داشت چون معتقد بود تولد 18سالگی برای هرکسی مهم ترین روز اون فرده و وارد یه بعد دیگه از زندگیش میشه..
برعکس تمام دوستام که از جشن تولد بیزارن من روزی که پا به این دنیا گذاشتم رو با تمام وجودم دوست دارم..
از خدمتکار ها خواستم به کمک مادرم برن اما مادرم قبول نکرد...این همه سختگیری برای چیه..
از فکرکردن دست برداشتم و به سمت اتاقم رفتم..وقت اماده شدن بود
کمتر از یک ساعت دیگه مهمون ها میرسن..باید دست بجنبونم...
روی صندلی نشستم و نگاهی به خودم در اینه انداختم...بعداز 20دقیقه یک ارایش خیلی ساده انجام دادم...
بلندشدم و به سمت کمدم قدم برداشتم..پیراهن سفید رنگم رو پوشیدم.
در اتاقم زده شد
دیانا: بفرمایید
در بازشد و مادرم وارد اتاق شد
م: عزیزم مهمونا رسیدن
نفسی بیرون دادم و لباسم رو درست کردم
دیانا: فهمیدم..شما برین من میام
اتاق پراز سکوت شد..قلبم تندتند میزد هرچی باشه این همه استرس عادیه..از بچگی اظطراب اجتماعی داشتم...وایخدا
چندبار نفس عمیق کشیدم و چشمامو بستم تا اروم بشم..
صدای نوتیف گوشیم شنیده شد..بخاطر کفش پاشنه بلندم اروم اروم قدم برداشتم..
برادرم بود..
"دیانا..متاسفم..اتفاقی برای دوستم افتاد و نمیتونم به تولدت برسم..بعدا برات جبران میکنم"
در جواب گفتم
"باشه..مشکلی نیست..اما مامان مطمئناً از این کارت ناراحت میشه..بهتره بهش بگی"
گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم رو تخت..
متشکرم از کسایی که باعث شدن با کلمات زیباشون انگیزه ای برای نوشتن رمان بگیرم و تونستم بنویسم...ازتون خیلی ممنونم:>
از دوران کودکی دوستش داشتم..هیچگاه به او درمورد حسم نگفتم.
تولد 18سالگی من..امروز بود .
مادرم درطول روز داشت برای تزئین کردن خونه تلاش میکرد...بیشتراز من استرس داشت چون معتقد بود تولد 18سالگی برای هرکسی مهم ترین روز اون فرده و وارد یه بعد دیگه از زندگیش میشه..
برعکس تمام دوستام که از جشن تولد بیزارن من روزی که پا به این دنیا گذاشتم رو با تمام وجودم دوست دارم..
از خدمتکار ها خواستم به کمک مادرم برن اما مادرم قبول نکرد...این همه سختگیری برای چیه..
از فکرکردن دست برداشتم و به سمت اتاقم رفتم..وقت اماده شدن بود
کمتر از یک ساعت دیگه مهمون ها میرسن..باید دست بجنبونم...
روی صندلی نشستم و نگاهی به خودم در اینه انداختم...بعداز 20دقیقه یک ارایش خیلی ساده انجام دادم...
بلندشدم و به سمت کمدم قدم برداشتم..پیراهن سفید رنگم رو پوشیدم.
در اتاقم زده شد
دیانا: بفرمایید
در بازشد و مادرم وارد اتاق شد
م: عزیزم مهمونا رسیدن
نفسی بیرون دادم و لباسم رو درست کردم
دیانا: فهمیدم..شما برین من میام
اتاق پراز سکوت شد..قلبم تندتند میزد هرچی باشه این همه استرس عادیه..از بچگی اظطراب اجتماعی داشتم...وایخدا
چندبار نفس عمیق کشیدم و چشمامو بستم تا اروم بشم..
صدای نوتیف گوشیم شنیده شد..بخاطر کفش پاشنه بلندم اروم اروم قدم برداشتم..
برادرم بود..
"دیانا..متاسفم..اتفاقی برای دوستم افتاد و نمیتونم به تولدت برسم..بعدا برات جبران میکنم"
در جواب گفتم
"باشه..مشکلی نیست..اما مامان مطمئناً از این کارت ناراحت میشه..بهتره بهش بگی"
گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم رو تخت..
متشکرم از کسایی که باعث شدن با کلمات زیباشون انگیزه ای برای نوشتن رمان بگیرم و تونستم بنویسم...ازتون خیلی ممنونم:>
- ۱۴۰
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط