Part my angle
Part:2 my angle
صدای موسیقی و صحبت های پی در پی باعث سردرد میشد..همه چیز به خوبی پیش رفت پذیرایی از مهمون ، تزئینات جشن و ...
اما هنوز منتظر برادرم بودم..میدونستم نمیتونه بیاد ولی از ته دلم میخواستم در این روز مهم از زندگیم حضور داشته باشه.
همه جا ساکت شد..فکرکنم وقت بریدن کیکِ...استرس کل وجودم رو فرا گرفته بود..چطور در مقابل این همه مهمون صحبت کنم؟!.
نفس عمیقی کشیدم...رسم بود برای هر تولد یک سخنرانی انجام بشه..ازش متنفرم!
بگذریم..
دیانا: سلام..خوشحالم که امروز شما عزیزان در مهمونی تولد 18سالگی من حضور دارید..از دیدن شما خوشحالم..
انگار از من توقع صحبت بیشتری داشتن..ولی نتونستم..
کلمه مناسبی برای ادامه صحبتم پیدانکردم...کیک رو برش دادم..
1h
تموم شد..خونه پراز سکوت شده بود...خدمتکار ها داشتن خونهرو جمع و جور میکردن.
مادر و پدرم به سمت اتاقشون رفتن..چون ساعت 10شب بود..من هم به سمت اتاقم رفتم..
روی تخت نشستم..بعدازچندساعت بالاخره تونستم به گوشیم سربزنم...
خبری نبود..پس تصمیم گرفتم میکاپم رو پاک کنم و لباسم رو با لباس خواب عوض کنم...
بیست دقیقه بعد بعداز کلی کار روی تختم دراز کشیدم..خسته بودم واقعا خسته..
اتاق پراز تاریکی بود..از گوشی عکسشو نگاه کردم..کاش تو تولدم حضور داشت..
چشمام درحال بسته شدن بود...
صدای موسیقی و صحبت های پی در پی باعث سردرد میشد..همه چیز به خوبی پیش رفت پذیرایی از مهمون ، تزئینات جشن و ...
اما هنوز منتظر برادرم بودم..میدونستم نمیتونه بیاد ولی از ته دلم میخواستم در این روز مهم از زندگیم حضور داشته باشه.
همه جا ساکت شد..فکرکنم وقت بریدن کیکِ...استرس کل وجودم رو فرا گرفته بود..چطور در مقابل این همه مهمون صحبت کنم؟!.
نفس عمیقی کشیدم...رسم بود برای هر تولد یک سخنرانی انجام بشه..ازش متنفرم!
بگذریم..
دیانا: سلام..خوشحالم که امروز شما عزیزان در مهمونی تولد 18سالگی من حضور دارید..از دیدن شما خوشحالم..
انگار از من توقع صحبت بیشتری داشتن..ولی نتونستم..
کلمه مناسبی برای ادامه صحبتم پیدانکردم...کیک رو برش دادم..
1h
تموم شد..خونه پراز سکوت شده بود...خدمتکار ها داشتن خونهرو جمع و جور میکردن.
مادر و پدرم به سمت اتاقشون رفتن..چون ساعت 10شب بود..من هم به سمت اتاقم رفتم..
روی تخت نشستم..بعدازچندساعت بالاخره تونستم به گوشیم سربزنم...
خبری نبود..پس تصمیم گرفتم میکاپم رو پاک کنم و لباسم رو با لباس خواب عوض کنم...
بیست دقیقه بعد بعداز کلی کار روی تختم دراز کشیدم..خسته بودم واقعا خسته..
اتاق پراز تاریکی بود..از گوشی عکسشو نگاه کردم..کاش تو تولدم حضور داشت..
چشمام درحال بسته شدن بود...
- ۳۸۴
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط