رمانمافیای خشن
رمان[مافیای خشن]😈❤
پارت:دوم
لیا:کمک منو از دست این روانی نجات بدین
چاعان عصبانی شد و لیا رو بزور برد روی تخت و روی لیا خوابید و لیا رو محکم بوسید و بغلش کرد و بعد از روی لیا بلند شد
چاعان داشت میخندید که لیا گفت
لیا:ترو خدا ولم کننن
چاعان:هیچی نگو وگرنه میزنمت
لیا هیچی نگفت و ساکت شد چاعان بزور لیا رو داخل بغلش برد پایین و به خدمتکارا گفت برای لیا غذا بیارن
لیا غذاشو خورد و چاعان لیا رو برد داخل اتاق که دوباره همون بلا رو سرش بیاره که لیا همون موقع خوابید
روز بعد
چاعان:پاشو میخوایم بریم پارتی یاعیز
لیا:نه نه ترو خدا نه
چاعان: میخوای بزنمت
لیا:باشه باشه
چاعان و لیا داشتن میرفتن سمت ماشین که لیا گفت
لیا:وایسا وایسا
چاعان:چیه میخوای بزنمت
لیا:من لباسم مناسب اونجا نیست و کفشامم همینطور
چاعان به خدمتکارا گفت برای لیا یه لباس قشنگ و کفش بخرن
خدمتکارا برای لیا لباس خریدن و به لیا دادن
لیا گفت
لیا: یه لحظه صبر کن من برم لباسمو بپوشم و بیام
چاعان:نه نمیشه تو ماشین لباستو عوض کن
لیا:نه نه نمیشه زشته همه میبیننم
چاعان:همین که گفتم من جلو ی تو میمونم تا کسی نبینت وگرنه خودت میدونی
لیا:باشه باشه
لیا لباسشو پوشید
رفتن پارتی
یاعیز:خوش اومدی داداشم
چاعان:ممنون داداش
یاعیز:این دختر کوچولو کیه
چاعان:بعد میگم
لیا و چاعان رفتن وسط مهمونی که یه پسر مست اومد سمت لیا و چاعان روش اون سمت بود
پسره: خانم کوچولو افتخار میدی
لیا: برو اونطرف بابا
پسره: بیا یکم از این آب گازدار بخور خیلی خوش مزه هست
لیا: از کجا بدونم تو بهم دروغ نمیگی
پسره:من از این لیوان میخورم
پسره یه لیوان خورد و گفت
پسره: ببین من چیزیم نشد تو هم میتونی بخوری
ادامه دارد😚
پارت:دوم
لیا:کمک منو از دست این روانی نجات بدین
چاعان عصبانی شد و لیا رو بزور برد روی تخت و روی لیا خوابید و لیا رو محکم بوسید و بغلش کرد و بعد از روی لیا بلند شد
چاعان داشت میخندید که لیا گفت
لیا:ترو خدا ولم کننن
چاعان:هیچی نگو وگرنه میزنمت
لیا هیچی نگفت و ساکت شد چاعان بزور لیا رو داخل بغلش برد پایین و به خدمتکارا گفت برای لیا غذا بیارن
لیا غذاشو خورد و چاعان لیا رو برد داخل اتاق که دوباره همون بلا رو سرش بیاره که لیا همون موقع خوابید
روز بعد
چاعان:پاشو میخوایم بریم پارتی یاعیز
لیا:نه نه ترو خدا نه
چاعان: میخوای بزنمت
لیا:باشه باشه
چاعان و لیا داشتن میرفتن سمت ماشین که لیا گفت
لیا:وایسا وایسا
چاعان:چیه میخوای بزنمت
لیا:من لباسم مناسب اونجا نیست و کفشامم همینطور
چاعان به خدمتکارا گفت برای لیا یه لباس قشنگ و کفش بخرن
خدمتکارا برای لیا لباس خریدن و به لیا دادن
لیا گفت
لیا: یه لحظه صبر کن من برم لباسمو بپوشم و بیام
چاعان:نه نمیشه تو ماشین لباستو عوض کن
لیا:نه نه نمیشه زشته همه میبیننم
چاعان:همین که گفتم من جلو ی تو میمونم تا کسی نبینت وگرنه خودت میدونی
لیا:باشه باشه
لیا لباسشو پوشید
رفتن پارتی
یاعیز:خوش اومدی داداشم
چاعان:ممنون داداش
یاعیز:این دختر کوچولو کیه
چاعان:بعد میگم
لیا و چاعان رفتن وسط مهمونی که یه پسر مست اومد سمت لیا و چاعان روش اون سمت بود
پسره: خانم کوچولو افتخار میدی
لیا: برو اونطرف بابا
پسره: بیا یکم از این آب گازدار بخور خیلی خوش مزه هست
لیا: از کجا بدونم تو بهم دروغ نمیگی
پسره:من از این لیوان میخورم
پسره یه لیوان خورد و گفت
پسره: ببین من چیزیم نشد تو هم میتونی بخوری
ادامه دارد😚
- ۱۶۲
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط