{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی

اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی
خرم کند چمن را باران صبحگاهی

عمری ز مهرت ای مه شب تا سحر نخفتم
دعوی ز دیده من و ز اختران گواهی

رهی_معیری
دیدگاه ها (۱)

همه شب راهِ دلم بر خَمِ گیسوی تو بودآه از این راه، که باریک ...

مولانا :ای نسخه نامه الهی که تویی..وی آیینه جمال شاهی که توی...

می در قدح است و عشق در دلآبی است لطیف خوش هو...

جانم خیال شد به خیال خیال دوستدل بیقرار گشت به عشق و...

رمان تهیونگ و جنی

محمد زکریا طبیب رازی راکه فیلسوف عجم بود و اوستاد عرببه فن ف...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

The Last Shadow

ای عزیزترین غم من، @agustin نشاید وقتی دیگر باران نمی‌بارد و...

آدمی در عسرت این لیالی سرد جز تماشای زوال خویش چه دارد؟ما در...

پارت دوم: برخورد دو پادشاهپورت سئول، ساعت ۳ بامداد. صدای برخ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وششم | گناهی که مال او نبودشب...سکوت سن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط